در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال نمایش‌نامه‌خوانی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 05:30:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
«مورچه‌ها» در مالاتا، آرام‌آرام امپراتوری خود را بنا می‌کنند...
و این، تنها آغاز ماجراست.

کاری از گروه تئاتر مالاتا
به قلم محمد تات
کارگردانی آرش سالاروندیان

امپراتوری‌ها همیشه با یک گام کوچک آغاز می‌شوند...
https://www.aparat.com/v/xcl418e
نیما این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشنامه‌هایی رو که در اون به استعدادها و پتانسیل نوجوانان امکان بروز و شکوفایی داده بشه، بسیار می‌پسندم. این نمایشنامه هم یکی از همین دسته کارها بود. بسیار عالی، با آرزوی موفقیت برای تمام دست‌اندرکاران این نمایش
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با سلام و احترام
مورخ 1405/05/03 به تماشا این اثر نشستم. اول از همه دوس دارم راجب اثر مرغ دریایی از آنتوان چخوف صحبت کنم که واقعا نمایشنامه بی نظیری است و جز آثاری می باشد که مخاطب را به شدت درگیر داستان گیرا خودش می کند. مثلا بنده زمانی که شروع به خواندن کردم نتوانستم تا پایان، کتاب را کنار بگذارم، اما برسیم به نمایشنامه خوانی هنرمندان عزیز قطعا انتظار بنده کاملا برآورده شد و چیزی که می خواستم ببینم را دیدم (تلاش و کوشش در مدت زمان کوتاه و محدود، اعتماد به نفس، تسلط روی متن و استفاده به جا از زبان بدن به صورت محدود) با توجه به این مطلب که این اثر تجربه اول بعضی از هنرمندان حاضر در این اجرا می باشد. بایستی این نکته را متذکر شوم که شما به عنوان مخاطب اصلا متوجه این مسئله به خاطر تسلط کافی هنرمندان عزیز نخواهید شد.
مجددا خسته نباشید عرض میکنم خدمت کلیه عوامل سازنده از جمله کارگردان اثر سرکار خانم کریمی و مسئول انتخاب بازیگران جناب مسعودیان.
احسان و یاسین پازکیان این را خواندند
علی این را دوست دارد
خیلی ممنون از نظرتون واقعا ارزشمنده🙏
۱۶ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چقدر این نمایشنامه رو دوست دارم
اجراهای مختلفی ازش دیدم
نمایشنامه خوانی شاید برای خیلی ها مخصوصا عموم جذابیتی نداشته باشه اما کارگردان سعی کرد با میزان سن های درست
فضای خیلی خوبی رو خلق کنه حرکات کاملا به جا بود و اکت زیادی که تو ذوق بزنه ندیدیم
نقش خوانان هم سوار بر نقش بودند اکثرا
یکی دو نقش رو هم که خیلی دوست داشتم و عالی بودند

ممنون از شما
خسته نباشید
واقعا خوانش درستی از شاهکار چخوف رو دیدیم
اجرا های روان و کارگردانی درستی رو شاهد بودیم
ممنون با آرزوی موفقیت ❤️
حسین مولانیا و علی این را خواندند
علی قاسمی و مارال کریمی این را دوست دارند
ممنون از اینکه به تماشای ما نشستید ✨️
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خسته نباشین و خدا قوت تمام قد به شما.
ممنون که هنزمندایی مثل شما هستن و حالمونو خوب میکنین.
یه ساعت کنار شما از ته دل خندیدیم و خوش گذروندیم.🥰🤎🙏
حسین مولانیا این را خواند
مهدی ملکی و گروه نمایشی آرایه این را دوست دارند
سپاس صمیمانه از حضورتون
۱۷ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
باورم نمیشه یه اجراخوانی اینقد کمدی و جذاب باشه.
واقعا حالمون جا اومد، دمتون گرم.
الهی همیشه زنده باشین.🤎🫰🙏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و خدا قوت به تمامی عوامل نمایش زیبای "در دیزی"، دمتون گرم، عالی بودید،
شوخی های نمایش بسیار هوشمندانه انتخاب شده بود و از همه تماشاگران خنده می گرفت، بداهه گویی های جناب ملکی و جناب قربانزاده در پاسخ عکس العمل تماشاگران فوق العاده بود، انرژی بسیار خوبی از اجرای تک تک بازیگران دریافت می شد،
فضای نمایش بسیار شاد بود و اجراها فراتر از نمایشنامه خوانی بود،
شخصا منتظر اجراهای بعدیتون هستم
به امید موفقیت‌های روزافزون برای شما عزیزان
ممنون از حضور و محبتتون 😍🌺
۲ روز پیش، شنبه
سپاس صمیمانه از حضورتون
۱۷ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش عالی عالی
سجاد خوزم این را دوست دارد
خیلی ممنون از نگاه زیباتون
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من، محمد جادری، به‌عنوان بازیگر نمایش «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات و کارگردانی آرش سالاروندیان، در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در عمارت نوفل‌لوشاتو و به تولید گروه مالاتا، با شخصیتی مواجه شدم که برای من تنها یک نقش نمایشی نبود؛ بلکه فرصتی بود برای شناخت انسانی که در مسیر زندگی، میان علم، آرمان، فقر، فقدان، خانواده و انتقام، آرام‌آرام از گذشته خود فاصله گرفته است؛ شخصیتی به نام «لوگان».

