در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 15:07:05
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دلی نازک بسان شیشه دیرُم
اگر آهی کِشُم اندیشه دیرُم
سرشکم گر بود خونین عجب نیست
مو آن نخلم که در خون ریشه دیرُم

👤باباطاهر
عشق ما را پی کاری به جهان آورده است
ادب این است که مشغول تماشا نشویم

"صائب تبریزی"
چون به سوی کس توانم دید باز از انفعال
این چنین کز روی مردم شرمسارم کرده‌ای
ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز
چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده‌ای

[ وحشی‌ بافقی ]
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم، غلط
کسى از خرابه‌ی دل، نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستى و به سلطنت نشستى

(فروغی بسطامی)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

ای فرحناکان عالم! غم چه می‌دانید چیست
بر کنار افتادن از عالم چه می‌دانید چیست

ما جدا افتادگانیم از شما نظّارگان
انقطاع آدم از آدم چه می‌دانید چیست

کودکی خوف و جوانی رنج و پیری اضطراب
زیستن در هاله‌ای مبهم چه می‌دانید چیست

پشت کاشی‌های آبی-سبزمان را بنگرید
سبزه‌ای از جوی خون ... دیدن ادامه ›› خرّم چه می‌دانید چیست

ای خریداران قالی‌های خوش نقش و نگار
سوختن از زخم ابریشم چه می‌دانید چیست

طاق سنگین مقرنس، بادگیر باشکوه...
قامتی از بار سنّت خم چه می‌دانید چیست

شادکامی، عشق، آزادی گوارای شما
حسرتی با وحشتی توأم چه می‌دانید چیست


#سمانه_کهرباییان


فلک اگر شنود نعره‌ی انالحقِ اینان،
بگو: نمی‌شنوم هیچ غیرِ وق‌وق اینان!

سپیدشان همه بد بود، از سیاه چه گویم؟!
که آزموده‌ام از چپّ و راست، ابلقِ اینان!

چقدر گشتم و انسان دراین قبیله نجُستم...
فغان ... دیدن ادامه ›› که کشتیِ نوح است کهنه‌ زورقِ اینان!

چنین‌که دَر هم و بر هم شده‌ست کس نتواند،
تمیزِ ابلغِ اینان دهد زِ احمقِ اینان!!

به هیچ‌لهجه یکی نَقلِ حرفِ‌راست ندارد،
کتابِ بی‌سرِ بی‌منطقِ مورَّقِ اینان!

به درّه می‌رود این‌راه و چاره‌ای نتوان‌کرد،
مگر که دست رسد بر عنانِ مطلقِ اینان!

چه بوسه‌ها که به ساحل زنم به شُکرِ سلامت،
اگر رها‌شوم از کشتیِ معلّقِ اینان!

جوانیِ پدرم سوخت زیرِ چکمه‌ی آنان...
جوانیِ منِ بیچاره تحتِ بیرقِ اینان...

#حسین_جنتی
سپهر
فلک اگر شنود نعره‌ی انالحقِ اینان، بگو: نمی‌شنوم هیچ غیرِ وق‌وق اینان! ‌ سپیدشان همه بد بود، از سیاه چه گویم؟! که آزموده‌ام از چپّ و راست، ابلقِ اینان! ‌ چقدر گشتم و انسان دراین قبیله ...
یه موقع‌ها یه به اصطلاح شعرهایی می‌گذاری که خواندنم هم به زور میاد! یه موقع‌ها هم این‌جوری که هزارتا لایک هم کمشه!
تبارک‌الله از این فتنه‌ها که در سر ماست...
یا
سبحان‌الله از این اختلاف سلیقه..‌.
امیرمسعود فدائی
یه موقع‌ها یه به اصطلاح شعرهایی می‌گذاری که خواندنم هم به زور میاد! یه موقع‌ها هم این‌جوری که هزارتا لایک هم کمشه! تبارک‌الله از این فتنه‌ها که در سر ماست... یا سبحان‌الله از این اختلاف سلیقه..‌.
هیچ ‌کدوم از دو شعر جدید نیست
و قبلا هم هر دو رو تو تیوال فرستاده بودم زمان کرونا
ولی دیدم الان چقدر مناسبه دوباره
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آیین عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده زلیخا عوض شده است
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سال هاست که فتوا عوض شده است
خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است
آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده است
حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده است

"فاضل نظری"
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کفِ پای دگر بوسه زنم جای دگر

[ وحشی‌بافقی ]
چون نیست، هیچ مردی، در عشق، یار ما را،
سجاده، زاهدان را؛ درد و قُمار، ما را.

جایی که جانِ مردان باشد —چُو گویْ— گَردان،
آن نیست جایِ رندان؛ با آن، چه کار ما را؟

گر ساقیانِ معنی با زاهدان نِشینند،
مِی زاهدانِ رَه را؛ درد و خُمار ما را.

درمانْش، مُخلصان را، دردَش، شِکستِگان را،
شادیْش، مُصلحان را، غم، یادگار، ما را.

