در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | علی رفیعی وردنجانی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 10:46:05
 

نویسنده کتاب در جست و جوی سینما، نمایشنامه وقتی اوفیلیا می گرید، احتکار احساسات و جغله
ساخت فیلم دو فیلم کوتاه:
خودسوزی- تراژدی تنهایی
روزنامه نگار از سال 97
سردبیر روزنامه اینترنتی برداشت بلند: longtake.ir

 ۱۸ آذر ۱۳۷۱
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
مرجان به کارگردانی سید میلاد بنی طباء فیلمِ بسیار بد و خطرناکی است. سینمایی که سنت را به مذهب و واپس‌گراییِ فرهنگی گره بزند، از جامعه‌ای نشأت گرفته که نه مذهب را درست شناخته و نه سنت را. فرید سجادی حسینی چهره‌ای پوکرفیس و فیک به خود گرفته که حتّی سیگار کشیدن‌اش هم مسخره است و کاه دود می‌کند. او که در رقابتِ شدید با محمود عزیزی در قامتِ یک پدرِ درونگرای نگران قرار دارد، به عنوان یک بازیگر در این فیلم به غیر از سیلی زدن به دیگر کاراکترها حرفی برای گُفتن ندارد. هامون سیدی دقیقاً های‌کُپی نوید محمدزاده در «ابد و یک روز» روستایی است این بازیگر هیچ‌چیزی به عنوانِ یک چِت مُخِ مصرف کننده‌ی مواد به چُنین کاراکترهایی اضافه نکرده و بجای ایجادِ مِتُدِ جدیدی از چُنین الگوریتم‌هایی در بازیگری صرفاً تقلید کرده. مرتضی امینی‌تبار بهترین بازیگرِ این فیلم و علیرضا جلالی‌تبار مانکنی برای پُشتِ ویترینِ دکّان است. نسیمِ ادبی هم دستِ کمی از پریناز ایزدیار «ابد و یک روز» ندارد. بطور کلّی فیلم از روی دستِ روستایی ساخته شده با این تفاوت که در فیلمِ سعید موادِّ مُخدّر عامل فروپاشی خانواده‌ بود و در «مرجان» غیرتِ جاهلانه‌ای که از روی حماقت به آبرو متصّل می‌شود این پدیده را بوجود آورده. این واقعاً سوراخِ فیلمنامه است که در اُپِنینگ نمایش دهیم دختر و پسری حلقه خریداری می‌کنند، در حالی که پسر هنوز به خواستگاریِ دختر نرفته و...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کلاغ جدیدترین ساخته‌ی محمدحسین مهدویان شکلی از بازگشت به خویشتن است که غُبارِ «آخرین روزهای زمستان» را بر دوش می‌کشد. این فُرم در خدمتِ دکوپاژی است که از کُهن‌اُلگوهای نمایشی میل به مُدرنیته پیدا کرده. در همین قسمتِ ابتدایی داستان خود را لو می‌دهد: پدرزنی که، قصابیان، متوجّه ارتباطِ دامادش، جلال با بازی حجازی‌فر، با معشوقه‌ای غیر از دخترِ خود شده، سایه با بازیِ نیک‌آفرید سماواتی، و حاضر است برای دیدنِ خوشبختی دخترش شهرناز، میانا وحید، آدم بکشد نیازی به گره‌افکنی‌های بعدی با خلقِ کِشمَکِش و تعلیق در فیلمنامه ندارد. این فکت بسیار مهم است که کارگردانْ میزان‌سن، گریم‌ها، پوشش و اکسسوار را با هوشمندی، جسارت و توانایی هرچه بهتر نزدیک به زمان طاغوت کرده، امّا روابط کاملاً غربی و شکلِ آن شباهت فراوانی به «تاسیان» پاکروان، دارد. یک نیروی مثلاً جاسوس که حواسش هست شماره‌ی تلفن خانه‌ی مخفی‌اش را کسی نداشته باشد چگونه دکمه‌ی رکوردِ رادیو را می‌زند و اعتراف می‌کند؟. فریبِ دیالوگ‌های پُر زرق و برقِ داستان را نخورید قرار نیست یک نریشنِ نامه‌گونه مسئله تولید کند بلکه مسئله‌ی فیلم‌ساز باز هم در سفید کردنِ یک امرِ شَرّ به نامِ کمیته و ساواک است. زبان فیلم این را به بیننده می‌رساند که در آن زمان کسانی با شکنجه‌کردن مخالف بودند و عاشق می‌شدند و ممکن بود آدم‌هایی را در یک خانه‌ی بزرگ‌تر به نامِ خانواده داشته باشند و...