لوگان در گذشته دانشمندی برجسته و پروفسوری در حوزه‌های فیزیک، شیمی و فلسفه بوده است؛ انسانی که بخش بزرگی از زندگی خود را صرف علم و دستیابی به پیشرفت و خدمت به بشریت کرده. اما زندگی برای او آن‌گونه که انتظار داشته پیش نمی‌رود. فقر و از دست دادن دخترش بر اثر بیماری، نقطه عطف بزرگی در زندگی اوست. لوگان در جایی از مسیر احساس می‌کند تمام سال‌هایی که برای علم و پیشرفت بشریت صرف کرده، نتوانسته حتی عزیزترین فرد زندگی‌اش را نجات دهد.

برای من، مهم‌ترین پرسش در رسیدن به این شخصیت این بود: اگر انسانی تمام عمر خود را وقف پیشرفت بشریت کند، اما در نهایت نتواند جان دختر خودش را نجات دهد، چه اتفاقی برای باورهایش ... دیدن ادامه ›› خواهد افتاد؟

تلاش کردم لوگان را صرفاً به‌عنوان یک «دانشمند شرور» بازی نکنم. برای من مهم بود که پشت رفتارهای تاریک و تصمیم‌های اشتباه او، انسانی را پیدا کنم که زمانی آرمان‌های بزرگی داشته است. لوگان زمانی می‌خواسته جهان را بهتر کند، اما حالا احساس می‌کند جهان در حق او بی‌رحم بوده است. بنابراین، شرارت او برای من چیزی ذاتی نبود؛ بلکه نتیجه فرسایشی تدریجی بود که از دل فقر، فقدان، شکست و سرخوردگی شکل گرفته است.

لوگان احساس می‌کند زندگی چیزهای زیادی از او گرفته است؛ دخترش، خانواده‌اش، آرامش، ثروت و سال‌هایی که می‌توانست در کنار علاقه‌مندی‌ها و عزیزانش زندگی کند. حالا او می‌خواهد چیزی را از زندگی پس بگیرد. گویی تمام سال‌هایی را که برای علم و آینده بشریت از دست داده، تبدیل به دلیلی برای انتقام کرده است.

در مسیر رسیدن به این نقش، تلاش کردم دو چهره متفاوت لوگان را در کنار یکدیگر قرار دهم؛ چهره یک پروفسور برجسته و دانشمند بزرگ و چهره انسانی که در درون خود شکسته، خشمگین و سرخورده است. برای من مهم بود که این تضاد را در نگاه، سکوت، رفتار و شیوه حضور او پیدا کنم. لوگان هنوز یک دانشمند است و ذهن تحلیل‌گر خود را از دست نداده، اما دیگر دانش برایش معنای سابق را ندارد. علم برای او از یک آرمان به یک ابزار تبدیل شده است؛ ابزاری برای رسیدن به قدرت، ثروت و انتقام.

در شهر مالاتا، لوگان به گروه اوون می‌پیوندد و دانش خود را در اختیار این گروه قرار می‌دهد. او در ساخت مواد مخدر و سلاح به آنها کمک می‌کند تا به درآمد و قدرت بیشتری برسند. برای من، این بخش از زندگی لوگان یکی از مهم‌ترین تضادهای شخصیت او بود؛ انسانی که زمانی علم را برای پیشرفت و نجات بشریت می‌خواست، حالا همان دانش را در مسیری به کار می‌گیرد که نتیجه‌اش نابودی و فروپاشی بیشتر جامعه است.

به نظرم همین تضاد، قلب شخصیت لوگان است. او در نقطه مقابل گذشته خودش ایستاده است. زمانی علم را برای نجات انسان‌ها می‌خواست و حالا دانش خود را در خدمت قدرت و ثروت قرار داده است. اما شاید در ذهن خودش هنوز احساس کند که حق دارد؛ چون باور دارد جهان پیش از این همه‌چیز را از او گرفته و حالا نوبت اوست که چیزی از جهان پس بگیرد.

مالاتا در نمایش «مورچه‌ها» برای من فقط یک شهر نیست؛ تصویری از جامعه‌ای است که در آن گناه، قدرت، مافیا، فقر و خشونت در تار و پود زندگی انسان‌ها نفوذ کرده است. شهری که در آن بسیاری از آدم‌ها از آرمان‌های اولیه خود فاصله گرفته‌اند و برای بقا یا قدرت، دست به انتخاب‌هایی می‌زنند که شاید روزی تصورش را هم نمی‌کردند.

