در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال عمومی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 17:29:58
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۲ ساعت پیش
سلام آقای یحیوی عزیز 🌱
توی «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» یه جایی دربارهٔ شبی حرف می‌زدید که رابطه همون شب تموم می‌شه، ولی ما ادامه‌ش می‌دیم و ادامه‌ش می‌دیم تا بالاخره یه اتفاق کوچیک و مسخره تیر خلاص رو بزنه. البته این برداشت و یادآوری منه و عین جمله‌هاتون یادم نیست.
اون بخش خیلی تو ذهنم مونده. ممکنه اگر براتون مقدوره، متنش رو برام بفرستید؟ ممنون می‌شم.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ ساعت پیش

دوستان پیگیر وضعیت تماشاخانه ملک بودند؛
۳ ساعت پیش
هیولای رقت آلود و طلب بخشش

از زبان پطروس

او آنجا بود.
در میان انسان ها و خون آشام ها.
مثل یک فرشته ی در هم شکسته.
و من به سویش رفتم و او را گرفتم.
از او پرسیدم چرا به اینجا آمده.
چه پرسش بی معنی ای.

حالا مقابلم نشسته.
پشت یک میز دایره ای.
در ... دیدن ادامه ›› اتاق نیایش.
اطرافمان مجسمه های خدایان خون آشام درگذشته با چشمانی بی روح نگاهمان می کنند.
او خون نوشیده.
و چهره ی درمانده اش دوباره سرد و آرام شده.
او، پدرم گابریل.

چشمان آبی روشنش را به من می دوزد.
"پطروس، باید درباره ی این وضعیت با تو حرف بزنم."

چه خونسرد کلمات را ادا می کند‌.
انگار همان موجودی نیست که دقایقی پیش در حصار اسیر شده بود.
در حال تغذیه شدن از همان چیزی که آن را مایه ی تباهی می داند.
که ممنوعش کرده.
که برایش خون ریخته.
دستانش را به سیاهی آلوده کرده.
و با این حال او اینجاست.
با نوری سپید که از وجودش ساطع می شود.
انگار که حق دارد هر آنکه را از قانونش سرپیچی می کند، به عدم رهسپار کند.
دستانم را دور جام خونم محکم می کنم.
"دقیقا درباره ی چه می خواهید با من حرف بزنید، سرورم؟"

با شنیدن سردی صدایم دوباره اندکی درماندگی بر چهره اش می نشیند، اما بیشتر دلسوزی است و نگاه بالا از پایین.
خشم در درونم می جوشد.

گابریل:
"گوش کن، پطروس.
من و مالخازار هر کدام دید خودمان را به خون داریم و با این حال سعی داریم از آشوب و جنگ دوری کنیم."

پوزخند می زنم.
"آه، بله. با همان پیوند کثیفی که بینتان بسته شده."

او حرفم را ناشنیده می گیرد.
"تو هم می توانی با دید خودت زندگی کنی. می توانی مکتبت و پیروانت را داشته باشی.
اما نباید کاری کنی که دو پادشاهی مورد تهدید قرار بگیرند."

عضلات صورتم سخت می شوند.
"شما هر کاری صلاح می دانید، انجام می دهید و من نیز هر کاری که صلاح بدانم، عالیجناب‌‌."

گابریل با لحنی سرزنشگرانه:
"پطروس!
عاقل باش. مثل یک کودک رفتار نکن.
می خواهی به خاطر کینه ات از من سیل خون راه بیندازی؟
به رزالی و لوسیندا فکر کن.
به خون آشام ها و انسان هایی که تحت سرپرستی ات هستند."

دوباره پوزخند می زنم.
"همان ها که شما را به زانو درآورده بودند و داشتند خون انسان به خوردتان می دادند؟"

لب هایش را به هم فشار می دهد.
"اینکه از چنین چیزی لذت می بری، فقط نشان می دهد که چه قدر رقت آلود هستی."

این بار خشم و درد با هم درونم می جوشند. دستانم را مشت می کنم.
"من همان کسی هستم که همیشه او را نادیده گرفته اید.
اما این بار این طور نخواهد بود.
خون آشام های من می توانند بی هیچ محدودیتی خون انسان بنوشند.
ما کمتر از شما هستیم، اما قوی تر.
و اراده ای داریم که شما ندارید.
میل به آزادی."