حسین مشکاتی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گالیله با طراحی و کارگردانی شهاب‌الدین حسین‌پور فهمِ غلطی از اُسطُرلابِ بِرِشت در نمایشنامه نویسیِ چندوجهی دارد. ناخودآگاه، با ایمان به این نکته که هر اثر را باید قائم به ذاتِ خود مورد بررسی قرار داد، این اثر را با ساخته‌ی محمدرضا بزرگ‌زاد ارباب که در سال 1401 در فرشچیان اصفهان به روی صحنه رفت و حسن جویره‌ی فقید بازیِ مُنحصربه‌فردی در آن نمایش بپا کرد، مقایسه می‌کنم. به این نتیجه خواهم رسید که اصفهان اگر آنطور که شایسته‌ی یک پایتختِ فرهنگی است از نظمِ تبلیغاتِ رسانه‌ای، منظور در فضای مجازی نیست، برخوردار شود به مراتب آثارش دیده و مورد نقد قرار می‌گیرد. نمایشنامه‌ی جاه‌طلبانه‌ی برشت ذاتِ یک برداشتِ لایتناهی را به مؤلفانِ نمایشی خواهد داد و این همه‌ی آنچیزی است که تئاتر باید باشد. این نمایشنامه در زمان‌هایی نوشته شده که خاصیتِ دین با اجبار و بردگی در آن اشتباه گرفته می‌شد. برشتِ آلمانی این نمایشنامه را با فرهنگِ ایتالیایی به گونه‌ای در برابر هلند و پاپ و روحانیون قرار داده که گویی استارتِ فاصله‌گذاریِ او از ونیز زده شده. اگرچه بزرگ‌زاد ارباب نمونه‌ای از بازخوانیِ خود را بر روی صحنه برد و حسین‌پور ترجمه‌ای از حمید سمندریان را غالبِ فرهنگِ تماشاچیِ ایرانی کرده امّا وجودِ این نکته بسیار اهمیت دارد که زمان در نمایشنامه‌ی برشت همراه با خوانشِ مؤلف خواهد شد و آنچه بر روی صحنه خواهیم دید وسعتی از دیدگاهِ کارگردان است نه نویسنده و...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تهران کنارت فیلمی از علی بهراد اوجِ ازهم پاشیدگیِ فرهنگی در سینمای ایران بوده که علناً از تالی‌فاسدهای اجتماعی و قوانین موجود در یک کشورِ انقلابی و اسلامی عبور کرده و در حالِ هنجار نمایش دادن ناهنجاری‌های یک عِفّت عمومی است. به تشویش در رابطه‌ی لیلی و پاشا دقت کنید. شادمان و افشار مجموعه‌ای از رفتارهای غرب‌زده را به نامِ شکل‌گیریِ یک احساسِ عاشقانه نمایش می‌دهند که فقط ضرباهنگِ رقصِ لیلی آن هم وقتی از دستِ یک مو فرفریِ تینیجرمآب فرار کرده‌اند را نمی‌توان به عنوان بخشِ بزرگی از زوایای انحرافی و اخلاقیِ موجود در این فیلم عنوان کرد. فیلم وطن را در خودِ وطن به غربی‌ها می‌فروشد آن‌هم با فرهنگی که کاملاً ناقضِ اسلام و آدابِ ایرانی است. این فرهنگِ از روی فرهنگ‌زدگیِ غربی به پاشا اجازه می‌دهد بطری همراهِ علیِ مصفا، او فقط نقشِ یک مانکنِ پُشتِ ویترینی را در فیلم داشته، که پُر از مشروبات الکلی است را بالا بکشد. واقعاً برای مجموعه‌ی سینمای ایران متأسفم. سینمایی که می‌شود در آن «تهران کنارت» ساخت و کسی ککش هم نگزد. اصلاً فیلم از نظرِ آکادمیکی هم حرفی برای گفتن ندارد. دقت کنید به سکانس‌هایی که لیلی پُشتِ فرمان یاد مادرش می‌اُفتد، بُغض می‌کند و با حالتِ گریه می‌رود تا ترافیک را باز کنید بعد پاشا کسی به اسمِ «نگار» را صدا می‌زند. این نگار همان دخترِ لباس عروس پوشیده در اُپِنینگِ فیلم تأویل نمی‌شود چرا که عمومِ جامعه دوست دارد آن‌ها را بهم رسیده و فرزندشان را ببیند و...
https://aparat.com/v/hjg1p75
ماریا به کارگردانیِ مهدی اصغری ازغدی شخصیت‌هایی پوچ را به تصویر کشیده که برای فرار به سوی جلو قومیّتِ بلوچ را سیبل کرده‌اند. این شخصیت‌ها از پدر بزرگِ حلیمه، یا همان ماریا، تا فرهادِ سناریو که تا سکانس‌های پایانی مشخصی نمی‌کند چه ارتباطی میانشان بوده، ادامه پیدا می‌کنند. یک دیالوگِ فیلم بسیار خطرناک است، پریسا: تو از پشت و طرز راه رفتن‌اش ماریا رو می‌شناسی؛ فرهاد: غلط کردم ببخشید. این غلط کردم ببخشید نباید در جامعه‌ای عادّی‌سازی شود که برای ناموس‌اش شهید داده. دیالوگِ مذکور بینِ فرهاد و همسرِ تازه ازدواج کرده‌شان شکل می‌گیرد و باید این مهم را تکرار کرد که ما تنها با یک قومِ فرهنگی روبرو نیستیم بلکه با یک اندیشه ضدِّ قومی و فرهنگی روبروایم. این اندیشه به ما ثابت می‌کند اگر قرار است تو به آرزویت بررسی داستان زندگی‌ات را برای دیگران تعریف کن و اگر هم فیلمی ازت پخش شد که بسیار رئالیته‌ی آن مورد بحث شده و دست به دست می‌چرخد، جای نگرانی نیست. اخلاقِ فیلم وقتی مورد نقدِ عمیق‌ترِ قومی و مذهبی قرار می‌گیرد که بخشی از آن را با میان نوشته‌ی: بر اساسِ یک داستانِ واقعی، هدف قرار می‌دهیم. این میان نوشته در منجلابی از آیینِ جن‌گیری توسطِ بلوچ‌ها غرق خواهد شد. فیلم به واسطه‌ی چُنین ارجاعاتی در حالِ خرافاتی نمایش دادنِ رسومِ قومی است که در تقابل با جوامع مدرنیته‌ی غرب‌زده می‌خواهد آدابِ خود را احیاء کند و...