در چنین شهری، لوگان تنها یک دانشمند شرور نیست؛ او محصول همین فروپاشی است. مالاتا به او اجازه می‌دهد تا از گذشته خود عبور کند و تبدیل به چیزی شود که شاید زمانی از آن گریزان بوده است.

در واقع، مالاتا شهری است که در آن استعداد و توانایی انسان‌ها به جای ساختن و پیشرفت، در خدمت قدرت و نابودی قرار می‌گیرد. لوگان یکی از نمونه‌های آشکار این تغییر است؛ دانشمندی که می‌توانست با دانش خود به بشریت کمک کند، اما حالا همان دانش را برای ساخت سلاح و مواد مخدر به کار می‌گیرد.

از نگاه من، یکی از نقاط قوت نمایشنامه «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات، خلق شخصیت‌هایی است که نمی‌توان آنها را صرفاً در قالب «خوب» یا «بد» قرار داد. شخصیت‌ها گذشته دارند، زخم دارند و انتخاب‌هایشان نتیجه مجموعه‌ای از اتفاقات و شرایط است. این ویژگی برای من به‌عنوان بازیگر، امکان مهمی ایجاد کرد تا به جای قضاوت کردن لوگان، تلاش کنم منطق درونی او را پیدا کنم و بفهمم چه چیزی باعث شده یک دانشمند بزرگ به چنین نقطه‌ای برسد.

در مورد لوگان، این مسئله برای من بسیار مهم بود. من قرار نبود رفتارهای او را تأیید کنم؛ بلکه باید می‌فهمیدم چه اتفاقی باعث شده او مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. یکی از دشوارترین بخش‌های این نقش برای من، پیدا کردن مرز میان همدلی با رنج‌های لوگان و فاصله گرفتن از انتخاب‌های اشتباه او بود.

لوگان برای من انسانی است که شاید بیش از آنکه از دیگران متنفر باشد، از خودش و سرنوشتش خشمگین است. او نمی‌تواند با این حقیقت کنار بیاید که تمام دانش و سال‌های زندگی‌اش نتوانسته دخترش را نجات دهد. بنابراین، خشم خود را به جهان منتقل می‌کند و تلاش می‌کند چیزی را که از دست داده، از مسیر دیگری جبران کند؛ ثروت، قدرت و نفوذ.

اما تراژدی واقعی لوگان در همین‌جاست؛ او برای به دست آوردن قدرت و انتقام، دوباره در مسیری قرار می‌گیرد که می‌تواند او را از همان چیزی که زمانی برایش ارزشمند بوده، یعنی انسانیت، دورتر کند.

تجربه بازی در نقش لوگان برای من، تجربه مواجهه با شخصیتی خاکستری و چندلایه بود؛ شخصیتی که در ظاهر یک دانشمند شرور است، اما در عمق خود انسانی است که نتوانسته با فقدان، فقر و شکست کنار بیاید. تلاش من این بود که مخاطب بتواند پشت چهره خشن و تصمیم‌های تاریک لوگان، گذشته یک انسان را نیز ببیند؛ انسانی که زمانی آرزوهای بزرگی داشته و شاید اگر زندگی مسیر دیگری برایش رقم می‌زد، می‌توانست همچنان در مسیر علم و خدمت به بشریت قدم بردارد.

برای من، «مورچه‌ها» و شخصیت لوگان یادآور این حقیقت بود که انسان‌ها همیشه ناگهان شرور نمی‌شوند؛ گاهی زخم‌هایی که درمان نشده‌اند، فقدان‌هایی که پذیرفته نشده‌اند و شکست‌هایی که در درون انسان باقی مانده‌اند، به‌تدریج مسیر زندگی او را تغییر می‌دهند.

لوگان برای من داستان دانشمندی است که علم را با هدف نجات انسان آغاز کرد، اما در نهایت به جایی رسید که دانشش را در خدمت قدرت، ثروت و انتقام قرار داد.

و شاید تلخ‌ترین بخش زندگی او همین باشد؛ اینکه سال‌ها تلاش کرد جهان را تغییر دهد، اما در نهایت این جهان بود که او را تغییر داد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من، مجتبی گودرزی، به‌عنوان بازیگر نمایش «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات و کارگردانی آرش سالاروندیان، در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در عمارت نوفل‌لوشاتو و به تولید گروه مالاتا، با شخصیتی مواجه شدم که برای من یکی از تجربه‌های متفاوت و چالش‌برانگیز در مسیر بازیگری بود؛ شخصیتی به نام ریموند.

