تهران شبیهِ هر شب دیگر سیاه بود
در آرزوی خندهی کم رنگ ماه بود
تهران کتابِ قصهی غمگین و پُرملال
تهران سرودهای که پر از اشتباه بود
این سوی شهر خندهام از درد میگرفت
آن سوی شهر اشک تو از قاه قاه بود
تصویر پُر ترددِ این شهرِ بیصاحاب
در چشمهای دخترک چهارراه بود
وقتی گدای کوچه کمی دود میگرفت
تا
... دیدن ادامه ››
مدتی برایِ خودش پادشاه بود
مادر به روی پل و تقلای آخرش
تصمیمِ سختِ برلبهی پرتگاه بود
هرچند بیگناه به بالای دار رفت
تاریک و سرد در شفقِ صبحگاه بود
غم را فروخورم که دگر نایِ آه نیست
بغضم شبیهِ کودکِ بی سرپناه بود
یک کارمند شعرِ مرا خواند و پاره کرد
بر کاغذی نوشت که رد شد سیاه بود
آرش شفاعی