https://aparat.com/v/akjw12t
شام خداحافظی به کارگردانیِ حسین عبداللهی که تا 12 خرداد در تماشاخانه ماه حوزه هنری اصفهان به روی صحنه می‌رود، باعث شد بعد از چند ماه به تماشای تئاتر بنشینم و متأسفانه اصلاً آنچیزی نبود که می‌شد از یک نمایشِ دست و پا دار انتظار داشت. این نمایشِ ضعیفْ حرفی برای گفتن ندارد. مسئله از جایی شروع می‌شود که همواره مرغِ همسایه غاز است. نظامِ غربزدگی در تئاترِ ایران با فراموش کردنِ هنرِ رو حوضی و تعزیه همزمان شده. اگرچه طبیعتاً این نمایشنامه را اگر در اروپا هم عبداللهی روی صحنه می‌بُرد کسی آن را حساب نمی‌کرد چرا که کارگردان به همان‌اندازه که نابلدانه متن را انتخاب کرده نابلدانه هم از بازیگران بازی گرفته و دراماتورژی مناسبی از تطبیقِ فرهنگی میانِ ملّت‌ها ندارد. این را هم بارها اشاره کرده‌ام که هنر، مخصوصاً تئاتری که 400 هزارتومان بلیط‌اش باشد، برای مردم است نه برای امثالِ من و دیگر منتقدان و نیازی نیست که کارگردان ابتدای نمایش بگوید: با توجه به شرایطِ موجود آنچه می‌بینید را یک تمرینِ جنرال در نظر بگیرید. بنظرِ من که عواملِ اینکار از مخاطب پول گرفتند تا ما آنها را در پایان تشویق کنیم. تئاتری که می‌بینید حاصلِ یک فرهنگ گسیختگی است که مابه‌ازایی برای آن در هیچ جامعه‌ای پیدا نمی‌شود و...
https://aparat.com/v/hiz6w1i
ای کاش نمایش ایرانی. رو با نویسنده های ایرانی مثل اکبر رادی ، بهرام بیضایی ، نغمه ثمینی و ... مثال می زدید و نه تعزیه و نمایش های رو حوضی. البته اشاره ای به گوزن ها و قیصر مسعود کیمیایی کردید ولی اون سینما است
نکته بعد اینکه ایران از آن همه ایرانیان است ، ایرانی رو ایرانی جدا نکنید ، به قول معروف جامعه رو دو قطبی نکنید.
ولی در کل نقد قابل تاملی بود با تشکر از اینکه می نویسید و نقد می کنید.
۲۴ اردیبهشت
ابراهیم کمالی
ای کاش نمایش ایرانی. رو با نویسنده های ایرانی مثل اکبر رادی ، بهرام بیضایی ، نغمه ثمینی و ... مثال می زدید و نه تعزیه و نمایش های رو حوضی. البته اشاره ای به گوزن ها و قیصر مسعود کیمیایی کردید ...
https://www.aparat.com/v/Zcgav
۲۴ اردیبهشت
درود و سپاس

ممنون از وقتی که برای دیدن نمایش و نگارش نقد برای این اجرا گذاشتید.
۲۵ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
لاک‌پشت و حلزون به کارگردانیِ رضا حماسی فیلمی انتقادی با نگاهی سرد به فرهنگِ ایرانی است که در آن خانواده به باد سپرده می‌شود. مسئله چگونگیِ تربیت فرزند نیست بلکه چرایی تربیتِ او است؟ این فکت به مرورِ زمان به شاخصه‌ی درام و انتقادِ حاصل از موضوعِ آن تبدیل می‌شود. فرزندِ پسری که ابداً مانند هیچ‌کس نیست و از این که او را شبیهِ به دخترها بخوانند متنفر است؛ ارتباطِ غیرِمعمول‌اش با کادیلاک سواری که خود را مسافرکِش عنوان می‌کند و موسیقیِ متنِ فیلم‌های فرانسوی را گوش می‌دهد، از همین چرایی نشأت می‌گیرد. البرز کروبه، پدرام، از همه‌ی بازیگرانِ حاضر در «لاک‌پشت و حلزون» بهتر ایفای نقش کرده. نقدِ اصلی من بر شخصیت‌پردازیِ یک کودکِ ایرانی در فیلمنامه است. پسر بچه‌ای که نه کودک است و نه بزرگسال و صرفاً تظاهر به بزرگی و کودکی می‌کند چگونه می‌تواند با مسئله‌ای مخالف یا موافق باشد؟ شخصیت‌پردازی در سناریو باید از یک چراییِ غافل‌گیر کننده به یک چگونگیِ قابل باور برای بیننده تبدیل شود که متأسفانه در این فیلم شخصیت‌ها چرایی ندارند و اندک چگونگیِ نمایشی‌شان از استیصال نسبت به نقطه‌ی مرکز ناشی شده است و...