ریموند یک جاسوس دو‌جانبه آلمانی است؛ مردی که پس از جنگ، ناچار به فرار از آلمان شده و سر از شهر مالاتا درمی‌آورد. او در این شهر، در ارتباط با شبکه مافیایی، گرداننده دزدها و گدایان شهر است؛ شخصیتی که در گذشته با جهان خشونت، جنگ، قدرت و مرگ مواجه بوده و یک‌بار نیز مرگ را تجربه کرده و به زندگی بازگشته است. همین تجربه، نگاه او را به مفهوم زندگی تغییر داده است. برای ریموند، دیگر زندگی چیزی نیست که باید برایش جنگید یا آن را جدی گرفت؛ زندگی تبدیل به صحنه‌ای برای خوش‌گذرانی، لذت و فرار از واقعیت شده است.

در ساختن این شخصیت، مهم‌ترین نقطه برای من همین مسئله بود؛ مردی که یک‌بار مرده و دوباره به زندگی برگشته، دیگر چگونه زندگی می‌کند؟

من تلاش کردم ریموند را به‌عنوان شخصیتی بسازم که ترس از مرگ را پشت سر گذاشته و به همین دلیل، هیچ‌چیز در جهان برایش آن‌قدر جدی نیست که بتواند ... دیدن ادامه ›› آرامش یا بی‌خیالی او را بر هم بزند. او با جهان شوخی می‌کند، با آدم‌ها بازی می‌کند و حتی در دل تاریک‌ترین موقعیت‌ها، به دنبال فرصتی برای لذت بردن است. این نگاه، به‌مرور باعث شد ریموند برای من به شخصیتی تبدیل شود که در ظاهر سبک و شوخ‌طبع است، اما در عمق خود، با نوعی پوچی و بی‌معنایی مواجه است.

ریموند دائم‌الخمر است و همین ویژگی، بخشی از زیست بیرونی و درونی او را شکل می‌دهد. اما برای من مهم بود که مست بودن او صرفاً به یک بازی فیزیکی یا چند حرکت اغراق‌شده محدود نشود. تلاش کردم این وضعیت را به یک ویژگی دائمی در بدن و ذهن او تبدیل کنم؛ انگار که ریموند همیشه کمی از جهان فاصله دارد و دنیا را از پشت یک پرده می‌بیند. او در عین آشفتگی، هوش و زیرکی یک جاسوس را در خود حفظ کرده است و همین تضاد، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های شخصیت برای من بود.

در مسیر رسیدن به ریموند، به دنبال پیدا کردن یک تعادل میان کمدی و تلخی بودم. ریموند می‌توانست به‌راحتی تبدیل به یک شخصیت صرفاً کمیک شود، اما برای من مهم بود که پشت خنده‌های او، گذشته‌ای سنگین و تجربه‌ای عمیق از مرگ وجود داشته باشد. تلاش کردم حتی در لحظات طنز نیز سایه‌ای از گذشته او را حفظ کنم؛ گذشته مردی که جنگ را دیده، جاسوسی کرده، از کشوری به کشور دیگر گریخته و در نهایت، در شهری غریب، هویت تازه‌ای برای خودش ساخته است.

از این منظر، ریموند برای من شباهت‌هایی به جک اسپارو دارد؛ نه به معنای تقلید از آن شخصیت، بلکه از جهت نوع مواجهه با جهان. همان انرژی رها، بی‌قیدی، شوخ‌طبعی، زیرکی و توانایی عبور از موقعیت‌های بحرانی. ریموند نیز مانند یک بازیگوش حرفه‌ای در شهری پر از خطر حرکت می‌کند؛ با این تفاوت که پشت این بازیگوشی، تجربه‌ای از جنگ و مرگ قرار دارد که به شخصیت او عمق دیگری می‌دهد.

مالاتا نیز در شکل‌گیری شخصیت ریموند نقش بسیار مهمی دارد. مالاتا برای من فقط یک شهر خیالی نیست؛ یک جهان فروپاشیده است. شهری که قدرت مافیا در آن نفوذ کرده و ساختار اجتماعی و اخلاقی آن را دچار اختلال کرده است. شهری که در آن دزدها و گدایان، مافیا، قدرت و مردم عادی، همگی در یک چرخه پیچیده از گناه و بقا گرفتار شده‌اند.

در چنین شهری، ریموند به‌خوبی جای خود را پیدا می‌کند. او محصول جنگ است و مالاتا نیز محصول فروپاشی. به همین دلیل، حضور او در این شهر کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد. ریموند در مالاتا گم نشده؛ بلکه انگار برای اولین‌بار جایی پیدا کرده که با جهان درونی خودش هماهنگ است. شهری که هیچ‌چیز در آن سر جای خودش نیست، دقیقاً همان جایی است که مردی مثل ریموند می‌تواند احساس کند به آن تعلق دارد.