ای مدعی، ... دیدن ادامه ›› کجایی تا مُلکِ ما بِبینی،
کز هرچه بود در ما، برداشت —یار— ما را.

آمد خطاب، ذوقی از هاتفِ حقیقت؛
کِایْ خسته، چون بیابی اندوهِ زارِ ما را؟

عَطّار، اَندَرین رَه، اندوهگین، فُروشُد،
زیراکه او —تَمامَ اسْت— اَنْدُهْ‌گُسار، ما را.

عطار
دیوان اشعار
غزلیات
غزل شماره ی یک
اگر یارم هستی کمکم کن
تا از تو دور شوم
اگر دلدارم هستی کمکم کن
تا شفا یابم
اگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک است
عاشقت نمی‌شدم
اگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق است
به دریا نمی‌زدم
اگر پایان را می‌دانستم
آغاز نمی‌کردم!
دلتنگت هستم
یادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورم
یادم بده چگونه اشک‌هایم را ... دیدن ادامه ›› تمام کنم
یادم بده چگونه قلب می‌میرد
و اشتیاق خودکشی می‌کند!
اگر پیامبری
از این جادو، از این کفر
رهایم کن
عشق، کفراست پس پاکم کن
بیرونم بکش از این دریا
که من شنا نمی‌دانم!
موجی که در چشمانت جاری ست
مرا به درون خود می‌کشد
به ژرف‌ترین جا
به عمیق‌ترین نقطه!
حال آنکه نه تجربه‌ای دارم
نه قایقی
اگر ذره‌ای پیشِت هستم عزیزم.
دستم را بگیر
که از فرق سر تا نوک پا عاشقم
و در زیر آب نفس می‌کشم
و ذره ذره غرق می‌شوم
غرق میشوم
غرق…!

نزار قبانی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
داداشم سعدی حکایت میکنه که:
با رفیقام تو دمشق یه مدت هنگ اوت میکردم که دچار دپرشن شدم و زدم بیرون سمت بیابونای قدس. با جک و جونورا رفیق شده بودم و تو حال خودم بودم که یه سری اروپایی مسیحی اسیرم کردن. بردنم به خندق شهر طرابلس(منظور پایتخت لیبی نیست، اسم یه شهر بندریه در شمال غربی لبنان) و اونجا با یه سری یهودی گل لگد میکردیم.
یکی از گنده های شهر حلب که یه هیستوریی باهم داشتیم منو دید و شناخت. گفت: ای برادر ناموسا این چه فازیه؟ گفتم: والا از آدمیزاد خسته شدم زدم به بیابون با حیوانات رفیق شدم. از بدشانسی حالا ببین چی به روزم اومده که تو این طویله باید واسه این غریبه ها کار کنم.

پای در زنجیر پیش دوستان/ به که با بیگانگان در بوستان

خلاصه این یارو دلش سوخت و ده دینار داد ما رو آزاد کرد و برد به شهر حلب. وقتی رسیدیم یه دختری داشت که اون هم به عقد من درآورد با مهریه‌ی ... دیدن ادامه ›› صد دینار. یه مدت گذشت دیدم این دختره همش منو منیپیولیت میکنه و اذیت و آزار و خلاصه عیشمو کور میکرد.

زن بد در سرای مرد نکو/ هم در این عالم است دوزخ او
زینهار از قرین بد زنهار/ وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار

یه روز اومد بهم تیکه بندازه گفت: تو همونی نیستی که بابام با ده دینار از دست مسیحیا آزادت کرد؟ گفتم: آره من همون لوزری ام که بابات با ده دینار آزادم کرد و با صد دینار گرفتار تو کرد.

شنیدم گوسپندی را بزرگی/ رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید/ روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی/ چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی

گلستان
باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۳۱
چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به ... دیدن ادامه ›› جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

شیخ اجل سعدی شیرازی, دیوان اشعار, غزلیات
دربارهٔ بیت آخر:

خورشید‌صفات است نمی‌گویم کی!
موزون‌حرکات است نمی‌گویم کی!
تا در دهن خلق نیفتد نامش
حلوای نبات است نمی‌گویم کی!
۳ روز پیش، شنبه
امیرمسعود فدائی
سلام و ارادت، ممنونم خانوم، بله خداروشکر، من خوبم. امیدوارم شما هم خوب و تندرست باشید. من هیچ‌وقت خاطرهٔ اولین تئاتری که دیدم و بازی درخشان شما رو از یاد نمی‌برم. چه روزهایی بود واقعاً. خاطرات ...
بله واقعا چه روزهایی!!!!!
۲ روز پیش، یکشنبه
حامد سعیدفعال
بگو دیگه😉😁
مطربِ مهتاب‌رو! آنچه شنیدی بگو!
ما همگان محرمیم! آنچه بدیدی بگو!

ای شه وُ سلطانِ ما! ای طَرَبِستانِ ما!
در حَرَمِ جانِ ما، بر چه رسیدی؟ بگو!

نرگسِ خمّارِ او! اِی که خدا یارِ او!
دوش ز گلزارِ او، هرچه بچیدی بگو!

