تئاتر “ژوژمان” بنظرم اجرایی بود که عمداً میخواست مخاطب رو از «داستان دیدن» پرت کنه به «فکر کردن به خودِ داستان».
یعنی بهجای اینکه فقط قصه تعریف کنه، مدام دیوار بین صحنه و تماشاگر رو خراب میکرد. این خیلی به فضای آثار Woody Allen و مخصوصاً تئاترهای ابزورد و پستمدرن نزدیکه.
اون چیزی که تو اجرا بود، چند لایه داشت:
بحران شروع، وسط و پایان → یعنی بحران معنا
دیده شدن و وجود داشتن
... دیدن ادامه ››
→ بحران هویت
آزادی و ترس از انتخاب → بحران مسئولیت
شخصیتهایی که میفهمن شاید «نوشته شده» باشن → بحران اختیار
و جالبترین بخشش برای من همون جمله دایره بود.
وقتی یکی میگه «همیشه آغاز و پایان وجود داره» و اون یکی میگه «پس دایره چی؟» درواقع داره کل منطق خطی زندگی رو زیر سوال میبره.
یعنی شاید زندگی نه شروع مشخصی داشته باشه نه پایان مشخصی؛ فقط چرخهست.
آدمها هم مدام دنبال «معنا» میگردن چون مغز انسان از بینظمی میترسه.
اون بحث «اگر چیزی دیده نشود آیا وجود دارد؟» هم مستقیم میره سمت فلسفه ادراک.
یه جور برخورد بین:
واقعیت عینی و واقعیتی که مغز ما میسازه
نمایش انگار میخواسته بگه بیشتر چیزهایی که بهش واکنش احساسی نشون میدیم، شاید فقط توافق جمعی باشن.
مثل پول، قدرت، جایگاه اجتماعی،
حتی بعضی اخلاقیات.
چیزهایی که چون همه باورشون کردن «واقعی» شدن.
و اون بخش «ما توهم نویسندهایم» خیلی متاتئاتریه.
یعنی شخصیتها دارن از نقش خودشون آگاه میشن.
مثل وقتی که کاراکتر میفهمه آزادیای نداره چون هر دیالوگش قبلاً نوشته شده.
این دقیقاً ترس قدیمی انسانه:
«آیا من انتخاب میکنم یا فقط دارم برنامهای را اجرا میکنم؟»
حتی آوردن Blanche DuBois خیلی هوشمندانه بود
بلانش خودش نماد انسانیِ که بدون توهم نمیتونه زنده بمونه.
اون جملهاش — «من همیشه به مهربانی غریبهها تکیه میکنم» — اساساً درباره شکنندگی انسانه.
اینکه آدمها برای ادامه دادن، مجبور به ساختن روایت و توهماند.
اون بحث بردهای که آزادی نمیخواست هم خیلی اگزیستانسیالیستیه.
چون آزادی قشنگ به نظر میاد، ولی آزادی یعنی:
انتخاب
مسئولیت
اضطراب
احتمال اشتباه
برای همین خیلیها ناخودآگاه ترجیح میدن یکی براشون تصمیم بگیره.
چون تصمیم نگرفتن امنتره.
و اینکه مدام با مخاطب حرف میزدن، از دید من برای این بود تا تماشاگر هم تبدیل بشه به بخشی از نمایش.
یعنی فقط «بیننده» نباشه؛ متهم باشه.
نمایش مدام این سؤال را مطرح میکرد:
«تو مطمئنی واقعیتی که داری زندگی میکنی واقعیه؟»
چیزی که من از اجرا حس کردم اینه که بیشتر از اینکه بخواد جواب بده، میخواسته ذهن آدم رو ناآرام کنه.
و این معمولاً نشونه اجرای موفق توی تئاتر فلسفی و ابزورده.
چون بعد از تموم شدنش هنوز توی ذهن آدم ادامه داره
من هرروز از خودم میپرسم که این زندگی واقعیه؟آیا من واقعی ام؟آیا ممکنه هر لحظه بیدارشم و بفهمم من فقط نمونه ی کوچیک آزمایشگاهی بودم برای رسیدن به حقیقتی بزرگتر؟
و اما درمورد آزادی….
شاید ما هم یک روزی مفهوم آزادی رو به معنای واقعی لمس کنیم
شاید انقدر که بالا دستی ها اصرار دارند امر بدی نباشد….
پ.ن:از نقد من شما هرگز متوجه نمیشید که این اجرا خوبه یا بد
چون من درگیر ظاهر ماجرا نیستم
صرفا به دنبال فهمیدن جیزی ام که گم شده
انتخاب اینکه به تماشای این اجرا بنشینید یا نه برمیگرده به اینکه نویسنده ی داستان شما چی براتون انتخاب کرده🤷🏻♀️