یکی از جذاب‌ترین موقعیت‌های ریموند برای من، مواجهه او با مراسم خاکسپاری اوون است؛ شخصیتی که ریموند تا آن لحظه او را ندیده است. این موقعیت از نظر من یک تناقض بسیار مهم در جهان نمایش ایجاد می‌کند. مردی که خودش یک‌بار مرگ را تجربه کرده و به زندگی بازگشته، حالا باید برای کسی مراسم خاکسپاری برگزار کند که حتی او را نمی‌شناسد. اینجا دوباره مسئله مرگ و زندگی برای ریموند مطرح می‌شود؛ اما این‌بار از زاویه‌ای متفاوت.

او باید برای مردی عزاداری کند که هیچ خاطره‌ای از او ندارد؛ در شهری که خودش به‌نوعی مرده است. برای من، این موقعیت به یکی از نقاط مهم درک شخصیت ریموند تبدیل شد. انگار ریموند در این مراسم، ناخواسته با مفهوم مرگ خودش نیز مواجه می‌شود؛ با مردی که روزی بوده و حالا نیست، درست مثل خود ریموند که یک‌بار از مرز مرگ عبور کرده و برگشته است.

از نگاه من، قدرت نویسندگی محمد تات در نمایشنامه «مورچه‌ها» در خلق همین جهان چندلایه و شخصیت‌هایی است که نمی‌توان آنها را صرفاً با یک ویژگی تعریف کرد. هر شخصیت گذشته، تضاد و جهان ذهنی خودش را دارد و در عین حال، در ساختار بزرگ‌تری از یک جامعه فروپاشیده قرار گرفته است.

«مورچه‌ها» برای من نمایشی درباره آدم‌هایی است که هرکدام به شکلی درگیر یک چرخه بزرگ‌تر از قدرت، گناه، خشونت و بقا هستند. شخصیت‌ها در این نمایش صرفاً خوب یا بد نیستند؛ بلکه انسان‌هایی هستند که در شرایطی پیچیده، انتخاب‌های خودشان را انجام می‌دهند. همین ویژگی به بازیگر اجازه می‌دهد تا از سطح شخصیت عبور کند و به لایه‌های عمیق‌تر آن برسد.

در مورد ریموند، این ظرفیت برای من بسیار مهم بود. او در ظاهر یک آدم خوش‌گذران، مست، بی‌خیال و حتی گاهی خنده‌دار است؛ اما اگر کمی عمیق‌تر به او نگاه کنیم، با انسانی مواجه می‌شویم که شاید تمام این بی‌خیالی‌ها، راهی برای فرار از گذشته و مواجهه نکردن با معنای زندگی باشند.

بازخورد مخاطبان نسبت به شخصیت ریموند برای من یکی از ارزشمندترین بخش‌های این تجربه بود. خوشحالم که بسیاری از تماشاگران با این شخصیت ارتباط برقرار کردند و واکنش‌های مثبتی نسبت به حضور و نوع بازی او داشتند. برای من جذاب بود که مخاطب، ریموند را نه فقط به‌عنوان یک شخصیت کمیک، بلکه به‌عنوان کاراکتری با ویژگی‌های خاص و متفاوت به خاطر سپرد.

فکر می‌کنم یکی از دلایل ارتباط مخاطب با ریموند، همین تضاد میان خنده و تلخی بود؛ اینکه تماشاگر می‌تواند در لحظه‌ای با رفتار او بخندد و در لحظه‌ای دیگر، پشت همان رفتار، گذشته و تنهایی یک انسان را ببیند.

در نهایت، تجربه بازی در نقش ریموند برای من تجربه مواجهه با شخصیتی بود که مرزهای میان مرگ و زندگی، شوخی و جدیت، پوچی و لذت را جابه‌جا می‌کند. ریموند مردی است که یک‌بار مرده و دوباره به زندگی برگشته، اما شاید هیچ‌وقت واقعاً نتوانسته دوباره زندگی کردن را یاد بگیرد.

برای من، ریموند فقط یک نقش نبود؛ تجربه زیستن با مردی بود که تصمیم گرفته است دیگر از هیچ‌چیز نترسد، چون زمانی از بزرگ‌ترین ترس انسان، یعنی مرگ، عبور کرده است.

