در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال فیلم‌تئاتر
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 16:03:36
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
«مرز» برای من بیشتر از آنکه روایتی درباره سربازان لب مرز کردستان و کرمانشاه باشد، تجربه‌ای از ترس، سرما، تنهایی و فروپاشی روان انسان در شرایط جنگی و مرزی بود.
فضای نمایش از همان ابتدا مخاطب را به دل منطقه‌ای می‌برد که در آن مرز جایی است میان زندگی و مرگ، وظیفه و عشق، واقعیت و توهم.
یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظه‌های نمایش برای من جایی بود که سرباز جوان را جلو می‌فرستند و خودشان عقب‌تر ایستاده‌اند و چای می‌نوشند. این تضاد، در کنار تاریکی، سرمای استخوان‌سوز و خنده‌های هیستریک پسر، تصویری تلخ و بی‌رحم از موقعیت سربازی می‌سازد؛ انسانی که در ظاهر باید آماده مواجهه با خطر باشد، اما خودش قربانی ترس و موقعیتی شده که انتخابش نکرده است.
نمایش زمانی تأثیرگذارتر می‌شود که مرز میان واقعیت و ذهن سرباز کم‌کم از بین می‌رود. به‌خصوص آنجا که در تاریکی، ناخواسته عشقش را که در حال کولبری است هدف قرار می‌دهد و بعد از آن، ذهنش وارد مرحله‌ای از هذیان و مالیخولیا می‌شود. از آن لحظه به بعد، دیگر نمی‌توان با اطمینان گفت آنچه می‌بینیم واقعیت است یا بازتاب ذهن متلاشی‌شده او.
نور و صدا در این نمایش نقش بسیار مهمی داشتند. استفاده از تاریکی، صداهای تیراندازی و تغییرات نور در لحظه‌های درگیری، به‌خوبی توانسته بود فضای ناامن و پراضطراب مرز را بسازد. رقص کردی نیز در میان این فضای تلخ، فقط یک عنصر تزئینی نبود و به هویت و جغرافیای اثر کمک می‌کرد.
برای من، یکی از نقاط ... دیدن ادامه ›› قوت اصلی نمایش، فضاسازی بود؛ اینکه بدون نیاز به ساختن یک جهان بزرگ و پرجزئیات، با صدا، نور، بدن بازیگر و تاریکی، احساس حضور در آن منطقه را به مخاطب منتقل می‌کرد.
و در نهایت، باید به بازی بازیگر اشاره کنم. تنها بازیگر نمایش توانست بار سنگین روایت را به دوش بکشد و تغییرات روانی شخصیت را از یک سرباز جوان و مضطرب تا انسانی گرفتار هذیان و فروپاشی، باورپذیر اجرا کند. خنده‌های هیستریک، سکوت‌ها و لحظات مواجهه با خاطره و عشق ازدست‌رفته، از نقاط قوت بازی او بود.
مرز برای من نمایشی درباره آدم‌هایی بود که در جغرافیای سخت، کم‌کم مرزهای درونی خودشان را هم از دست می‌دهند.
شاید مهم‌ترین چیزی که بعد از نمایش با خودم بردم، همین تاریکی بود؛ تاریکی‌ای که آرام‌آرام وارد ذهن شخصیت و تماشاگر می‌شد.
هم بازی ها خیلی عالی بود و هم متن برام جالب بود؛ و علاقه شهاب حسینی به اریک ‌امانوئل ‌اشمیت که مجددا در فیلم مقیمان ناکجا تکرار شد
کار خوش ریتم با بازی خوب امید اولیایی
حسام? و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عالیییییییی یکی از بهترین هاااا
نمایشی شادی آور و حرفه ای و حال خوب کن👌👌👌💯💯😍😍
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دارم به این فکر میکنم ما چقدر خوش شانسیم که تو عصر تکنولوژی زیست میکنیم، چون باعث شد من امروز این فیلم تئاتر و ببینم و چقدر کیف کردم بابت تماشای آن
چقدر همه چی خوب و حساب شده بود. چه دیالوگ های نابی، چه بازی های خوبی، چه دکور و طراحی صحنه ای، کارگردانی هم که جای خود دارد. با موسیقی فینال کار چقدر ارتباط گرفتم.
حظ کردم و حرص خوردم. رویاهای بر باد رفته امیر کبیر رویای خیلی از ما آدمها است. هنوزم این رویا ادامه داره و معلوم نیست چه وقت به حقیقت میپیوندد.