https://aparat.com/v/qbu5fa7
سارا داوودی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نیوجرسی به کارگردانی سعید دشتی با نمایشنامه‌ای از صالح علوی‌زاده، یک مفهومِ کُهنه بر ساختارِ نیچه‌ایِ روانِ انسان است که اغلب به تضادهایی در روابط منجر خواهد شد. در این استنباط، گفته‌ی: آنچه تو را نکشد، قوی‌ترت خواهد کرد از نیچه را با تفسیرِ غلط اینگونه تعبییر کرده که: آنچه تو را نکشد، عوضت می‌کند. این تئاتر در سال 1403 ساخته شده و البته که قدرتِ دیالوگ‌گوییِ ثروتی، فتحی و مسعودی‌فر قابل ستایش است امّا باید اعتراف کرد که همچنان امیرحسین یک اصلانِ بد یا بهتر بگویم یک بدمنِ خُنثی است و نمی‌توان روی هیکلِ بازیِ او حساب کرد. پُرسش اینجا است که چرا حالا که بازیگرانِ اصلیِ این نمایش اسم و رسمی پیدا کردند یا بهتر بگویم یک نیمچه سلبریتی‌ای برای خود شده‌اند، فیلمش را منتشر می‌کنید؟ فَکتِ اصلی چُنین است که تئاتر هرگز برای دوربین ساخته نمی‌شود و دوربین نیز نمی‌تواند با شکارِ لحظاتی از آن یک اثرِ صحنه‌ای را به محصولی برای پرده تبدیل کند. البته من بعد از مدت‌ها با دیدنِ این فیلمِ تئاتر دلم می‌خواست برای هنرمندانِ روی صحنه در آخر بایستم و دست‌بزنم چرا که دو یا سه ماهی می‌شود از تماشای این هنر بر صحنه محروم مانده‌ام. اولین نگاهِ مُنتقدانه‌ی من بر این اثر هیچ ربطی به شکلِ عَرضه‌ی آن ندارد بلکه این سؤالِ همیشگی را در ذهنِ خود دنبال می‌کنم که چرا وقتی توانِ خنده‌گرفتنِ، هرچند یک خنده‌ی سیاه باشد، سالم را از مخاطب را نداریم با اشاراتِ اروتیک، آن هم با انگشت، آن را لوث می‌کنیم؟.
https://www.aparat.com/v/phfpwsk
استاد عماد حسینی یک جاه‌طلبیِ کورکورانه در جمیعِ جهاتِ دراماتیک با تقلب از روی دستِ اصغر فرهادی و مشخصاً «جدایی نادر از سیمین» که هیچ ربطی هم به جُنبشِ «ME TOO» ندارد. در این تقلبِ سطحی ما تهیه‌کنندگیِ بهروز افخمی را داریم که با مشاوره‌ی محمدحسین مهدویان همراه شده؛ امّا نکته‌ای که در تمامِ مدّتِ فیلم وجود دارد، ساختگی و خام بودنِ آن است. فیلم از افرادی، مانند همسرِ آقای اُستاد، صحبت می‌کند که شاید آنها نیز مانند قصّه‌ای توهمی که در استارتِ فیلمْ معجونی برای دیگران تعریف می‌کند، فیک باشد. مشکل اصلیِ فیلم در فیلمنامه‌ی بی‌سروتهِ آن است. فیلمی که قادر به مشخص کردنِ چراییِ بُحرانِ کاذبی نیست که در حالِ نمایِشِ یک غیرتِ کورکورانه و مردسالارانه است. ناتوانی فیلمنامه در عدمِ ساختِ شخصیت برای درامِ خود نشأت می‌گیرد. سه نفر کاراکترِ از پیش تعریف شده داریم: اُستاد، دانشجو و نامزدش که هیچ‌کدام دلیلِ مبرهنی بر آن نیستند که گلنوش به نامزدش دروغ بگوید؛ البته آنچه که فیلم به ما نمایش داده شاید به سبکِ فرهادی در «فروشنده»، خودش هم نداند که چه اتفاقی اُفتاده چرا که او آنجا حاضر نبوده. فیلم متوهمانه تقلب می‌کند. همه‌ی هنر تقلید و تقلب از واقعیت یا دست‌ساخته‌ی بشر است و این مسئله‌ی من نیست. زاویه‌ی من با فیلم و فیلمنامه‌ی توهمی آن است که در راستای تجربه‌های دیداری، که معلوم است هیچ استنادی بهشان نیست، بوجود آمده و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26148
کتایون هاوستین این را خواند