و شاید به همین دلیل است که در شهر فروپاشیده مالاتا، در میان گناه، مافیا، دزدها و آدم‌هایی که هرکدام به شکلی در حال مبارزه برای بقا هستند، ریموند تنها کسی است که به نظر می‌رسد واقعاً از زندگی لذت می‌برد؛ غافل از اینکه شاید همین بی‌خیالی، شکل دیگری از فرار او از زندگی باشد.
https://vrgl.ir/D7sUX
پرهام گودرزی و ندا اسماعیلیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بسیار بسیار لذت بردم از دیدن نمایش و خسته نباشید جانانه میگم به تمامی عوامل گروه، گروهی که همدلی و حرفه ای بودن از سر روی اجراشون معلوم بود، از نکات مثبت اثر، باید به ریتم بسیار نمایش اشاره کنم که متوجه گذشتن زمان نشدم و لحظه ای از اجرا فاصله نگرفتم که این خودش بزرگترین مزیت تئاتر هست، به شروع و پایان اجرا، شروعی که ابتدا با رقص زیبای دختر کوچولوی نمایش و موسیقی دلنشین نمایش آغاز میشد و مخاطب رو در آرامش غرق میکرد اما بعدش به خودش شما رو در تاریکی وجود رها میبرد، آفرین به طراحی لباس خصوصا تضادی که بین رها ک نیمه تاریکش ایجاد میکرد که گمان میکنم برگرفته از کتاب روانشناسی نیمه تاریک وجود،نوشته دبی فورد بود، قاب های اجرا فکر شده بودن که البته اگر دوست پسر رها در قسمت وسط صحنه بود بهتر بود، بازی ها تمامی به دور از اغراق و به اندازه و خوب بود، ولی باید اعتراف کنم که بازی جناب احمد کیایی و خانم آنیدا افتخاری، برای من سورپرایز بود، احمد کیایی بیش از این یک بازی تیپیکال کمدی ازش دیده بود اما باید اعتراف کنم که تلاش در بازی او به شدت دیده شده و اعتراف میکنم که در بازی های تیپیکال و کاراکتر به خوبی میتونه بدرخشه. خانم افتخاری هم اولین بار بود افتخار دیدن بازیشون رو داشتم و با بازی خوبشون، چشم های مخاطب رو مال خودشون میکردن. از نکات منفی هم. میتونم بگم که کاش ما بار تاریک تر و زخم های بیشتری از رها میدیدیم که خودکشی او برای ما قابل هضم تر باشه، قسمت والدین که عالی بود و منطقی اما فسمت دوست پسر کلیشه ای بود و بهتر بود در کنارش دلایل محکم تری میبود. اما در کل نمایشی بود که بسیار مورد احترام بود و زحمت زیادی معلوم بود که برایش کشیده بودند.
حسین مولانیا این را خواند
احمد کیایی و محمد امیدبخش این را دوست دارند
حضور شما و نقد شما باعث افتخار ما بود
به امید اجراهای دیگر با همراهی دوباره شما شهراد عزیز
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زیست فردی یک بازیگر در «مورچه‌ها»؛ مواجهه با رابرت و شهر مالاتا

من، آرش سالاروندیان، به‌عنوان بازیگر نمایش «مورچه‌ها» به نویسندگی محمد تات، در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در عمارت نوفل‌لوشاتو، به تهیه و تولید گروه مالاتا، تجربه مواجهه با کاراکتری را داشتم که برای من تنها یک نقش نمایشی نبود؛ بلکه مسیری بود برای شناختن انسان، ایمان، گناه، قدرت و فروپاشی.

در «مورچه‌ها» من نقش «رابرت» را بازی کردم؛ پدر روحانی کلیسای شهر مالاتا. شهری که در اثر سلطه و نفوذ یک گروه مافیایی، آرام‌آرام از درون فرسوده شده و نظم انسانی و اخلاقی خود را از دست داده است. مالاتا در این نمایش فقط یک شهر نیست؛ به‌نوعی تصویری از جامعه‌ای است که گناه در تمام لایه‌های آن نفوذ کرده و مرز میان خیر و شر، حقیقت و دروغ، ایمان و تردید در آن کم‌رنگ ... دیدن ادامه ›› شده است.

رابرت در چنین شهری ایستاده است؛ مردی که وظیفه‌اش هدایت روح انسان‌ها و پناه دادن به رنج‌های آنان است، اما حالا خودش در مرکز شهری قرار گرفته که فروپاشی آن را با چشم می‌بیند. شاید مهم‌ترین نقطه مواجهه من با این شخصیت، همین تناقض بود؛ اینکه چگونه می‌توان در شهری که گناه همه‌جا را فرا گرفته، همچنان از ایمان سخن گفت؟ چگونه می‌توان برای مردمی که خود درگیر تباهی‌اند، از رستگاری حرف زد؟

در مسیر رسیدن به رابرت، تلاش کردم او را صرفاً به‌عنوان یک «پدر روحانی» بازی نکنم. برای من مهم بود که پیش از هر چیز، انسانی را پیدا کنم که در جایگاه یک روحانی قرار گرفته است. انسانی با ترس‌ها، تردیدها، باورها و زخم‌های شخصی خودش. رابرت برای من شخصیتی نبود که پاسخ همه‌چیز را بداند؛ بلکه انسانی بود که در برابر حجم بزرگی از فروپاشی، تلاش می‌کند معنای ایمان و مسئولیت را حفظ کند.