به سمتم خم می شود. با چهره ای قاطع.
"پطروس، تو نمی فهمی داری چه می گویی. ما می توانیم مشکلات شخصی ای که بینمان هست را حل کنیم. لازم نیست این را به یک جنگ تبدیل کنی."

من:
"آه، مشکلاتمان را حل کنیم؟
چیزی برای حل شدن نیست، پدر.
من هیچ وقت کاملا برای شما وجود نداشته ام.
همین که زنده باشم و نفس بکشم، برایتان کافی بوده.
اما روح مرده ام؟
قلبی که زیر پا له کردید؟"

دستانم می لرزند. صدایم می شکند.
"من برایتان یک بارم که نه می توانید روی شانه حملش کنید و نه آن را به رودخانه بیندازید تا از شرش راحت شوید."

دهانش نیمه باز می ماند. گونه هایش سرخ می شوند. و چشمانش پر از اشک.
"شاید من همین باشم، پطروس.
اما نمی خواهم این طور بمانم. من می خواهم تغییر کنم.
نمی توانم از دستت بدهم."

چیزی در سینه ام می لرزد. نمی خواهم او را این طور ببینم. می خواهم دوباره همان چهره ی سرد و آرام را به خودش بگیرد.
دستش را به سمتم دراز می کند و با لحنی محبت آمیز و نرم، در حالی که چشمانش را به من دوخته:
"بیا مسائل را با همدیگر حل کنیم. نزد هم اعتراف کنیم. بگوییم چه دردی در رگ هایمان می جوشد. درون همدیگر را ببینیم."

کمی مکث می کند.
"پطروس، من حالم خوب نیست.
درباره اش به آریل می گویم. به دومینیک مورن. به مالخازار.
اما چرا به تو نگفته ام؟
چون هنوز در ذهنم تو همان فرزندی هستی که ترک گفتم تا بروم رستگاری را پیدا کنم؟
انگار که نمی توانم این نفرین را بشکنم.
اما نمی توانم بگذارم این طور بماند.

و من افکار تاریکی دارم، پطروس.
انگار که می خواهم به چیزی چنگ بزنم که خون را از دستانم بشوید، اما در عوض مرا در خون غرق می کند.

این هاست که مرا از تو دور می کند.

اما پطروس،
من می خواهم فقط شاه آمالثورا باشم و مردی که خانواده اش، فرزندانش را دوست دارد. یک پدر."

صورتش در هم می رود.
"لطفا کمکم کن که بتوانم."

لحظاتی فقط به او نگاه می کنم. به چهره ی درد کشیده اش. حرف های رنج آلود او، نه دروغ نیستند، اما باز هم به همان حقیقت وصلند. او فقط نگران است که من بمیرم.
و من می خواهم که او بفهمد.
که چه حسی داشتم وقتی فقط یک کودک خردسال بودم و او من و خواهر و مادرم را رها کرد و رفت.
سال های سال دور از او.
مادری که مرد و پدرم حتی به خودش زحمت نداد برگردد تا در کنارمان سوگواری کند.
و انگل هایی که با لوی به جان من و راهبانم انداختند تا فقط مرا از هیبت شکنجه گر خون آشامان دربیاورند.

و حالا او، پدرم آمده است تا از نور تاریک و کثیف درونش به من بگوید و انتظار دارد من با شنیدن اعترافات منزجر کننده اش همان کنم که او می خواهد؟
انگار که اگر بدانم او چه هیولای رقت آلودیست، می توانم ببخشمش.

حرف می زنم. با صدایی که نه سرد است و نه گرم.
"با شما صحبت می کنم.
درباره ی گذشته. و اکنون.

و در مورد وضعیت پیش آمده،
با فرستادگان آمالثورا و نوکتیرا مذاکره می کنم.
سعی می کنم بدون آشوب حلش کنم."