سارا داوودی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قرمز یواش با کارگردانیِ علی جبارزاده مصداقِ واضحِ ماهی گرفتن در سینمایِ گِل‌آلودِ بدنه‌ی ایران است. در حالی که سینما باید حالِ مردم را خوب کند و به عنوان سنگرِ مقاومتِ فرهنگیِ در هر ساختاری شناخته می‌شود، متأسفانه چُنین فیلم‌هایی آبروی نظام را می‌برند و باقی مانده‌ی فرهنگِ آن را تضعیف می‌کنند. به اُپِنینگِ فیلم بسیار دقت کنید: سیاوش چراغی‌پور، گویی بازیگرانِ ارزنده‌ی ما در حالِ نزولِ ارزشی هستند و تن به هر نقشی می‌دهند، که زنانه در دکوپاژ کارگردان پوشیده و بطورِ مُنحصربه‌فردی از کاراکترِ او یک استارتِ اِروتیک تعریف می‌کند؛ اینسرت از پاهای زنانه با لاکِ قرمزی که همراه با یک رقصِ ظریف است و اندام‌های جنسی‌اش را نمایان کرده در حالی که او برای لهاندنِ موادِّ غذایی در یک تشت گام بر می‌دارد. مسئله یک فکتِ فرهنگی است که ساختارِ شرعی و نمایشی یک مملکت را نشانه رفته. در «کج پیله» هاتف علیمردانی، شاکردوست به عنوانِ یک بازیگر بسیار حرفه‌ای و خوب ظاهر شد امّا سؤالِ اصلی این است که: آیا بخاطرِ توان‌اش مورد تشویق قرار می‌گیرد یا اینکه نقشِ یک مرد را زنی بازی کرده؟ در «قرمز یواش» هم مسئله همین است. از چراغی‌پور گرفته تا روشنک گرامی و سمیرا حسن‌پور، بازیگران در حالتِ جنسیِ متعادلِ خودشان نیستند و مشخصاً چراغی‌پور تکه‌ی نچسبی بر سینمای بدنه‌ی اِروتیکِ ایران شده. سینمایی که چهره می‌سازد برای آن که بعدها از همان چهره استفاده‌ی ابزاری بعمل آورد و اسم‌اش را بگذارد، سینمای عامه‌پسند. بخشِ مهمِ اقتصادیِ سینما، حضورِ چهره در یک اثر است و هنگامی که تجمیعِ آنها را در یک فیلم داریم باید شک کنیم که مسئله‌ی فیلم‌ساز تأثیرِ بر فرهنگ بوده یا بر حسابِ بانکی و...
متن کامل را در فارس تعاملی بلند بخوانید.
https://farsnews.ir/alirafieivardanjani/1776140948089192884
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.
https://aparat.com/v/qjk9n9i
سارا داوودی و کلاریس این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آواتار: آتش و خاکسترِ جیمز کامرون فیلمِ شیکْ و خطرناکی است. سومین سری از این مجموعه‌ی فیلم یک جنایتِ فانتزی علیهِ انسان و انسانیت است. این فیلم که عملاً حرفی اضافه بر داستان‌های قبلی ندارد ماجرایی ضدِّ احساس و عشقِ انسانی را به معنویتِ مَن‌درآوردی و خیالی گره می‌زند. به الگوریتمِ ارتباطی دخترِ بزرگ سالی، که به دلیلِ نامِ غیرِ قابلِ ارائه از عنوان آن معذورم، با اسپایدر دقت کنید: در این فرآیند دو تالی‌فاسدِ اخلاقیِ عمیق وجود دارد، 1- هنگامی که اسپایدر ماسک اکسیژن‌اش تمام می‌شود و توسطِ دختر سالی او هم یکی از آنهایی می‌شود که کورو دارد 2- هنگامی که آسمانی‌ها، انسان‌ها، متوجّه این موضوع می‌شوند و می‌خواهند اسپایدر را مهندسی معکوس کنند. تالی‌فاسدِ اول که بیشترش اخلاقی است و یک گافِ سینمایی هم در خودش دارد این است که دخترِ سالی بواسطه‌ی محبتِ عمیقی که نسبت به اسپایدر داشته به او نفس بخشیده و گاف سینمایی آن‌جایی است که می‌بینیم او در سکاسن‌های انتهاییِ فیلم هنگامِ درگیری با آسمانی‌ها ماسک روی صورت دارد و زیر آب با دخترِ سالی صحبت می‌کند. تالی فاسد دوّم عمیق‌تر است و به شکلی در حالِ زیرِ میزِ درام زدن تأویل می‌شود: آسمانی‌ها می‌خواهند از روی اسپایدرِ بدون ماسک مهندسیِ معکوس کنند در حالی‌که عشقِ بین جیک سالی و همسرش امکانِ مهندسی کردن ندارد و به همین منظور پیامِ سریِ سومِ فیلمِ کارگردانِ «تایتانیک» یک پیامِ ضدِّ احساسی است که کذابانه کامرون برای تبلیغِ فیلم‌اش به تماشاگران توصیه می‌کند دستمال برای پاک کردن اشک‌هاشان به هنگامِ تماشای فیلم دست گیرند و...
متن کامل را در فارس تعاملی بلند بخوانید.
https://farsnews.ir/alirafieivardanjani/1774896845598410882
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.