زیست فردی من در این نقش از جایی شکل گرفت که تلاش کردم جهان رابرت را از بیرون به درون خودم منتقل کنم. سکوت‌های او، نگاه‌هایش، مکث‌هایش و حتی لحظاتی که چیزی نمی‌گوید، برای من به اندازه دیالوگ‌هایش اهمیت داشت. سعی کردم به جای آنکه صرفاً احساسات شخصیت را نمایش دهم، موقعیت او را زندگی کنم؛ موقعیت انسانی که باید در میان این همه گناه، هنوز به چیزی باور داشته باشد.

مراسم خاکسپاری در نمایش، برای من یکی از مهم‌ترین نقاط درک شخصیت رابرت بود. او باید مراسم خاکسپاری را برگزار کند؛ اما این خاکسپاری فقط مراسم وداع با یک انسان نیست. گویی رابرت در حال مواجهه با مرگ روح یک شهر است. شهری که مدت‌هاست در حال فروپاشی است و حالا او باید در برابر این فروپاشی بایستد و آیینی را اجرا کند که قرار است معنایی برای مرگ و فقدان پیدا کند.

از نگاه من، مالاتا در «مورچه‌ها» یک جغرافیای مشخص نیست؛ یک وضعیت انسانی است. شهری که در آن قدرت، ترس و گناه به‌تدریج جای اخلاق و انسانیت را گرفته‌اند. حضور مافیا در این شهر، تنها یک عنصر داستانی نیست؛ بلکه نمادی از ساختاری است که انسان‌ها را از درون تحت تأثیر قرار می‌دهد و به مرور، قدرت انتخاب و مقاومت را از آنان می‌گیرد. مالاتا در حقیقت شهری است که در آن، همه به شکلی درگیر یک چرخه بزرگ‌تر هستند؛ چرخه‌ای که هرکس را به نوعی با مفهوم گناه و مسئولیت مواجه می‌کند.

قدرت نمایشنامه محمد تات، برای من در همین جهان‌سازی و ایجاد موقعیت‌های چندلایه است. «مورچه‌ها» نمایشی نیست که شخصیت‌ها را صرفاً در قالب خوب و بد تقسیم کند. در جهان این نمایش، آدم‌ها در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که آنها را وادار به انتخاب می‌کند و همین انتخاب‌هاست که شخصیت‌ها را می‌سازد. متن، ظرفیت آن را ایجاد می‌کند که بازیگر از سطح یک شخصیت عبور کند و به لایه‌های پنهان‌تر او برسد.

برای من، رابرت در دل چنین متنی شکل گرفت؛ شخصیتی که باید میان ایمان و تردید، وظیفه و ترس، بخشش و گناه حرکت کند. تلاش من این بود که این تضادها را به شکلی درونی و قابل لمس به صحنه منتقل کنم و اجازه بدهم مخاطب خودش درباره رابرت قضاوت کند.

یکی از مهم‌ترین بخش‌های این تجربه، مواجهه با بازخورد مخاطبان بود. خوشحالم که بخش قابل توجهی از واکنش‌هایی که نسبت به شخصیت رابرت دریافت کردم، نشان می‌داد که مخاطب توانسته با این شخصیت ارتباط برقرار کند و او را به‌عنوان شخصیتی متفاوت و قابل تأمل ببیند. برای من، این بازخوردها ارزشمند بود؛ چرا که نشان می‌داد تلاش برای ساختن یک شخصیت درونی و پرهیز از ارائه یک تصویر کلیشه‌ای از «پدر روحانی»، تا حدی توانسته با مخاطب ارتباط برقرار کند.

به‌عنوان بازیگر، همیشه برای من مهم است که هر نقش، چیزی از من را تغییر دهد و در عین حال، چیزی تازه به جهان بازیگری من اضافه کند. رابرت برای من چنین نقشی بود. شخصیتی که از خلال او، دوباره به مفاهیمی مثل ایمان، گناه، قدرت، مسئولیت و معنای انسان بودن فکر کردم.

«مورچه‌ها» برای من فقط تجربه اجرای یک نمایش نبود؛ تجربه زیستن در شهری بود که فروپاشی را نفس می‌کشید و تلاش یک انسان برای حفظ ایمانش در میان ویرانی.

و شاید رابرت، در نهایت، برای من نماینده انسانی بود که در شهری پر از گناه، هنوز تلاش می‌کند به رستگاری فکر کند؛ حتی اگر خودش هم دیگر مطمئن نباشد که آیا راهی برای نجات باقی مانده است یا نه.