احساس می کنم حقیرم.
اما چه چاره ی دیگری دارم؟
نمی توانم برای زجر دادن پدرم، رزالی و لوسیندا را به کشتن بدهم. و تمام کسان دیگری که در پناهم زندگی می کنند.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ ساعت پیش
سلام و خسته نباشید بازیتون رو ۲۲ مهر در نمایش تهران پاریس تهران/پل دیدم.. بازیتون خیلی قوی بود و خیلی لذت بردیم.»
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
پارمیس عسگری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ ساعت پیش
سلام و خسته نباشید، من ۲۲ مهر اومدم و نمایش تهران پاریس تهران/پل رو دیدم... بازیتون خیلی درخشان بود. امیدوارم بیشتر نمایش کار کنید تا ما بیایم ببینیم و لذت ببریم....»
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
پارمیس عسگری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ ساعت پیش
سلام و خسته نباشید، من ۲۲ مهر اومدم و نمایش تهران پاریس تهران/پل رو دیدم و بازیتون خیلی عالی و قوی بود و نقشتون خیلی بهتون میومد... امیدوارم بیشتر نمایش بازی کنید که ما بیایم ببینیم و لذت ببریم❣️.»
امیرمسعود فدائی این را خواند
پارمیس عسگری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۷ ساعت پیش
سلام
می خواستم بدونم ممکنه تاریخ تئاترم رو از امروز عصر به روز دیگه ای موکول کنم؟
تئاتر کوزت رشت
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۷ ساعت پیش
«سلام، من مهرسا هستم . عاشق سینما، تئاتر، آواز و ورزشم. از اجرای نقش لذت می‌برم و دوست دارم هر روز بهتر بشم.»
امیرمسعود فدائی این را خواند
امیر ناصری این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۸ ساعت پیش
اقای سجاد افشاریان سلام. من نمایش فوق العاده قتل اقای هاورشام را از مشهد اومدم و دیدم و واقعاا لذت بردم. دست مریزاد. انقد برای دوستان تعریف کردم که همه مشتاقن ببینن و موقعیتی پیش اومده که ۴ شنبه ۲۹ مهرماه بیایم تهران برای این تیاتر با دوستان. اما من تونستم فقط دو بلیط خارج از ظرفیت بگیرم و ما هفت نفریم. هیچ راهی وجود نداره بتونم ۵ بلیط دیگه گیر بیارم حتی با قیمت بیشتر🙏
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۰ ساعت پیش

گاهی تمام اعمال خوبمون رو
با یک «شنیدی فلانی چی‌کار کرد؟»دود می‌کنیم
 
ترسناک‌ترین لحظهٔ قیامتایستادن جلوی اون شخصیه که پشت سرش حرف زدی و حلالت نمی‌کنه!

﴿وَلَا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ
أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ﴾ 
و هیچ‌یک از شما دیگری را غیبت نکند
آیا کسی از شما دوست دارد
که گوشت برادر مرده‌اش را بخورد؟!
مسلماً آن را ناپسند می‌دارید
(سوره حجرات آیه ۱۲)
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
رضا این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۴ ساعت پیش
تا حالا نشده بود که با عشق یه سوسک به یه پروانه انقدر به وجد بیام و بخوام از ته ته دلم ذوق کنم....دل‌آرام کمالی‌نژاد عزیز....چیکار کردی با من امشب....منتظرم با اولین برف که بارید منم با پروانم یه عالمه برف بازی کنیم....بینظیر بودید سرکار خانم....خدا قوت بهتون...🪳🦋
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۵ ساعت پیش
درود بهتون.
من ازتون کار کمدی سیاه را دیدم. فکر می کردم شما را جایی دیدم و حدس می زدم صاحب اکانت اینستاگرامی متین فکرآزاد باشید. همون که مادر گربه ها است. اما تا ندیده بودم هر دو در یک نمایش با هم بازی کردید ، باورم نمیشد دو شخص باشید با این همه شباهت.
موفق باشید و همیشه بدرخشید.
۱۷ ساعت پیش
محمدمهدی دارا، روزنامه‌نگار، عکاس خبری و گزارشگر میدانی؛ علاقه‌مند به روایت انسان‌ها، رویدادها و واقعیت‌های اجتماعی از دریچه تصویر و کلمه.

تجربه فعالیت در رسانه‌های خبری و حضور در میدان رویدادها، نگاه من را به روایتگری، مستندسازی و ثبت لحظه‌هایی شکل داده است که هرکدام بخشی از حافظه جمعی ما را می‌سازند.

به سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی و روایت‌های فرهنگی علاقه‌مندم و هنر را راهی برای شناخت بهتر انسان، جامعه و جهان پیرامون می‌دانم.
محسن مسموعی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۲ ساعت پیش
بازیگر تئاتر و سینما
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۳ ساعت پیش
⁨ زمزمه باران
روزی از روزهای سرد زمستان

