نمایشنامه «نامقصد» را میتوان نمونهای از درام معاصر ایرانی دانست که با بهرهگیری از ساختاری چندلایه، مسائل فردی و اجتماعی را در بستری روانشناختی و متادراماتیک به تصویر میکشد. این اثر در ظاهر روایت دیدار سه دوست قدیمی در سالن انتظار فرودگاه است، اما در لایههای عمیقتر به موضوعاتی چون تروما، خشونت جنسی، احساس گناه، سکوت، مهاجرت، انتقام و جستوجوی حقیقت میپردازد.
بررسی نمایش از منظر نظریهها نشان میدهد «نامقصد» اثری صرفاً روایی نیست، بلکه با استفاده از تکنیکهایی همچون زمان غیرخطی، حضور شخصیت مرده در صحنه، گفتوگوی بینامتنی با نمایشنامه «سه خواهر» چخوف و بهرهگیری از مؤلفههای متادرام، مرز میان گذشته و حال، واقعیت و خاطره، و زندگی و اجرا را کمرنگ میکند. همچنین تحلیل اثر بر اساس الگوی متادرام ریچارد هورنبی نشان داد که نمایشنامه تقریباً از تمامی مؤلفههای اصلی متادراما بهره میبرد و از این طریق تئاتر را به ابزاری برای آشکار شدن حقیقتهای پنهان تبدیل میکند. (Hornby)
در میان رویکردهای نقد ادبی، خوانش فمینیستی بیش از سایر روشها توانایی توضیح هسته مرکزی اثر را دارد؛ زیرا نمایشنامه نه تنها به مسئله خشونت علیه زنان، بلکه به سازوکارهای پیچیده قدرت، سکوت و مسئولیت جمعی در برابر ظلم میپردازد. در این خوانش، «نامقصد» فراتر از روایت سرگذشت یک قربانی، پرسشی اخلاقی را پیش روی مخاطب قرار میدهد: آیا رنج انسانها تنها محصول کنش عاملان مستقیم خشونت است یا سکوت شاهدان نیز در شکلگیری آن سهم دارد؟
در نهایت میتوان گفت «نامقصد» با تلفیق عناصر درام روانشناختی، متادراما، بینامتنیت و نقد اجتماعی، اثری تأملبرانگیز خلق کرده است که مخاطب را به بازاندیشی درباره گذشته، مسئولیت فردی و امکان یا عدم امکان رهایی از زخمهای سرکوبشده دعوت میکند. شاید مهمترین پیام نمایش آن باشد که گذشته هرگز به طور کامل از میان نمیرود؛ بلکه همواره در اشکال گوناگون به اکنون بازمیگردد و انسان را وادار به مواجهه با حقیقت میکند.