«مرز» برای من بیشتر از آنکه روایتی درباره سربازان لب مرز کردستان و کرمانشاه باشد، تجربهای از ترس، سرما، تنهایی و فروپاشی روان انسان در شرایط جنگی و مرزی بود.
فضای نمایش از همان ابتدا مخاطب را به دل منطقهای میبرد که در آن مرز جایی است میان زندگی و مرگ، وظیفه و عشق، واقعیت و توهم.
یکی از تکاندهندهترین لحظههای نمایش برای من جایی بود که سرباز جوان را جلو میفرستند و خودشان عقبتر ایستادهاند و چای مینوشند. این تضاد، در کنار تاریکی، سرمای استخوانسوز و خندههای هیستریک پسر، تصویری تلخ و بیرحم از موقعیت سربازی میسازد؛ انسانی که در ظاهر باید آماده مواجهه با خطر باشد، اما خودش قربانی ترس و موقعیتی شده که انتخابش نکرده است.
نمایش زمانی تأثیرگذارتر میشود که مرز میان واقعیت و ذهن سرباز کمکم از بین میرود. بهخصوص آنجا که در تاریکی، ناخواسته عشقش را که در حال کولبری است هدف قرار میدهد و بعد از آن، ذهنش وارد مرحلهای از هذیان و مالیخولیا میشود. از آن لحظه به بعد، دیگر نمیتوان با اطمینان گفت آنچه میبینیم واقعیت است یا بازتاب ذهن متلاشیشده او.
نور و صدا در این نمایش نقش بسیار مهمی داشتند. استفاده از تاریکی، صداهای تیراندازی و تغییرات نور در لحظههای درگیری، بهخوبی توانسته بود فضای ناامن و پراضطراب مرز را بسازد. رقص کردی نیز در میان این فضای تلخ، فقط یک عنصر تزئینی نبود و به هویت و جغرافیای اثر کمک میکرد.
برای من، یکی از نقاط
... دیدن ادامه ››
قوت اصلی نمایش، فضاسازی بود؛ اینکه بدون نیاز به ساختن یک جهان بزرگ و پرجزئیات، با صدا، نور، بدن بازیگر و تاریکی، احساس حضور در آن منطقه را به مخاطب منتقل میکرد.
و در نهایت، باید به بازی بازیگر اشاره کنم. تنها بازیگر نمایش توانست بار سنگین روایت را به دوش بکشد و تغییرات روانی شخصیت را از یک سرباز جوان و مضطرب تا انسانی گرفتار هذیان و فروپاشی، باورپذیر اجرا کند. خندههای هیستریک، سکوتها و لحظات مواجهه با خاطره و عشق ازدسترفته، از نقاط قوت بازی او بود.
مرز برای من نمایشی درباره آدمهایی بود که در جغرافیای سخت، کمکم مرزهای درونی خودشان را هم از دست میدهند.
شاید مهمترین چیزی که بعد از نمایش با خودم بردم، همین تاریکی بود؛ تاریکیای که آرامآرام وارد ذهن شخصیت و تماشاگر میشد.