این متن، بخشی از زیست فردی من به‌عنوان بازیگر در مواجهه با شخصیت رابرت و جهان نمایش «مورچه‌ها» است؛ تجربه‌ای که به واسطه همراهی گروه مالاتا و تلاش تمام اعضای گروه شکل گرفت و برای من، یکی از تجربه‌های قابل تأمل در مسیر بازیگری بود.
امیر مسعود این را خواند
ویگن اوانسیان این را دوست دارد
از تصویر اجرای شما خوشم اومد. حتما و لطفا اجرای نمایشی هم از این نمایشنامه به روی صحنه ببرید.
۳ روز پیش، جمعه
ویگن اوانسیان
از تصویر اجرای شما خوشم اومد. حتما و لطفا اجرای نمایشی هم از این نمایشنامه به روی صحنه ببرید.
خواهش می کنم لطف دارید
این اجرا یکبار بر روی صحنه رفته است
ولی باز هم گروه هنری مالاتا قصد بر این دارد که اجرا را بر روی صحنه ببرد
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشی پر از احساس و حس خوب
حسام? این را خواند
ویدا سپه پور و سجاد خوزم این را دوست دارند
خیلی ممنون از نگاه زیباتون
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاینا عسگرزاده، بازیگر نوجوان و هنرجوی تئاتر است که فعالیت خود را با آموزش بازیگری و حضور در اجراهای نمایشی آغاز کرده است. او به تجربه نقش‌های متفاوت و روایت داستان‌ها از طریق هنر بازیگری علاقه‌مند است.
امیر مسعود این را خواند
امشب برای من فقط یک اجرا نبود؛ یک تجربه عمیق، یک یادگیری و یک افتخار بود.
از صمیم قلب از همه اعضای گروه عزیزم که با عشق، صبوری و همدلی کنار هم ایستادیم و «محاکمه‌ای در مه» را جان بخشیدیم، ممنونم.
سپاس ویژه از سینا سلیمی، نویسنده ارزشمند این اثر، که با قلمش جهانی برای زندگی کردن روی صحنه خلق کرد.
و تشکر فراوان از یاسین صدقی، سجاد رشیدی و حسین شاهوردی که با دانش، همراهی و حمایتشان، مسیر این اجرا را هموار کردند و در شکل‌گیری این شب به‌یادماندنی سهم بزرگی ... دیدن ادامه ›› داشتند.
افتخار می‌کنم که بخشی از این گروه بودم. به امید اجراهای بیشتر و روزهای درخشان‌تر برای همه‌مان.
❤️🎭 #محاکمه_ای_در_مه #تئاتر #بازیگری #گروه_نمایش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اجرای درخشانی بود
بازی ها رو دوشت داشتم
از دوتا آقا که خیلی هم خونگرم بودن توی خیابان بلیط خریدم
اولش گفتن نمایش نامه خوانیه میخواستم نیام
ولی فقط قسمت تک گویی ها رو دوست داشتم

جاهایی که بازیگرا تنها دیالوگ میگفتن

مخصوصا اون اقایی که راجب کارگردان ها میگفت واقعا اشکم در اومد
و اون دختری که می‌گفت میخواسته دیده بشه فقط
بازی ها خوب بود
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کار خوبی بود واقعا لذت بردم
نقش خانم رو خیلی دوست داشتم جاهایی که گریه میکرد و اونی که بالا می‌ آورد
نقش اون اقایی که مست بود به شدت خندیدم از دستش وای ریخت رو لباش میشل خیلی باحال بود
اسم نقش آلن بود که به خانمش بیخیال بود ولی واقعا خیلی خندیدم
صحنه هایی که بود کلی خندیدم

مرسی از کارگردانی کاش بازیگرا حفظ بودن به نظرم بهتر میشد
درکل خسته نباشید
پرهام پاسیار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشنامه‌خوانی روان و تأثیرگذای بود و بنظرم اجرای خوب، بیان قوی و حس‌وحال بازیگران باعث شد داستان به زیبایی به مخاطب منتقل شود.
از تلاش و زحمات تمامی عوامل این اجرا سپاسگزارم
مسعود قلبی، سروش جوان و آرمینا انوری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خیلی خوشحالم به این اجرا دعوت شدم؛ تجربه‌ام از دیدن نمایشنامه خوانی، روخوانی از روی متن با کمی تغییر لحن و بیان بود. اما این چیزی که ارائه دادند، یک اجرای فوق العاده جذاب بود!!! صداهایی که خودشان در طول اجرا به صورت هماهنگ شده انجام میدادند؛ بی نهایت به جذابیتش اضافه کرده بود. اجرای تمامی بچه‌ها قوی بود، خصوصا فرماندار کل و آقایی که با لهجه صحبت میکردند و راوی که بیان تمیز و به شدت گیرایی داشت. در کل این نمایشنامه خوانی رو جزو به یادماندنی‌ترین نمایشنامه‌خوانی هایی که دیدم میدونم به خصوص فضای داستان چقدر به حال و هوای این روزای ما نزدیک بود. کاش نمایشنامه‌های بیشتری به این سبک اجرا شن تا ما هم بیاییم ببینیم و لذت ببریم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تیم بسیار عالی و نمایشنامه خوانی جذابی بود. امیدوارم دوباره اجرا داشته باشید. موفق باشید و بدرخشید.