https://aparat.com/v/kxmiu70
ویگن اوانسیان و نوریق آقایان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای رعنا به نویسندگی و کارگردانیِ ایمان ایزدی بازیْ با احساساتِ بیننده در پوشش انسانیت و همنوع‌دوستی است. جدای از آنکه بازیِ حامد بهداد منِ بیننده را بیادِ حضورِ او در «انتهای خیابان هشتم» علیرضا امینی می‌اندازد، مشخصاً ایثارِ با پایانِ ول‌اش در سکانسِ انتهاییِ فیلم شکلِ مصنوعی از یک مردِ ایرانی ساخته. کاراکترِ پانته‌آ پناهی هرگز به شخصیت تبدیل نمی‌شود و مادرانگی‌های او صرفاً در اشک و آه خُلاصه گردیده که این میمیک‌های ساختگی مادر نمی‌سازد. سینمای ایران به انتهای تولیدِ حسِّ سینمایی و سمپاتیِ آن در مخاطب رسیده. مشخص نمی‌شود چرا برادرِ آن زنِ فریب‌کار، با بازیِ هدیه بازوند، اعترافِ جنجالی به پسرِ مردی می‌کند که مرگِ مغزی شده و قلب‌اش را می‌تواند به رعنا دهد؟. یعنی تمامِ این‌ها بخاطرِ کشیده‌ای بوده که از بازوند خورده؟ ما ایثار را فدای ایثار در فیلمِ موردِ بحث کرده‌ایم. فیلم به سه بخش، یا همان پرده بندیِ کلاسیک، تقسیم می‌شود: قبل از اینکه بیننده متوجه شود رعنا قلبش مریض است، بعد از اینکه تماشاگر فهمیده او فرزندِ عارف نیست، که همراه می‌شود با بازیِ غیرِ دراماتیک و هیجانیِ پناهی و پرده‌ی آخر که ایثارِ نصفِ نیمه‌ی عارف و انتهایی که وِل، نه پایانِ باز، است و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26050
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زوتوپیا فصل دوم به کارگردانی جارد بودش و بایرو رون یک اَبَرسازه‌ی مکانیکیال بر جوهره‌ی سُلطه‌جوییِ رسانه‌ای در قاموسِ بَعلیتِ آمریکایی است. این بُت که در راهپیماییِ 22 بهمن سوزانده شد چند مفهوم برای بیننده‌ی کودک و نوجوان دارد. به این چند مفهوم در ادامه اشاره خواهم کرد امّا بطورِ مشخص مخاطبِ هدفی که در آینده کتاب می‌خواند و با ادبیاتِ چِرچیلیِ اُوروِل آشنا می‌گردد، «مزرعه‌ی حیوانات» را مسخره و آزادی را در اسارتِ بردگیِ «1984» می‌یابد. از نظر فلسفی نیز به گُفته‌ی هِگِل ارتباطِ میان ارباب و خادم مانندِ ارتباط میانِ سوژه و زبان است. این طور استنباط می‌شود که انسان در پوشش‌های مُختلفِ ذهنی شکلی فرا موجودی از تسلط بر دیگران خیال خواهد کرد. جهانی که به یک خرگوش حق می‌دهد با روباه دوست باشد چرا که خوک‌ها از دیگر حیوانات برابرترند و براساسِ تفکر انسانی ماجراجویی می‌کند، دقیقاً همین دنیایی است که ترامپِ خوک صفت در آن احساس می‌کند مالک‌اش است. یک جاهایی به مارکی دوساد برای آفرینشی به نامِ مکتبِ لیبرتین حق می‌دهم چرا که جریانِ پرونده‌ی اِپْستین واقعاً یک جریانِ لذّت بُردن از دگرآزاری با قدرت است. فریبِ این جهان را با چُنین پویانمایی‌هایی که از کودکی در ذهنِ فرزندِ من و تو می‌کارند که حق با خوک‌ها است چرا که حیوانی به نجابتِ اسب کلانتر شهر است و فردین بازی در می‌آورد، را نخورید چرا که من باور دارم این طمع نیست که دنیایی را با قدرتِ مادّیات تصاحب کردن این خودِ لیبِرتِنیسم است و...
متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26044
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گیس به کارگردانیِ محسن جسور که فیلمنامه‌اش را کاظم دانشی بر اساسِ طرحی از مهتاب صداقت نوشته، یک اثرِ متوسط با ظرفیتِ خوب شدن و خوب دیده شدن است. اعتراف می‌کنم با همه‌ی نقطه ضعف‌هایی که در سطرهای بعدی به آن اشاره خواهم کرد، «گیس» مردمی‌ترین فیلمِ جشنواره است. قصّه‌ی اجتماعی نوشتن مانند راه رفتن بر لبه‌ی چاقو است. از یک طرف مؤلف باید مفاهیمِ دراماتیک: صعود و نزولِ شخصیت در بُعدِ زمان، قهرمان‌پروری، جغرافیا، آدم‌های مکمل و دیگر کاراکترها را هَندل کند و از یک طرف باید به اتفاقاتِ اجتماعی که احیاناً حاصلِ یک واقعه‌ی تاریخی مُلتهب بوده است، پایبند باشد. بر همین اساس من مسئله‌ام با کاظم دانشی از این‌جا شروع می‌شود که شُعار و اظهارِ به ترحمِ حاصل از خیانت ویژگیِ اصلیِ فیلمنامه‌های او است. من «زنده شور» را از او ندیدم اما در «گیس» به یک باره و بدونِ منطق پرسوناژِ سروش، حامد بهداد، که اصلاً معلوم نیست به کجا وصله که این همه قدرت دارد، از حرکت در مسیرِ ضدِّ قهرمان شدن به کارآگاهِ خوبِ قصه تبدیل می‌شود و می‌فهمد مثلا فُلانی خودکشی نکرده و کسی که چپ‌دست است او را کشته. این وسط مرجان، بهنوش طباطبایی، هم خیلی ساده به گناهِ خود اعتراف می‌کند تا حدّی که معرفی کردن خود به سروش بیشتر یک سَر هم بندی کردنِ قصّه است تا ایجاد تعلیق در داستان و پانچینگِ بیننده و...
متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26040
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
غبار میمون فیلمِ آرش معیریان بدترین فیلمِ جشنواره است. سینمایی که سر و ته نداشتن‌اش از سکانس‌های ابتدایی که بی‌خود و بی‌جهت شلوغ هستند و به فیلم ربطی پیدا نمی‌کنند مشخص خواهد شد. اصلاًَ رابطه‌ی میانِ بیاینا محمودی و پژمان بازغی، در فیلمنامه، تعریف نمی‌شود. این فیلم قرار بوده یک مینی‌سریال شود که این به منِ بیننده‌ی یک اثرِ سینمایی هیچ ربطی ندارد و سکانس‌های حذف شده در آن چیزی از بی‌ارزش بودنِ آن کم نخواهد کرد. این نکته بسیار مهم است که ما اگر می‌خواهیم حرفی امنیتی برای شرافتِ ملّیِ ایران بزنیم بلد باشیم و اندازه‌ی آن حرف را بدانیم که چه موقع و کجا باید زده شود. فیلم مالِ جشنواره نیست؛ از سویی، اصلاًمی‌تواند مرکزیت آن متفاوت باشد: آن موبایل و دیگر ابزارها که بازغی میانِ کتاب پنهان کرده بود، چه ارتباطی با الآن و بعدِ داستان پیدا می‌کند؟ معیریان فیلم‌سازِ بدِ بدنه است و حالْ یک چیزی از «گاندو» جواد افشار، آموخته که محمودی را چگونه می‌شود بی‌حجاب جلوی دوربینِ جمهوری اسلامی نشاند. فیلمْ دست و پا زدنِ الکیِ یک فیلم‌سازِ فرصت‌طلب است که شعورِ مخاطبِ خود را به بهانه‌های مُختلف به بازی می‌گیرد. در اینکه این فیلم یک اثرِ مستأصل است و باید به حالِ دهکردی و ضیایی و دیگران که در آن نقش آفرینی کرده‌اند غُصّه خورد هیچ شکی نیست و این را هر سلیقه‌ای می‌تواند یاد کند امّا باید کسانی و کسی را که بدون تسلط داشتن بر درام و فیلمنامه چُنین مزخرفی سرمایه‌گذاری کرده‌اند را موردِ بازخواست قرار داد و...
متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26037
حسین چیانی این را خواند
امیر مسعود این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محکوم سیامک مردانه یک هژمونیِ مدیایی در بسترِ پلتفُرم‌های نمایشِ خانگی است و همانطور که در نقدِ ابتدای این سریال گفتم، در وانفسای دِماگوژی و قضاوت، و احساس می‌کنم حقِّ من است که تا پایان این سریال را دنبال کرده‌ام که ببینم چه میزان شعورِ مخاطب به بازی گرفته شده، درامْ خیالِ سبکی است در تعلیق‌های بی‌معنای نوستالژی گونه‌اش. این سَبُکیِ تحمل‌ناپذیر با موسیقیِ انحرافی،برداشتِ POVهای سطحی از سوژه و کاراکتر، تطبیقِ غیرِقابلِ قبول و ساده‌انگاری شده از یک مجموعه در داستان و... در انتها نتوانست با به دام انداختنِ آن وکیل، مهران غفوریان، و همدستی‌اش با عقیل و دیگران یا بالاتر از آن شهادت یک ضابطِ قضایی هنگامِ دستگیریِ عقیل غافل‌گیری‌ای بوجود آورد. دست داشتن مهدویان‌ها در داستان نوعی از هژمونی بر یک بستر است. قانونی که در «زخم کاری» جای خالی‌اش احساس می‌شد اکنون به طرزِ بچگانه‌ای به وجودِ آن اعتراف شده. یک پُرسش بدجور روی اعصابِ من رفته: وقتی پسرِ نسرین، دادیارِ داستان، به قتلِ دخترِ روانشناس اعتراف می‌کند و حتّی جای چاقو را درست لو می‌دهد آقای بازپُرس چرا به آن توجّهی ندارد؟ فیلم بر اساس منطق جلو نمی‌رود و مشکلِ بزرگ‌اش هم همین است که ما وقتی داستانی منطقی نداشته باشیم هرچه بگوییم برای مخاطب مسخره جلوه می‌کند و این عقیل و ماجرای همدستی‌اش با آن وکیل و شهادت کامرانیِ ضابط فقط یک تعلیقِ کاذب می‌شود که با شعورِ مخاطب بازی می‌کند. اصلاً بیاییم بپرسیم ضابط چرا تا این حد ساده انگاشته شده که نمی‌تواند عقیل را بازداشت کند و به شهادت می‌رسد؟ داستان از شهادت نیز برای فرارِ به سوی پایان سؤ استفاده‌ی ابزاری کرده و...