عید بیاید رَوَد، ... دیدن ادامه ›› عیدِ تو مانَد ابد
کز فلکِ بی‌مدد، چون بِرَهیدی؟ بگو!

می‌کِشَدَم مِی به چپ، می‌کِشَدَم دل به راست
رُو که کشاکش خوش است! تو چه کشیدی؟! بگو!

ظِلّ تو پاینده باد! ماهِ تو تابنده باد!
چرخ، تو را بنده باد! از چه رمیدی؟ بگو!

عشق، مرا گفت، دی: " عاشقِ من چون شدی؟ "
گفتم: " بر چون مَتَن! زانچه تنیدی بگو! "

(مولانا)
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
برجه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

[ جلال‌‌الدین محمد بلخی/مولانا ]
گر شما را طاعت است و زهد و تقوی و ورع
باک نیست چون دوست اندر عهد و در پیمان ماست

عطار
دیوان اشعار
غزل شماره 35
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت ... دیدن ادامه ›› نوشد
التفاتش به می صاف مروق نکنیم

خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
۴ روز پیش، جمعه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دستت را به من بده

دست‌های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم.

شاملو
آن کس که بَدم گفت، بدی سیرتِ اوست/ وان کس که مرا گفت نِکو، خود نیکوست

حال مُتکلّم از کَلامش پیداست/ از کوزه همان بُرون تَراود که در اوست
هم‌نشین با من ز تشویش هوس ها کین مگیر
خوابم از سر می‌برد نام پر بالین مگیر

کاروان صبح و سامان توقف خفته است
بار بر دوش دل از ضبط نفس سنگین مگیر

مشت خاکت از فسردن بر زمین جا تنگ ‌کرد
ای ‌گران‌جان این قدرها دامن تمکین مگیر

حیف می‌آید به فکر یاد من دل بستنت
این خیال مبتذل را قابل تضمین مگیر

بر گشاد چشم‌ موقوف‌ ... دیدن ادامه ›› است تسخیر جهان
طول و عرض دهر بیش از یک مژه تخمین مگیر

دستگاه عالم اسباب وحشت‌پرور است
زین بلندی های دامن جز غبار چین مگیر

پرفشان رنگی به دست اختیارت داده‌اند
صید اگر خواهی به‌ جز پرواز از این ‌شاهین مگیر

عالمی پا در رکاب وهم عبرت خانه‌ای است
ای بهار آگهی رنگ از حنای زین مگیر

ای بسا خاکی‌ که از برداشتن بر باد رفت
دست معذوری اگر گیری به این آیین مگیر

بی‌تکلف تابع اطوار خودبینان مباش
آینه هرچند دل باشد، مبین‌، مگزین‌، مگیر

از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسد
تا توانی ترک صحبت ها گرفتن‌،‌ کین مگیر


#بیدل_دهلوی
بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود

[ جلال‌‌الدین محمد بلخی/مولانا ]
زن
مردی ثروتمند یا زیبا
یا حتی شاعر نمی‌خواهد
او مردی می‌خواهد
که چشمانش را بفهمد
آن گاه که اندوهگین شد
با دستش به
سینه اش اشاره کند
و بگوید: اینجا سرزمین توست

نزار قبانی
هر که در راه عشق گردد مات
در جهان کمال یافت نجات

آنکه از سر عشق باخبرست
دایم ازخورد و خواب برحذر است

و آنکه او شربت محبت خورد
هرگز از نان و آب یاد نکرد

تا زخورد و زخواب کم نکنی
وزطعام و شراب کم نکنی‌،

نتوانی زدن زعشق نفس
بسته مانی در این سرای هوس

سنایی
طریق التحقیق
بخش 43
تنهایی عمیقی در جهان است
که در حرکت کُندِ عقربه‌های ساعت,
می‌توان حس کرد.
مردمانِ خسته,
مثله شدگانی از عشق یا بی‌عشقی,
نا‌مهربان با هم,
غنی نامهربان با غنی,
و فقیر با فقیر.
ترسیده‌ایم.
نظام آموزشی آموخته‌مان,
که همه برنده‌ایم,
از شکست‌ها,
و خودکشی‌ها نگفت
یا از وحشت رنج آورِ انسانی
که کسی لمسش نکرده
یا با او سخن نرانده است
و در تنهایی
مشغول آب دادن گیاهان است.

👤چارلز بوکوفسکی
نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست
گفت این عالم بگویم من که چیست

حقه‌ای سر برنهاده، ما درو
می‌پزیم از جهل خود سودا درو

چون سراین حقه برگیرد اجل
هر که پر دارد بپرد تا ازل

وانک او بی پر بود، در صد بلا
در میان حقه ماند مبتلا

مرغ همت را به معنی بال ده
عقل را دل بخش و جان را حال ده

پیش از آن کز حقه برگیرند سر
مرغ ره گرد و برآور بال و پر

منطق الطیر
عطار
چون عشق تو داعی عدم شد/ نتوان به وجود متهم شد
جایی که وجود عین شرک است/ آنجا نتوان مگر عدم شد
جانا می عشق تو دلی خورد/ کو محو وجود جام‌جم شد
۱۵ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید