وقتی فهمیدم جستجویم برای یافتن نمایشنامه یا یک اقتباس شایسته ایرانی از رمان (سفر به انتهای شب) لوئی فردینان سلین ترجمه فرهاد غبرایی نتیجه ای نداده وکارگردان کارکشته ای این حجم از جملات درخور را در متنی تصویری نیاورده است ناچار برخی از آن جملات را این جا نوشتم.شرمنده ام اگر وقت شما را بیهوده گرفته باشم :
نکته قابل توجه دیگری در نوشتار سلین بسیار بدان اشاره شده است و آن سه نقطه هایی است که وی بین جملات و کلمات بکار می برد بگونه ای که معنایی بسیار بیشتر از فاصله، مکث، سکوت یا هر چیز دیگر که در سه نقطه میتوان متصور شد، در لابلای سه نقطه های او قرار می گیرند.از ادبیات گاهی تند وبی ادبانه سلین هم همین جا از شما پوزش می طلبم.
کتاب پر است از جملاتی که تا مدتها در ذهن می ماند و پس از چندسال مخاطب (همچون من) را برای مرور بخش هایی از داستان ترغیب می کند:
شکست بزرگ، در هر موردی، فراموشی است، مخصوصا فراموشی چیزی که آدم را از بین برده و فرصت نداده که بداند آدمیزاد تا چه حد پست است. ص21
کافی
... دیدن ادامه ››
بود که راهی برای رفتن و خوابیدن در کار نباشد تا به خودی خود میل به زنده ماندن هم از بین برود. ص23
کسی که از آینده حرف بزند، مخش معیوب است. حال است که به حساب می آید. زنده کردن گذشته ها جفنگی است که به درد کرم ها می خورد. ص 33
فکر کردن به هر چیزی در نظرم دشوار بود جز به سرنوشتی که از نظر همه بسیار طبیعی است، یعنی به مرگ تدریجی. ص52
عشق عین الکل است، هر قدر ناتوان تر و مست تر بشوی، گمان می کنی که قوی تر و ناتو تری و از حقوق خودت مطمئن تر می شوی. ص80
یکی از بزرگ ترین لذتهای زندگی اش فکر کردن بود و گذشته از این، در صورت امکان، دستمالی پر و پاچه های خوشگل. ص108
هیچ مردی نیست که پیش از هر چیز لافزن نباشد. نقش پادری چاپلوس تقریبا تنها نقشی است که از طریق آن انسان ها وجود همدیگر را با لذت تحمل می کنند. ص128
همچنان که پیر میشوی نمی دانی مرده ها را در ذهنت زنده کنی یا زنده ها را. ص178
هرگز فرصت را از دست نمی داد که به من حالی کند دنیا جای قشنگی است و او کار خوبی کرده که مرا دنیا آورده. این موهبت موهوم کلک رهایی بخش همه مادرها در مقابل بی توجهی شان است. ص182
واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته ام خودکشی کنم. ص210
هر جا که باشی بندرت اتفاق می افتد که زندگی به سراغت بیاید و کاسه ای زیر نیم کاسه کثافتش نباشد.
ما طبیعتا آنقدر پوچیم که فقط تفریح می تواند مانع مردن ما بشود. در مورد من، ریسمانی که با شدت مذبوحانه به آن چنگ می زدم، ریسمان سینما بود. ص214
فلسفه بافی فقط یک روی دیگر ترس است و به جایی نمی رسد مگر به موهومات ناشی از بی همتی. ص 216
آدم ها به خاطر کثافت خودشان و به همه فلاکت شان می چسبند و نمی شود بیرون شان کشید. روحشان با همه اینها سرگرم می شود. با گه مالی آینده در اعماق خودشان از بی عدالتی حال انتقام می گیرند. ته وجودشان درستکار و بی جربزه اند. طبیعت شان این است. ص311
زندگی کلاسی است که مبصرش ملال است، تمام مدت آنجا ایستاده که تو را زیر نظر داشته باشد، باید وانمود کنی که سرت به کاری گرم است، به هر قیمتی که هست، به کاری به شدت مورد علاقه، و گرنه سر می رسد و مخت را یک لقمه چپش می کند. ص373