فریال آذری، منتقد هنری در یادداشتی، به نقد و بررسی نمایش «جیرهبندی پر خروس برای سوگواری» به نویسندگی علی نرگسنژاد و کارگردانی مسعود احمدی و با بازی قدسی شریعتی، نازیلا سلطانی و مسعود احمدی، پرداخت که از ۲۹ مرداد ماه سال جاری در تماشاخانه استاد جوانمرد روی صحنه رفته است.
پایگاه خبری گیتی آنلاین: نمایش «جیرهبندیِ پَرِ خروس برای سوگواری» به نویسندگی علی نرگسنژاد و کارگردانی مسعود احمدی، اثری است که در مرز میان درام روانشناختی، اسطورهزدایی و «تئاتر پسآیین» (Post-Ritual Theatre) گام برمیدارد. اگر بنا بر آرای رنه ژیرار (René Girard) در کتاب خشونت و امر قدسی، کارکرد کهنالگویی آیین و مکانیسم «قربانیِ جانشین» (Scapegoat) مهار خشونت مهارگسیخته، بازگرداندن نظم و ایجاد پالایش روانی (کاتارسیس) به جامعه بوده باشد، در جهان دراماتیک نرگسنژاد با یک «بحران قربانی» (Sacrificial Crisis) مواجهیم؛ وضعیتی که در آن امر قدسی زدوده شده و آیین کهن، کارکرد استعلایی خود را از دست داده و به یک چرخهی فرسایشی، ملالآور و صنعتی برای تولید و بازتولید رنج دگردیسی یافته است. در این جهان، رنج نه یک رخداد گذرا، بلکه کالایی در گردش و ساختاری پایدار تحت عنوان «اقتصاد رنج» است که حتی نشانهها و ابزارهای سوگواری در آن سهمیهبندی و مهار میشوند.
از منظر فلسفهی آلن بدیو (Alain Badiou)، این اثر نه بازنمایی صرف یک کنش دراماتیک، بلکه زیستن در ماندابِ وفاداری به یک «رخداد» (Event) فاجعهبار و غایب است. رخداد همان فاجعهی اولیه و خشونت آیینیِ سرکوبشده روی صحنه غایب است، اما بازیگران نه در پی روایت یا بازنمایی آن، بلکه درگیر زیستنِ پیامدها و ترومای بیپایان آن هستند. سوژههای این نمایش، موجوداتی معلق در تعلیقِ فاجعهاند؛ زیستجهانی که در آن مرگ نه یک پایان تراژیک، بلکه به تعبیر جورجو آگامبن (Giorgio Agamben) وضعیتی از «حیات برهنه» (Bare Life) است؛ حیاتی که تا سرحد بیولوژی، التهاب گوشت و واکنشهای فیزیولوژیک تقلیل یافته و دائماً میان تبی سوزان و انجمادی موقت بازتولید میشود.
نشانهشناسی زیرمتن مرگ: آینههای چهارگانهی قربانی
زیرمتن اثر از طریق چهار آینهی نشانهشناختی ساختار مییابد؛ آینههایی که پیدرپی فرایند جانشینی، جاودانگی تحمیلی و فرار از عدم را بازتاب میدهند:
نخست؛ افول بیولوژیک قربانی: (از بز به خروس)
فرهاد برای فرونشاندن تبی مرگبار که کالبدش را میسوزاند، نیازمند غوطهوری در خون تازه است: «مامان وانو پر از خون بز میکرد منو میخوابوند اون تو خوب میشدم… این الان خون بزه؟ نه… خون خروسه!». تقلیل حیوان قربانی از پستانداری تنومند در گذشته به پرندهای کوچک در وضعیت کنونی، نمادی از تحلیل رفتن توان زیستی، استهلاک منابع بقا و جیرهبندیِ ناگزیرِ رهایی در ساختاری رو به زوال است. خروس آویختهی سرنگون، دیگر نه بشارتدهندهی سحرگاه و خورشید، بلکه نماد مادینگی و زوال سرمایه در این اقتصاد بسته است؛ فاجعهای معلق که نه به خاک سپرده میشود و نه به کاتارسیس میانجامد.
