امتیاز نمایش ( خفتن و شاید خواب دیدن ) از نگاه تاترینا : ۴/٢۵
( ملاک امتیازدهی : از ۱ تا ۱۰ )
………………………………………………..…………………….
متن نمایش ( نمایشنامه ) : ۵
کارگردانی : ۴
بازیگری : ۵
طراحی صحنه ( دکور ) : —-
طراحی نور : ۳
طراحی صدا و موسیقی : ۵
طراحی لباس و گریم : ۷
تأثیرگذاری کلی نمایش : ۲
ارزش توصیه به دیگران : ۳ ( مخاطب خاص )
……………………………………………..……………………….
کیفیت
... دیدن ادامه ››
سالن اجرای نمایش : ۲
…………………………………………………..………………….
روایت تاترینا از نمایش ( خفتن و شاید خواب دیدن ) :
( خفتن و شاید خواب دیدن )، از نمایشنامه ی ( رزنکرانتز و گیلدنسترن مرده اند ) و با نگاهی به ( هملتِ ) ویلیام شکسپیر شکل گرفته است؛ اثری که دو شخصیتِ حاشیه ایِ جهان شکسپیر را از جایگاهِ فرعیِ خود بیرون می کشد و به مرکزِ روایت هدایت مى کند.
ایده، در اساس، هوشمندانه است: انسان هایی گرفتار در بازی ای که سرنوشتشان از پیش تعیین شده و حکم نهایی ِ شان، پیشاپیش صادر شده است، بی آنکه امکانی برای تغییر آن داشته باشند. این موقعیت، هم می تواند ماده ی خامِ یک تراژدیِ تأمل برانگیز باشد، و هم یک ابزوردِ تلخ و گزنده . استفاده از تمهیدِ ( تأتر در تأتر ) نیز در این اجرا، ظرفیتِ مناسبی برای بسطِ چنین ایده ای فراهم می کند.
با اینحال، مسئله از جایی آغاز می شود که نمایش می کوشد بیش از تواناییِ خود سخن بگوید. گویی این گروهِ جوان، صحنه را فرصتی برای به رخ کشیدنِ همه ی داشته های خود دیده است؛ از توانایی ها و آموخته هایشان در مسیرِ آموزش، مطالعه، تمرین، تا بازی، اجرا و حتی خواندن! مجموعه ای که گاه به نمایشِ داشته ها شبیه می شود تا در خدمتِ خودِ نمایش بودن…
در این نمایش، فلسفه هست، ارجاع هست، بازی های زبانی هست، نشانه گذاری های روشنفکرانه هست و البته خودِ تأتر که با فاصله گذاریِ برشتی درباره ی ماهیتِ خود سخن می گوید . نتیجه : انباشتِ ایده هایی که هر یک به تنهایی می توانند واجدِ ارزش باشند، اما در کنارِ یکدیگر، تمرکزِ اثر را از میان می برند.
این مسئله البته مختصِ ( خفتن و شاید خواب دیدن ) نیست؛ بسیاری از گروه های جوان در آغازِ مسیرِ حرفه ایِ خود با چنین میلِ شدیدی به ( ارائه ) مواجه می شوند؛ میلِ به اینکه تمام دغدغه ها، ارجاعات و آموخته ها را در یک اثر جای دهند. حال آنکه در تأتر، گاه حذفِ هوشمندانه ی بخشی از این عناصر، از افزودن و گفتنِ همه ی آنها ارزشمندتر است.
( خفتن و شاید خواب دیدن )، به جهانِ گروتفسکی گرایش دارد؛ تأتری عریان، و متکی بر حضور و بدنِ بازیگر ؛ تلاشِ گروه برای ساختنِ چنین جهانی قابل احترام است، اما در اینجا، ایده جلوتر از اجرا حرکت می کند. و شاید این، مهمترین مسئله ی این اثر باشد: فاصله ی میانِ دانستن و انجام دادن.
انتخابِ جهان شکسپیر برای آغازِ راه، انتخاب کوچکی نیست. انتخابِ ( هملت ) برای یک گروهِ جوان، شبیهِ آن است که کسی نخستین مسابقه ی رانندگیِ خود را با یک خودرویِ فرمول یک آغاز کند!! جاه طلبانه است؛ اما جاه طلبی، به تنهایی، تضمین کننده ی موفقیت نیست.
بااینحال، بازیگرانِ جوانِ این نمایش امیدوارکننده اند؛ آنان در مقیاسِ تجربه ی زیسته در صحنه ی تأتر، اجراهایی قابل قبول ارائه می کنند. هر چند می باید آنان را در اندازه ی امروزِ خود بسنجیم، نه در اندازه ی بازیگرانی که هنوز به آن بدل نشده اند…
این گروهِ اجرایی بسیار می داند! اما هنوز در حال تجربه ی این است که چگونه باید این دانسته ها را به صحنه منتقل کند . این البته گناهِ بزرگی نیست. جوانی در تأتر، اغلب با افراط همراه است: افراط در ایده، افراط در ارجاع، افراط در تجربه، افراط در بازی و گاهی افراط در گفتن…
اما تأتر نه مسابقه ی ( هرچه بیشتر، بهتر ) است و نه ویترینِ محفوظات . هنر، در بسیاری از مواقع، از جایی آغاز می شود که هنرمند درمی یابد چه چیزی را نباید بگوید .
( خفتن و شاید خواب دیدن ) هنوز به آن نقطه نرسیده است؛ اما مسیرِ رسیدنِ به آن را یافته است و برای یک گروهِ جوان، این شروعى امیدوار کننده است…