خسته نباشید میگم خدمت تمامی عوامل این نمایش فاخر و ممنون از تیوال برای ارائه این فیلم تئاتر
امین داداشی
سن عددی بله منتهی سن دلی هرگز :))
مزاح کردم. امیدوارم ١٢٠ سال که زیاده خداییش ١٠٠ سال عمر پر بار رو تجربه کنی. مرد انرژی مثبت
۵ روز پیش، چهارشنبه
محسن مسموعی
مزاح کردم. امیدوارم ١٢٠ سال که زیاده خداییش ١٠٠ سال عمر پر بار رو تجربه کنی. مرد انرژی مثبت
عزیز دلین
ممنونم ازتون ، همچنین
برای من 100 زیاده
همون 60-70 خوبه
چه خبره :))
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای کار اول که تازه کار به نظر میومد خیلی خوب بودن
از تسلط اجرای بازیگر و تواناییش در انتقال حس لذت بردم و سالن را با احساس رضایت ‌از دیدن یک تئاتر خوب ترک کردم👏🙏
حسین مولانیا این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود، چرا نمیشه این فیلم تئاتررو خرید و تماشا کرد؟
اگه به فیلیمو دسترسی دارید اونجا هست:
شما به تماشای فیلم هر کسی یا روز می‌ میرد یا شب من شبانه روز در فیلیمو دعوت شده اید.
https://m.filimo.com/m/mq3kt
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام. نمیتونم الان از طریق همین گوشی هزینه دیذن این تیاتر رو بپردازم و ببینمش؟؟؟
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
همون تجربه همون احساس همون غم و سنگینی روی قلب وقتی بازی اقای افشاریان می بینیم
مثل همیشه عالی
به نظرم منتظر اکران مجدد نباشید و این تجربه رو به خودتون هدیه بدید
امیر مسعود این را خواند
《کلاغ؛ صدای تاریکی در کارگردانی محمد تات》
این بار احضارِ جهانِ پو بر صحنه ایران
ترجمه از غزل زکی پور
اجرا در مرداد ماه ۱۴۰۵
https://vrgl.ir/d5E4J
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بسیار بسیار لذت بردیم 😍
همگی خسته نباشین 😍
تئاتر خوبی بود همچنین بازیهای بسیار عالی بود ولی خوب امروزه از این دست تئاتر های تلویزیونی که تمام جنبه ها رو رعایت کنند دیگه نیست یا من ندیدم مثل تئاتر های قدیم که استاد نصیریان کار میکردند تئاتر امروزه خیلی ببخشید همش لودگی و مسخره بازی شده نه متن زیبای نه دیالوگ جزابی با تشکر از سید شهاب حسینی بابت کارهای خوبشون
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چرا نمیتونم فیلم تئاترش‌ رو خریداری کنم؟
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بازی های نسبتاً قابل قبول ترجیحاً اگه فضای کار یکم جدی‌تر و حتی شاید تاریک‌تر بود با موضوع نمایشنامه همخوانی بیشتری داشت
بازی شهاب حسینی مثل همیشه و مطابق انتظار خوب
و یک بازی غافلگیرکننده از احمد ساعتچیان
فریبا مهر این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
حال و هوای این نمایش برام جذاب بود و از جنس خود سجاد افشاریان عزیز بود که به روحیات من نزدیک هست و برام لذت بخش بود
دوست داشتم🙂
سینا دهقان، امیر مسعود و آرش خیل تاش این را خواندند
پریا سلگی و سارا بخشی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با وجود اینکه کیفیت صدای فیلم تئاتر اصلا رضایت بخش نبود، خود نمایشنامه آدم رو به فکر فرو میبرد که اگه جای هرکدوم از نقش ها بودی، بازم همون تصمیمی رو میگرفتی که اونا گرفتن یا نه؟

طراحی لباس با وجود یکنواختیش، مفهوم ناخودآگاه برتری بقیه نسبت به هریسن به خاطر سلامت جسمانی و البته روانیشون رو به خوبی منتقل کرد.

یه سری جمله های خیلی قشنگ و مهمی داخل نمایشنامه وجود داشت که اگه آکسان گذاری بهتری روشون انجام میشد زیبایی اجرا و مفهوم بنیادی نمایش رو چند برابر بهتر از چیزی که بود می کرد.

در نهایت خداقوت میگم به این تیم درجه یک با ۱۲ سال تاخیر :) و امیدوارم هممون توی زندگیمون یه "جان" داشته باشیم که بدون احساس ترحم و علی رغم صراحتش در بیان حقیقت، بتونه مارو در بدترین شرایط هم خوشحال بکنه
+ آدم‌هایی مثل تو به آدم هایی مثل من نیاز دارن
- شایدم آدم هایی مثل تو به آدم های مثل من نیاز دارن

🎈
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش  میرزا رضا وارد تاریخ، سیاست، حافظه و حذف به‌شکلی درهم‌تنیده را به مخاطب نشان میدهد. میرزا رضا نه فقط یک فرد تاریخی، بلکه گره‌گاهی است از خشونت سیاسی، تحقیر اقتصادی، خیانت روشنفکری و پاک‌سازی حافظه. نمایش با انتخاب روایت‌محوری و پرهیز از دکور پرجزئیات، آگاهانه می‌کوشد تمرکز را از بازسازی تاریخی به بازخوانی مفهومی منتقل کند. این انتخاب، در سطح ایده، هوشمندانه و قابل دفاع است. اجرای روایت‌محور با دکور مینیمال، بستری فراهم می‌کند برای تمرکز بر متن و معنا. نمایش از همان ابتدا با حذف فیزیکی نشانه‌ها—قبرها، باغ‌ها، نام‌ها—تماشاگر را وارد جهانی می‌کند که حافظه در آن مدام پاک می‌شود. تکرار موتیف قبر، از میرزا رضا گرفته تا پهلوان اکبر خراسانی و حتی قبر مادر شاه، نشان می‌دهد حذف، امری تصادفی نیست؛ یک منطق دارد. در این میان، قبر نه محل آرامش، بلکه نشانهٔ تصرف و پاک‌سازی است. این ایده، یکی از ستون‌های محکم نمایش است و به‌درستی عمل می‌کند.
اشارهٔ مداوم به باغ‌ها—از رفسنجان و بهرام‌آباد گرفته تا باغ فیشرآباد که به پارک هنرمندان بدل شده، و باغ طوطی—نمایش را از یک روایت صرف تاریخی فراتر می‌برد. باغ در اینجا فقط فضا نیست؛ استعاره‌ای است از تصرف، تغییر کاربری و بازنویسی تاریخ. نمایش به‌درستی نشان می‌دهد که چگونه فضاها، همانند قبرها، از معنا تهی و دوباره مصرف می‌شوند. این پیوند میان جغرافیا و قدرت، یکی از نقاط قوت تحلیلی نمایش است و نشان می‌دهد پژوهش تاریخی پشت متن جدی گرفته شده است.
نمایش، در کنار روایت مردان تاریخ، لحظاتی را نیز به بدن‌های زنانه اختصاص می‌دهد؛ بدن‌هایی که نه‌فقط قربانی، بلکه میدان اعمال قدرت‌اند. روایت زن‌هایی چون زهرا خانم و حبیبه، و اشاره به کودک چهار سالهٔ کشته‌شده، نشان می‌دهد که خشونت سیاسی پیش از آنکه به اسطوره تبدیل شود، بر بدن‌های بی‌قدرت حک می‌شود. اما مهم‌تر از این روایت‌ها، لحظه‌ای است که نمایش از سطح حکایت فراتر می‌رود و به کنش می‌رسد: بازی ... دیدن ادامه ›› گنجفه.
گنجفه در این اجرا صرفاً یک جزئیات فولکلور یا سرگرمی نیست بلکه به کنشی آیینی و بی‌رحمانه بدل می‌شود. پرت شدن مکرر پرتقال و انتظار برای آنکه یکی از زنان حرمسرا آن را بگیرد، سازوکاری عریان از انتخاب اجباری را پیش چشم تماشاگر می‌گذارد و مردانی که این صحنه را به قهقرا میبرند گنجفه بازی، در اینجا، نام مستعار خشونت است. اهمیت این صحنه در آن است که قدرت، نه در قالب فرمان، بلکه در قالب بازی عمل می‌کند. بدن زنانه، در ظاهر، وارد یک آیین بی‌خطر و حتی خنده‌دار می‌شود، اما نتیجه، هم‌خوابگی اجباری و حذف اختیار است. گنجفه به‌درستی نشان می‌دهد که چگونه قدرت می‌تواند خود را در قالب بازی، رسم و عادت پنهان کند؛ بی‌آنکه نیازی به اجبار مستقیم داشته باشد. اینجا، نمایش موفق می‌شود چیزی را نشان دهد که در بسیاری از بخش‌های دیگر صرفاً گفته می‌شود: پیوند میان بدن، انتخاب و حذف. در عین حال، همین صحنه، شکافی معنادار با سایر بخش‌های اجرا ایجاد می‌کند. زیرا در حالی که گنجفه به کنشی تمام‌عیار بدل می‌شود، بسیاری از بحران‌های دیگر—هویت، قبر، نام—در سطح گفتار باقی می‌مانند. به این معنا، بازی گنجفه یکی از لحظاتی است که نمایش به‌جای توضیح، عمل می‌کند؛ و دقیقاً به همین دلیل، تأثیرگذارتر است. این صحنه نشان می‌دهد که اگر نمایش در سایر موقعیت‌ها نیز به بدن و کنش اعتماد می‌کرد، می‌توانست از دام اطلاعات‌گویی و ارجاع صرف عبور کند.
نمایش به‌طور پراکنده به شبکه‌ای از مناسبات سیاسی اشاره می‌کند: « روزنامه قانو»، سید جمال‌الدین اسدآبادی، پیشنهاد سازش به کامران میرزا (با پیشنهاد دور زدن پدر برای شاهی) و حتی فروش پتهٔ کرمان به‌عنوان نشانه‌ای از اقتصاد تحقیرآمیز. این عناصر، تصویری چند لایه از دوران می‌سازند؛ دورانی که سیاست، اقتصاد و روشنفکری در هم تنیده‌اند. بااین‌حال، این لایه‌ها بیشتر «ذکر» می‌شوند تا «دراماتیزه».
لغزش اجرایی در بخشی رخ می‌دهد که به پرویز خطیبی—نوهٔ میرزا رضا—می‌پردازد. این بخش ناگهان از روایت نمایشی فاصله می‌گیرد و به فهرست‌خوانی تاریخ سینما و سرگرمی بدل می‌شود: نام‌هایی چون اسماعیل کوشان، علی دریابیگی، واریته بهار، آبی و رابی. این فهرست‌خوانی، ریتم را می‌شکند، و جهان نمایش را از درون تهی می‌کند. مسئله فقط پرویز نیست؛ این الگو در مواجهه با شخصیت‌های دیگر نیز تکرار می‌شود. سید جمال الدین اسد آبادی نیز دقیقا همین الگو را تکرار میکند.
نمایش او را به استانبول می‌برد و با پرسشی صریح مواجه می‌کند: «فراماسونر، تو افغانی هستی یا اسدآباد همدان؟» پاسخ او—«من در کابل قبری خواهم داشت»—در سطح متن، پاسخی هوشمندانه است؛ جابه‌جایی بحث از هویت ملی به سرنوشت بدن پس از مرگ.
لحن طنز کلی نمایش و به‌ویژه تیپ‌سازی مامور پلیس—با ویژگی‌های دوجنسه بیش از آنکه قدرت را افشا کند، آن را به شوخی مصرفی تقلیل می‌دهد. این طنز، نه انتقادی است و نه مخرب؛ صرفاً خنثی‌کننده است و گاهی طعنه ای به خواجه دربار قجری نیز میزند.
یکی دیگر از محورهای نمایش، وسواس میرزا رضا نسبت به نام‌ها و ریشه‌شناسی آن‌هاست: اصرار بر اینکه رفسنجان نام دیگری داشته، توضیح مداوم دربارهٔ واژه‌ها و تغییر شان. این وسواس، در سطح ایده، کاملاً با تم حذف حافظه هم‌راستاست
نمایش با تکیه بر روایت‌محوری و پژوهش تاریخی، تصویری تأمل‌برانگیز از میرزا رضا کرمانی و شبکهٔ پیرامونی او ارائه می‌دهد. ایده‌های زیربنایی—قبر، باغ، حذف، اقتصاد تحقیر—محکم و قابل دفاع‌اند
گرایش به فهرست‌خوانی، ارجاع صرف به شخصیت‌های تاریخی، تیپ‌سازی طنز آمیز اجازه نمی دهند تا بحران های هویتی و تاریخی پر رنگ در نمایش ظاهر شوند
میرزا رضا کرمانی را می‌توان نه صرفاً به‌عنوان یک کنشگر سیاسی، بلکه به‌مثابه سوژه‌ای روانی فهمید که در وضعیت تحقیر مزمن شکل گرفته است؛ سوژه‌ای که فقر، بی‌پناهی حقوقی و نادیده‌گرفته‌شدنِ مداوم، زبان او را از کار انداخته و خشونت را به آخرین امکانِ بیان بدل کرده است. رنج شخصی او، از خلال همانندسازی با رنج تاریخی، به رنجی کلان پیوند می‌خورد و در این نقطه، کنش خشونت‌بار برایش مشروعیت می‌یابد؛ زیرا دیگر نه اصلاحی متصور است و نه گفت‌وگویی ممکن. رابطهٔ او با سید جمال‌الدین اسدآبادی نیز در همین چارچوب قابل فهم است: سید جمال به‌مثابه پدر نمادینی ناپایدار، که معنا و جهت می‌دهد، اما خود ریشه، مکان و مسئولیت مشخصی ندارد؛ پدری با هویتی لغزان و قبری نامعلوم که خشونت را به‌جای پاسخ، به میراث بدل می‌کند. وسواس میرزا رضا بر نام‌ها، قبرها و ریشه‌ها—از اصرار بر اتیمولوژی رفسنجان تا حساسیت بر پاک شدن حافظه‌ها—نشانهٔ آگاهی تاریخی صرف نیست، بلکه بیانگر اضطراب فروپاشی معناست؛ ترسی از آنکه اگر نام‌ها حذف شوند، رنج او نیز بی‌اثر و بی‌نام شود. در این معنا، قتل شاه نه انفجار جنون، بلکه تلاشی آگاهانه برای حک‌کردن نام خویش بر تاریخ است؛ کنشی که بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، پاسخی روانی به حذفِ مزمن و آخرین امکانِ عاملیت برای سوژه‌ای است که تمام راه‌های دیگر از او سلب شده‌اند.