https://www.aparat.com/v/adg0s4a
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چریکه بهرام یا ایمان به قدرت تصویر ساخته‌ی فرشید قلی‌پور حماسه‌ای است در ستایشِ حماسه‌سازِ خیال و کلمه. انتشار این مستند از فیلم‌نت وزنه‌ی سنگینی است بر ادبیاتِ دراماتیک این مرز و بوم. تماشای آن در روزهای اغتشاش و جنگِ شهریِ دشمن دو فکت را به بیننده القاء می‌کند، 1: هنرْ در بدترین شرایط نیز می‌تواند درمانی بر دردهای بی‌درمان باشد. 2: هنرمند هرگز نخواهد مُرد. بیضایی یک افسانه نبود، شکسپیرِ ایران بود. قلی‌پور در همکاری‌هایی که با نشر بوی کاغذ داشته تأثیرگذارترین دیالوگ‌ها از نمایشنامه و فیلمنامه‌های این اُستادْ تمامِ ادبیاتِ ایران را دستچین کرده و در قالب یک کتاب نشر داده؛ این اثر به علاوه‌ی مستندی که درباره‌‎ی آن حرف می‌زنم تقریباً همه‌ی آنچیزی است که باید نسلِ بعدِ بیضایی از او بدانند. قلی‌پور، که خود نمایشنامه‌نویس، بازیگر و کارگردان است با جسارت می‌توانم بگویم بهترین بیضایی شناسِ ایران است. در ابتدای این مستند می‌بینیم که اثر، تقدیم می‌شود به زاون قوکاسیان. قوکاسیان با نوشتن درباره‌ی «سگ کشی» و پدیده‌ای که همراهِ خود دارد بیش‌ترین کمک را به شناختِ این اُستادْ تمامِ دراماتیک ایران کرد. به گفته‌ی جعفری: اگر کسی بتواند متنِ بیضایی را از رو بخواند بازیگر است. اگرچه دلِ خوشی از پلتفرم‌های نمایش خانگی ندارم، به دلیلِ پخشِ «تاسیان» پاکروان از فیلیمو و «کارناوال» جوان از فیلم‌نت، امّا «چریکه بهرام» بنظرم ماندگارترین فعالیتِ رسانه‌ای یک پلتفرم است و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26003
https://www.aparat.com/v/tuu4qal
حمیدرضا طالبی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زیبا صدایم کن از رسول صدرعاملی فیلمِ دوست داشتنی‌ای نیست. در این اثر مفهوم بر فُرم مقدم می‌شود و سوژه در انتخابی الزامی توسط مؤلف به بیننده القا شده که به اشتباه اُبژه خوانده می‌شود. فیلم‌ساز خود را پُشتِ حرفِ زنانه‌اش پنهان می‌کند و به پنهان‌کاری‌اش تا هنگامی که از زنانِ این سرزمین ترحم برمی‌انگیزد، ادامه خواهد داد. فیلمْ زنانه نیست و اندک حرفِ بلدِ سینمایی‌اش را محافظه‌کارانه می‌زند. شخصیت یک نسبتِ منطقی با پدرِ غیرِ منطقی‌اش برقرار کرده و این نسبت را نمی‌شود با حسّاسیت برانگیزی در بیننده، هیجان‌انگیز کرد. چیزی که برای من در این فیلم مهم است، تظاهرِ بازیگر به شخصیتی بودن و تظاهر آن شخصیت به جنون. بازیِ امین حیایی، خسرو، به اندازه‌ای تظاهری است که جنون او باور کردنی نخواهد بود. این از تقدم مفهوم بر فُرم استخراج می‌شود. هنگامی که خودِ سوژه و ادبیات‌اش، وقتِ مطالعه‌ی رُمان، تصاویر لایتناهی‌ای برای خواننده خلق می‌کنند و فیلم، بیننده را ملزم به نگاهِ تک‌بُعدی و حسّاسی کرده که کارگردان آن را بوجود آورده، عملاً اُبژه‌ای برای جاری شدن در چگونگیِ ایجاد شده توسط سوژه بوجود نخواهد آمد. سینما نباید به زورْ جریانی ضدِّ اجتماعی را در مغزِ بیننده فرو کند و سینمای عاملی بعد از «من ترانه 15 سال دارم» این چُنین می‌کند و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=25985
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.

اُتاق صورتی به کارگردانیِ سمیه اشتری با نوشته‌ی میثم ‌فرهمندیان تا 20 دی 1404 در تماشاخانه‌ی ماه حوزه هنری اصفهان به روی صحنه می‌رود. این نمایش در حالِ ترویجِ نوعی از نگاهِ فلسفی به پیش‌فرض‌های گُمانی در رابطه است که من به شخصه آن را خیلی دوست دارم. رابطه در این‌همان گویی‌های انشایی، تمرینِ زیستن می‌کند. دو کاراکتر در این نمایشِ کوچک و دوست داشتنی وجود دارند: ستاره، پرنیان طباطبایی و نوید: امیرحسین صانعی‌پور. این دو پرسوناژ از ابتدای نمایش در خودفریبیِ مازوخیسم‌گونه‌ای غرق شده‌اند. بماند که رضا ربانی تا چه اندازه در نقشِ یک معامله‌گر املاکِ اصفهانی موتورِ سرگرمیِ درام شده، وجود این نکته بسیار مهم خواهد بود که: چرا همچنان پرسوناژها در حضورِ فردِ سومْ گُفتمانِ احترام‌آمیزی نسبت به یک‌دیگر دارند؟. این چرایی با یک چگونگیِ ساده به زبانِ نمایشی درام نشان داده شده. ستاره یک دندانپزشک است و خاطره‌ی جالبی را روایت می‌کند: بعد از اینکه لوله را از دهانِ مریض بیرون آوردم او گفت: تو چقدر در چشمانت غم داری و... بعد به این نکته اشاره کرد که کاش می‌شد قلبِ آدم هم عصب‌کشی کرد و...
متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برد اشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/?p=24873
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر
شعر و ادبیات
سینما

تماس‌ها

alirafieivardanjani