دوم؛ غوطهوری در خون بهمثابهی مرگِ تمرینی: (Rite de Passage)
دستورالعمل خوابیدن در خون که مادر (سپیده) از پیرزنِ بدوی در سیاهکل فراگرفته، یک درمان پزشکی نیست، بلکه نوعی آیین تشرف شمنی به مرگ و بازگشت از آن است. این کنش، یادآور کهنالگوی آسیبناپذیری آشیل در رود استیکس است؛ تلاشی اسطورهای و در عین حال هولناک از سوی مادر برای رویینتن کردن فرزند در برابر مرگ. کالبد تبزده هر بار برای چند دقیقه تسلیم مرگ نمادین میشود تا حرارت بدن دو درجه فروکش کند؛ مرگی تدریجی و اقساطی برای طفره رفتن از مواجهه با مرگ نهایی.
سوم؛ سانی و تمنای مسلخ «فاس» در برابر بقای اجباری:
سانی تنها شخصیتی است که مدعیِ عبور از آستانهی عدم است: «من یه بار مُردم… الان زندهم». اشتیاق او برای رفتن به شهر «فاس» در مراکش کانون تاریخی تصوف، پوستاندازی و ریاضتهای آیینی و تمنای فاوستوار او برای تبدیل شدن به قربانی، در تضاد بنیادین با ارادهی مادر قرار میگیرد. اگر مادر در پی تحمیل «بقای اجباری» از طریق خشونت بیپایان ذبح است، سانی در جستجوی «مرگ داوطلبانه» و گسستن از این چرخهی رنج بیپایان به مثابه یک آیین گذار است.
چهارم؛ فاجعهی فورد ۱۹۷۸ و بار گناهِ جانشینی:
راز بنیادین متن در اعتراف فرهاد گشوده میشود: در آتشسوزی خودروی فورد ۱۹۷۸، خسرو در آتش سوخته و تابوتی خالی به خاک سپرده شده است. برادر بازمانده با تعویض لباس، وادار به زیستن در نام و کالبد برادر مرده گشته است. بر پایهی روانکاوی تروما و آرای اوتو رانک (Otto Rank) در باب کهنالگوی «همزاد» (The Doppelgänger)، تبِ لاعلاج فرهاد در حقیقت تظاهر سوماتیک و عینیِ «گناه بقا» (Survivor’s Guilt) است؛ آتشی درونی که تن او را میسوزاند و امتداد همان حریق ۱۹۷۸ است؛ تبی که هرگز خاموش نمیشود مگر با ریختن خونی تازه.
منظومهی کهنالگوها و تبارشناسی امر سرکوبشده
شخصیتهای نمایش، کدهای زندهی یک نظام آیینی از کار افتادهاند: پدر غایب و بحران قانون: کهنالگوی «پدرِ شاه» که میبایست نظم نمادین و زبان را مستقر سازد، در صحنه غایب است. این غیبت، بحران مشروعیت و عدالت را رقم زده است. پدری که پس از حادثهی جابهجایی، هرگز نام واقعی فرزند بازمانده را بر زبان نیاورد، با سکوت خود هویت او را سلب کرد و فرآیند سوگواری را تا ابد به تعلیق درآورد.
مادر، شمن و کارگزار رنج: مادر (سپیده) نه یک قربانی منفعل، بلکه کارگزار فعال خشونت آیینی است. او که میان شمایل قاتل (ذبح مداوم طیور) و پرستار (پاشویه و یخ) در نوسان است، عشقی تراژیک و آلوده به خون را حمل میکند. او دانش جادویی را از اعماق طبیعت سیاهکل استخراج کرده تا فاجعه را به یک «شرّ ضروری و قابل مدیریت» تبدیل کند و بقای خاندان را به بهای انباشت خون تضمین نماید.
پیرزنِ سیاهکل؛ حکمتِ در گِل مانده: پیرزن شمن در اقلیم رازآلود سیاهکل، تجسم مامزمین و کهنالگوی دانایی باستانی است. او مفرّی است خارج از عقلانیت مدرن که کاراکترها برای بازیابی تعادل روانی به او پناه میبرند؛ با این حال، در جهان پسآیینی اثر، حتی این مرجع شمنی نیز توان گشودن گره نهایی تروما را ندارد و خود درون بازتولید این چرخه مستحیل شده است.
ساختارشکنیِ دراماتورژیک در اسطورهی «خسرو و فرهاد»
بزرگترین دستاورد متنی نرگسنژاد، بازتفسیر رادیکال و واسازی کهنالگوی عاشقانهی نظامی گنجوی است. در منظومهی کلاسیک، خسرو و فرهاد در دو قطب متضاد طبقاتی و عاطفی قرار دارند: شاهِ مقتدر در برابر کوهکنِ جانباز. نرگسنژاد این تقابل برونفکنانه را به درونِ یک پیوند برادری دوقلو میکشاند و مفهوم همزاد را پدید میآورد؛ وضعیتی که در آن حاکم و قربانی در یک هویت ادغام میشوند.