کامران میرزا در این نمایش نه صرفاً یک شاهزادهٔ مغضوب، بلکه سوژه‌ای است گرفتار در بحرانِ مالکیت، نام و حذف نمادین؛ کسی که مدام بر «باغ فیشرآباد» و خانهٔ هنرمندان تأکید می‌کند و می‌گوید «این را من دادم به فیشر»، اما در نهایت با این واقعیت مواجه می‌شود که نه خانه‌ای به نام اوست، نه اتاقی، و سهم واقعی از فضا و تاریخ، بیش از آنکه به او برسد، نصیب عرب‌ها، اتریشی‌ها و دانمارکی‌ها شده است. این گسست میان ادعای مالکیت و فقدانِ ثبت‌شدهٔ آن، کامران میرزا را به شخصیتی بدل می‌کند که بیش از قدرت، اسیر حسِ محرومیت از به‌رسمیت‌شناخته‌شدن است. خلع شدن از نایب‌السلطنه‌بودن، برای او نه فقط یک سقوط سیاسی، بلکه یک فروپاشی روانی است؛ زیرا تمام میل او به قدرت، در نهایت به یک خواست ساده و انسانی تقلیل می‌یابد. اما حتی این میل نیز ناکام می‌ماند. کامران میرزا، در این معنا، چهرهٔ تراژیکِ مردی است که در منطق تقسیم قدرت و حافظه، همواره بازنده است؛ کسی که به‌جای آنکه تاریخ را تصاحب کند، شاهد تصاحب‌شدن فضاها و نام‌ها توسط دیگران است و در نهایت، نه با حذف فیزیکی، بلکه با حذف از حافظهٔ رسمی تنبیه می‌شود.اگر کامران میرزا در این نمایش تصویرِ سوژه‌ای است که می‌خواهد با تملک باغ و ثبت نام، سهمی از حافظهٔ رسمی تاریخ داشته باشد اما در نهایت از هر دو محروم می‌ماند، میرزا رضا کرمانی سویهٔ رادیکال همین شکست است؛ جایی که فقدانِ نام و به‌رسمیت‌شناخته‌نشدن، دیگر در حسرتِ ثبت شدن متوقف نمی‌ماند و به کنشی خشونت‌بار بدل می‌شود تا آنچه به کامران میرزا داده نشد—حضور در حافظه—به هر قیمت ممکن تحمیل شود.
میرزا رضا کرمانی در این نقطه نه صرفاً یک قاتل سیاسی، بلکه سوژه‌ای است که خشونت را به‌عنوان آخرین زبان ممکن برمی‌گزیند؛ زبانی برای مقاومت در برابر حذفِ مزمن، پاک‌شدن قبرها و فروپاشی معنا، و تلاشی برای آنکه نامی که تاریخ از ثبتش سر باز زده، با کنشی برگشت‌ناپذیر حک شود.
۱۴۰
 
امین میری عزیز هنر شما، گروه اجرایی، بازیگران و صد البته آنالی عزیز ستودنی است. تلنگری که به جهان پیرامونتان زدید تا ابد فراموش نخواهد شد... هرگز آن تابستان گرم 92 را فراموش نخواهم کرد که نخستین بار احساس آبی مرگ را تجربه کردم. من اجرا را دیدم و برای فشردن دکمه پلی و تماشای آنلاین "این قساوتها و جفاهایی که در حق هم میکنیم" توان کافی دارم یا نه... اما این از هنر شماست که چنین تاثیرگزارید.درود بر همگی شما