در این سیاهی بی‌کران، زمان همچون خنجری زنگ‌زده، در رگ‌های هستی‌ام فرو رفته است.
پنجمین روز است؟ یا پنجاه و پنجمین؟
دیگر شمردن روزها، هدر دادن قطره‌های باقی‌مانده از امید است.
هر روز، پژمرده‌تر از دیروز، در این خلوتگاه وهم‌آلود می‌گذرد؛ گویی در آینه‌ای شکسته، تصویر یکنواختی از خود را تکرار می‌کنم. نه نوری می‌تابد، نه صدایی می‌رسد، جز سکوتی سنگین که بر سینه‌ام ... دیدن ادامه ›› سنگینی می‌کند.
ناگهان، نوایی می‌شنوم؛
صدای باران… بسان اشک آسمان، بر گونه‌های خاکی روحم می‌غلتد. گویی باران، با لطافت یک نوازش، بر طبل دلتنگی در اعماق وجودم می‌کوبد. گوش‌هایم را به این زمزمه‌ی حیات، می‌سپارم؛ به این نوید رهایی از بند سیاهی.
آیا این، طلوع بهار است؟
آیا سرمای جانسوز، به تاریخ پیوست؟
صدای کلاغ‌ها، چونان سایه‌هایی شوم، در گوشم می‌پیچد. یادآور وعده‌های دروغین و امیدهای بر باد رفته.
کلاغ‌ها، هرگز حقیقت را گفته‌اند؟ نه…
این صداها، تنها پژواک تردید و بدگمانی‌اند؛ زمزمه‌هایی از ناامیدی که در گوشم طنین انداز می‌شوند.
در این خلوتگاه سرد و بسته، دریچه‌ها به سمت بیرون، چشمانی نابینا شده‌اند خیره به تاریکی. صدای پرندگان خوش‌خوان، به گوش نمی‌رسد؛ گویی موسیقی حیات، از این خانه رانده شده و سکوت، همچون ماری خفه کننده، دور گردنم پیچیده است.
دوباره، امیدم در گردابی از سیاهی، غرق می‌شود. دوباره، در این چرخهٔ تکراری اسیر می‌شوم: مبل، سیگار، مطبخ، چای، سیگار، تخت… و افکار موهوم، همچون پروانه‌هایی سرگردان، در ذهنم می‌چرخند.
این آشوب فکری، آرامم نمی‌دهد؛ انگار در قفسی از اندیشه، به زنجیر کشیده شده‌ام.
باید نوشت …
آری … باید این مغز را از این آشوب فکری رهانید. اما با کدام قلم؟
قلمم، همچون روحی خسته، جوهرش را پس داده و رمقی برای نوشتن ندارد.
کدام کاغذ؟
تمام کاغذهای خانه‌ام، سیاه از خاطرات دلمرده، دیگر جایی خالی برای نوشتن ندارند.
نگاهم‌ به سمت میز سُر می‌خورد؛
تلفن همراه، که جز خاصیت همراهی، دیگر چیزی برای ارائه ندارد.
مهم نیست … برنامهٔ یادداشت را باز می‌کنم و دوباره می‌نویسم…
شاید بتوان تبدیل کرد، این سیاهی را به رنگ، این سکوت را به صدا و این وهم را به واقعیت.

پس از نو می‌نویسم...

مصطفی تیموریان
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز ساعت ۱۲:۵۹
https://www.aparat.com/v/tqmi821?refererRef=channel_page