سرنوشت مرگ نیز دستخوش دگرگونی بنیادین میشود: فرهادِ اسطوره با شنیدن خبر کذب مرگ معشوق، با ضربهی تیشه مرگی حماسی و باوقار را بر فراز بیستون رقم میزند؛ اما در این بازخوانی، خسرو در آتشی گمنام خاکستر میشود و فرهاد محکوم به «حیات تحمیلی» در کالبد برادر مرده میگردد. او حتی از والاییِ مرگ تراژیک نیز خلعید شده و به کارگری در گوشت، انجماد یخ و استهلاک تب تن داده است. در این میان، سانی برخلاف شیرین که نماد تداوم پیوند و سوگواری وفادارانه بود، با کشف این جعل هویت، بازمانده را طرد میکند: «تو فرهاد خودمی؟ نه. نمیخوامت». با این امتناع، پیوند عاشقانه و میل به وصل فرومیپاشد و فرهاد در خلأ مطلق هویت تنها میماند.
تجسد بصری: مسعود احمدی، پلاستیک صحنه و هندسهی عمودیِ مسلخ
دکور نمایش، فضاسازی را از یک انتزاع مینیمال به یک «کشتارگاه مکانیکی-صنعتی» ارتقا داده و تبارشناسی قدرت را از طریق سه تراز ساختار میبخشد:
تراز فرادست (قضاوت و قربانیگری): در بالاترین نقطهی سازهی فلزی، مادر در کنار بشکهی زنگارزده، گوشتهای شقهشده و پرهای معلق مستقر است؛ او در هیئت کاهن و ناظر ارشد، بر چرخه بقا نظارت میکند.
تراز میانی (برزخ معلق): فرهاد با کالبدی عریان، ملتهب و خیس بر پلههای فلزی جای گرفته است؛ نامتعادل میان صعود به اقتدار مادر و سقوط به رهایی عدم؛ تجسم عینی تنبیه پرومتئوسی در تبی سوزان.
تراز فرودست (قربانیِ مطرود): سانی مچاله و فروریخته بر کف صحنه نشسته است؛ جایگاهی که نشانگر خروج او از چرخهی اعمال قدرت و طرد کامل از ساحت تصمیمگیری است. جایگزینی وان خانگی با یک بشکهی صنعتی با ردّابههای سرخ و ماسیدهی خون، خانه را به مسلخ بازیافت تروما بدل کرده است. کفپوش خیس و آینهوار صحنه که حاصل امتزاج مداوم یخهای ذوبشده و خونابه است، سطحی لزج پدید میآورد که تعادل فیزیکی بازیگران را به چالش میکشد. این لغزندگی مداوم، بازتاب تمثیلی عدم تعادل هستیشناختی شخصیتهاست. تماس مکرر قالبهای یخ با پوست داغ و ملتهب بازیگر، دیالکتیک حسی و لمسی (Tactile) میان «سوزش تروما و انجماد نسیان» را بیواسطه به ادراک تماشاگر منتقل میکند.
فرجام: شبحگونگی و امتناع سوگ
به تعبیر ژاک دریدا (Jacques Derrida) در رسالهی شبحشناسی (Hauntology)، زمانی که مرگ به طور کامل تصدیق نگردد، پیکری برای تدفین در دسترس نباشد و مراسم خاکسپاری بر تابوتی خالی و نمادین اقامه شود، فرایند سوگواری برای همیشه عقیم و ناممکن میماند. در چنین وضعیتی، گذشته دفننشده در هیئت یک شبح، روان و فضای زیستی زندگان را تسخیر میکند.
عنوان «جیرهبندیِ پَرِ خروس برای سوگواری»، مانیفست بنیادین این وضعیت معلق است. در جهانی که مردگان واقعی ناپدید شدهاند و زندگان نام و گوشت مردگان را غصب کردهاند، سوگ هرگز به فرجام و پالایش نمیرسد. سوژهها محکوماند تا با سهمیههای ناچیز و جیرهبندیشده از نشانههای کهن، در مسلخی ساختهشده از آهن، یخ و خونابههای کهنه، تا ابد نمایش سوگواری ناممکن خویش را تکرار کنند.