شیمی مغز به زبان هنر | از مولکول تا انیمیشن سینمایی
امیر مسعود این را خواند
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز ساعت ۰۹:۵۸
سلام به دوستان عزیزی که برای دیدن نمایش تئاتر تشریف میارند.
بیاید کمی آداب دیدن تئاتر رو باهم مرور کنیم.
۱- هنگام ورود به سالن نمایش، لطفاً صحبت های مسئولین نمایش دقت فرمائید تا هنگام اجرای نمایش و بعداً به مشکل برخورد نکنید.
۲- تلفن همراه خود را در این سه حالت قرار دهید سایلنت، خاموش یا حالت پرواز بگذارید.
۳- خوردنِ خوراکی و چیپس و ساندویچ با صدای بلند و شکستن قولنج انگشتان دست و گردن در سالن تئاتر ممنوع می باشد.
۴-هرگونه تأکید میکنم هرگونه فیلمبرداری و عکاسی در هنگام اجرای نمایش تئاتر ممنوع بوده و به هیچ عنوان به هیچ عنوان کار درستی نمی باشد و در صورت مشاهده با شخص خاطی برخورد لازم صورت میگیرد.
۵- لطفاً سکوت مطلق (صحبت کردن، چک کردن مداوم گوشی، پچ پچ کردن، مسخره کردن بازیگر، مسخره بازی در آوردن، خنده های بی مورد، داستان برای هم تعریف کردن، قصه گفتن، آدامس با صدای بلند جویدن) ممنوع می باشد و باعث از بین رفتن تمرکز بازیگران و تماشاچی ها می شود و در صورت مشاهده با فرد مورد نظر ... دیدن ادامه ›› برخورد شدید به عمل می‌آید.
۶- از کوبیدنِ پا به صندلی جلویی و کنترل کردن احساسات و آرام کردن بچه های خودتون در هنگام اجرای نمایش (درباره نمایش هایی که بچه در آن هستش) خودداری کنید.
۷- خوردن سیر و پیاز و بو دار هنگام ورود به تئاتر ممنوع می باشد.
۸- از استفاده بیش از اندازه عطر و ادکلن با بوی تند به مقدار زیاد بپرهیزید.
۹- قبل از حضور در نمایش به علت گرم بودن هوا و عرق کردن و بود گرفتن لطفاً از استحمام هم قافل نشید.
۱۰- رفتن دستشویی قبل از شروع شدن نمایش الزامیست.
با سپاس فراوان.
امیر مسعود و مریم اسدی این را خواندند
آناشه، سینا، دامون ترابی و REZA ASILI این را دوست دارند
11- معاشقه در سالن تئاتر مطلقا ممنوع می باشد . چیزی که اخیرا زیاد مشاهده شده.
دیشب بغلیم فکر کنم حموم نرفته بود یا دستاشو نشسته بود گَر داشت یا خارِشَک داشت نمیدونم
هر چند دقیقه دستاشو بهم میسابوند! و میخاروند و اگر درختی توو سالن بود میرفت پشتشو میچسبوند به درخت بالا پایین میکرد
و یک بار خمیازه کشید ....ابلفضلی یکم دهنش بیشتر باز میشد میتونست منو بخوره
۸ ساعت پیش
سینا دهقان
دیشب بغلیم فکر کنم حموم نرفته بود یا دستاشو نشسته بود گَر داشت یا خارِشَک داشت نمیدونم هر چند دقیقه دستاشو بهم میسابوند! و میخاروند و اگر درختی توو سالن بود میرفت پشتشو میچسبوند به درخت بالا ...
خداروشکر هر بار یه ورژن جدید رو می کنن!
۷ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز ساعت ۰۸:۲۴
آموزش‌های کاربردی وردپرس، ابزارهای رایگان و کدهای حرفه‌ای طراحی سایت را در رایا وردپرس دنبال کنید 👇
https://www.rayawp.net/
۲ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۲۳:۲۱
خانم سلطانی عزیز ممنون که با اجرا حرفه ای و هنرمندانه تون یه خاطره به یاد موندنی برام ساختینو منو تو پرفورمنس ۲۵۷ همراهی کردید و منو برای مدتی از دنیای بیرون جدا کردید و کمک کردید که درون خودمو بهتر و دقیق تر نگاه کنم و یکم خودمو بیشتر بشناسم
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۲۲:۴۶
بازی آنلاین و تحت وب یک دوبله | آنلاین و بدون نصب بازی کن😉😎

ورود به بازی: https://irdub.github.io/yeke-dubble-game/

سازنده: سید محسن حسینی

نسخه دوم پیشرفته تر خواهد شد! 🔥💎
سجاد اصغری و سید محسن حسینی این را دوست دارند
من استاد والی زاده رو انتخاب کردم...
۲ روز پیش، چهارشنبه
ویگن اوانسیان
ایده‌ی متفاوتی داشتی. میتونستی متناسب با هرشخصیتی که کاربر انتخاب میکنه، بجای موسیقی، صدای اون دوبلور رو بذاری تا یکم خاصتر شه.
اتفاقا تو ذهنم بود ولی پیچیدگی کدش یکم زیاد بود حوصلم نکشید حقیقتا
حالا ان شاءالله ورژن بعدی رو خیلی قویتر از این حرفا میسازم
۱۵ ساعت پیش
سید محسن حسینی
اتفاقا تو ذهنم بود ولی پیچیدگی کدش یکم زیاد بود حوصلم نکشید حقیقتا حالا ان شاءالله ورژن بعدی رو خیلی قویتر از این حرفا میسازم
به نظرم تو موفق میشی چون فقط نخواستی یه بازی معمولی بسازی. میخواستی یه ایده اجرایی رو پیاده کنی.
۳ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید