در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال عمومی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 22:43:15
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
ویگن اوانسیان این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دستانم را به سویت دراز کردم؛
گرفتی،
و با من آمدی.

از جایی گریختیم
که ما را
در چهارچوبِ ذهن‌های خودشان
زندانی کرده بودند.

بیرونِ آن چهارچوب،
از همه‌چیز
تنها تو برایم ماندی.

بیا،
دست در دستِ هم،
تا به آن شیدایی برسیم؛
جایی که هیچ مرزی
توانِ در بند کشیدنِ ما را نداشته باشد.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نشانی دقیق موفقیت وشکست :

آدرس موفقیت:

بزرگراه توکل، بلوار آرامش، خیابان صبوری، میدان عمل، مجتمع انگیزه، واحد پشتکار، پلاک اول، منزل صداقت

آدرس شکست:

بزرگراه بدبینی، بلوار حقارت، خیابان توهم، میدان شعار، بن‌بست چه کنم؟، مجتمع یأس، طبقه زیرزمین، منزل فلاکت
امیرمسعود فدائی و Heliya این را خواندند
ویگن اوانسیان
من متوجه کلیت نشدم.
یعنی به خداوندگار خاورمیانه توکل کنید، آرام باشید، صبور باشید فقط ۵۰ سال اولش سخته، خوب کار کنید و حقوق ۳۰، ۴۰ تومنی بگیرید، انگیزه داشته باشید که سال دیگه حقوق آتون بشه ۴۵ تومن، پشتکار داشته باشید بعد کار اول،با اسنپ مسافرکشی کنید، ایشالا یه خونه ۴۰ متری بعد ۷۰ سال میخرید.
۱ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
🎬🎭
حسام؟ و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشنامه: قهوه‌ی آخر در کافه‌ی میان دو آتش
نویسنده : پیمان عوض‌پور

شخصیت‌ها
آرین: روزنامه‌نگار ایرانی، شوخ‌طبع، با انرژی بالا، کمی عصبی و طعنه‌زن. گاهی با تماشاگر مستقیم صحبت می‌کند.
لیا: عکاس اسرائیلی، باهوش، آرام، با طنز ملایم. گاهی به شوخی‌های آرین واکنش غیرمنتظره نشان می‌دهد.
پیشخدمت: در انتهای نمایش ظاهر می‌شود. با صدای بم و طناز، مثل راوی‌ای از جهان دیگر.

پرده‌ی صفر – «عکس و قلم»
نور زرد لرزان. صدای بمب، بخار، شلیک، فنجانی که روی زمین می‌افتد و نمی‌شکند. صدای زنی می آید که دارد کسی را ... دیدن ادامه ›› جستجو می کند سپس بلافاصله آرین از زیر آوار بیرون می‌آید، خاک از سرش می‌تکاند و مستقیم با تماشاگر حرف می‌زند.
لیا:
آهای کجائی؟ سالمی؟ زنده ای؟ یه صدائی چیزی تا بفهمم هستی...
آرین: اگه قراره شلیک کنی، حداقل بذار یه قهوه بخورم...می‌خوام بمیرم، با کافئین بالا!(نفس می‌کشد)مرگ بدون قهوه مثل صلح بدون پرچم سفیده: بگیر نگیر داره. ریسکش بالاست!
(لیا وارد می‌شود،)
(لیا چشمش به آرین می افتد. اوبا چراغ قوه روی آرین می‌اندازد. آرین چشم‌هاش رو جمع می‌کند)
لیا: من دنبال دوستم می گشتم نمی دونم مرده یا زندست. هی تو... ایرانی هستی؟
آرین: آره، از اون ایرانیام که توی فرم‌ها می‌نویسن "تابعیت: سه تا نقطه...".من نسخه‌ی با ویزا و بدون سانسورم! یه هو دیدی کشیدم پائینو همین جا ری... ریسه رفتم از خنده (و شدیدا می خندد)
(لیا نزدیک می‌شود، دوربین در دست)
آرین (با خنده): تو چی؟ اسرائیلی؟ نگران نباش، در برزخی از حرکت با پتانسیلی از برخورد.گلوله‌هامون خسته شدن از پرواز. فقط یه قهوه‌جوش مونده که هنوز مقاومت می‌کنه!
لیا: من چه بدونم؟ من فقط یه عکاسم، دنبال واقعیت بودم. دنبال واقعیتم
آرین: واقعیت؟ عزیزم، واقعیت توی جنگ مثل قند توی قهوه‌ست ... قبل از اینکه برسی، حل شده!
(دود. آرین سرفه می‌کند، فنجانش را بالا می‌گیرد)آرین:
به سلامتی واقعیت‌های حل‌شده!
لیا: می‌تونم یه عکس بگیرم؟
آرین:
عکس؟ عکس؟ از...؟
لیا:
آره. از چشمهات.
آرین: باش بگیر، (پس از درنگی کوتاه) فکر کردی می تونی از چشمام چیزی بفهمی؟ دیگه هیچ حالتی و نشونه ای رو بروز نمی دن. بگیر... اما لطفا فقط فیلتر نذار روش.من همین‌طور خاکیم طبیعی‌تره، یه مدل جدید: " کج و معوج برزخی"!
صدای شاتر. نور قرمز. تاریکی. پایان پرده
پرده‌ی اول – «شروع در سکوت»
نور زرد. صدای قهوه‌جوش. آرین پشت میز است. روی میز ساعت خراب، دفترچه، فنجان نیمه‌خورده
آرین (به تماشاگران): به کافه‌ی "میان دو آتش" خوش اومدین!جایی که حتی شیطون هم رزرو نگرفته چون اینترنت نداره!(دست به میز می‌زند، صدای تق‌تق می‌آید) نِتِش قطعه...
لیا (می‌نشیند): ساعت از کار افتاده. عقربه هاش حرکت نمی کنن
آرین: اینجا همه‌چی از کار افتاده، جز بوی قهوه و خاطره‌های سوخته! ساعت صفر...
(با لبخند خسته ولی یه چیز کار می‌کنه کنایه!)
لیا: تو از کجایی؟
آرین: از جایی که مردم برای صلح جیگر می درن! و در حال حاضر مادرهاش زیر آوار رو دنبال جگرگوششون با ترس از عاقبت بچه ها جستجو می کنن. اما امان از روزی که پات به خاکشون سُک سُک کنه...و تو؟
لیا: از جایی که هر عکسی سه تا تفسیر داره و هر تفسیر یه فاجعه‌ی جدیده.
آرین (می‌خندد): پس ما دو تا متخصصیم!تو با لنزت می‌کُشی، من با تیتر!
(لیا لبخند می‌زند، دوربینش را روی میز می‌گذارد. آرین با تعجب نگاهش می‌کند)
لیا: اینجا کجاست؟ برزخ؟ خواب؟
آرین: کافه‌ایه مخصوص آدمایی که هنوز یه جمله‌ی ناتموم دارن.من هنوز ته‌قهوه‌م یه جمله جا مونده!
(رو به تماشاگر) و شما هنوز بلیط برگشت نگرفتین!
(نور آرام خاموش می‌شود)

پرده‌ی دوم – «کافه‌ی بدون زمان »
(نور آبی، مه، صدای بخار. پیانو مینیمال. آرین روی صندلی لم داده، با فنجان حرف می‌زند)
آرین (مونولوگ): تو تنها رفیقی هستی که همیشه داغی...همیشه منو بیدار نگه داشتی... حتی وقتی مرگ خوابم می‌بُرد! (رو به تماشاگر)می‌دونین؟ قهوه از عشق صادق‌تره. حداقل معلومه کِی تلخه!
(لیا وارد می‌شود)
لیا: هر بار شاتر می‌زنم، یه شات از روحم گم می شه کم می‌شه.
آرین: منم همین‌طورم، فقط فرقش اینه که من هر بار می‌نویسم، یه تیکه از صبر کم می شه صبر من صبر شما صبر همه!
(مکث)
لیا: تو همیشه این‌قدر حرف می‌زنی؟
آرین: فقط وقتی سکوت ازم خسته می‌شه! یا خسته ازم سکوت
(لیا می‌خندد. آرین بلند می‌شود، فنجان را مثل میکروفن می‌گیرد)
آرین (استندآپ‌طور): سلام به همه‌ی ارواح عزیز برزخ! اگه گفتید امشب می خوایم از چی بگیم؟ (کمی با درنگ)... آره، امشب درباره‌ی صلح حرف می‌زنیم...که مثل شارژ گوشیه: که یه هو تموم می‌شه وسط مکالمه!
(لیا دست می‌زند. نور گرم پخش می‌شود)
لیا: می‌دونی... شاید ما مردیم، آرین.
آرین: مُردیم؟ پس چرا قهوه هنوز داغه؟نه لیا، ما فقط توی نسخه‌ی بِتای مرگیم! گفتی اسمت لیاست. لیا معنیش چی می شه؟
لیا:
اسم...
آرین:
اسم اسم ... آهان. اسم زن حضرت یعقوبِ نبیه. شمام با اون سر تکون دادن مسخرتون دم دیوار ندبه... (پس از لحظه ای سکوت)
راستی گوشیت رو بیار ببینم دیتات فعاله؟
لیا:
به دین و مذهبم توهین نکن هر ملتی( آرین حرف لیات را قطع می کند)...
آرین:
ملت؟!... ول کن بینیم با... با اون دین و مذهب ساختگیتون که فقط علاجش هیتلره و بس. نگفتی؛ دیتات فعاله؟
لیا:
نمیدونم. گوشی تو چی؟
آرین:
من اینستام بالا نمیاد
(لیا گوشی موبایلش را با زحمت از جیب شلوار نظامی شش جیبش خارج می کند نگاهی انداخته و نا امیدانه در ادامه. آرین به شدت می خندد. تا آن که از خنده شکمش درد می گیرد و در حالیکه دستانش را برشکمش فشار می دهد خم می شود)
لیا:
یعنی می گی. اِه انگار. نه چیزی بالا نمیادتو نویسنده‌ای یا کمدینِ برزخ؟
آرین: هردو! من شوخی‌هامو از درد قرض می‌گیرم و سودشو با خنده پس می‌دم!
لیا: می‌دونی چرا قهوه تموم نمی‌شه؟
آرین: چون باریستا هنوز حقوق نگرفته!(مکث، رو به تماشاگر) یا شاید چون خدا هنوز نمی‌دونه کِی بیدار شه!
(، نور گرم. لیا و آرین با هم می‌نشینند)
لیا: شاید چون هنوز ادامه داره... عشق و نفرت... از یه مادرند.
آرین: و ما بچه‌های طلاقشیم!
(لیا خنده‌اش می‌گیرد، آرین موبایل خیالی‌اش را درمی‌آورد)
آرین: الو؟ بهشت؟ بله، آرینم از زمین. زمین و آسمون قهر کردن...نه نه، هنوز مشاور زوج‌درمانی نیومده! صبر؟ چشم. بدون کافئین؟! وقت استراحته دوبل باشه. باشه؟
(لیا می‌خندد، نور آرام کم می‌شود)






پرده‌ی سوم – «بازگشت »
نور خاکستری، رادیو: «آتش‌بس موقت اعلام شد»
لیا با خوشحالی: شنیدی؟ آتش‌بس!
آرین با بی خیالی: آره، یعنی دنیا پنج دقیقه وقت داره قهوه‌شو بخوره قبل از شلیک بعدی!(نفس عمیق)آتش‌بس یعنی وقتی خدا هم می‌گه؛ کافیه، بریم استراحت، بریم قهوه!
لیا: می‌دونی، من یه بار عاشق شدم...
آرین: جالبه، توی شماها عاشقی هم هست؟! عاشق چی؟! عاشق کی؟! شاید عشق خون کودک؟
لیا: از سمت تو.
آرین: میگن طرف زن اسرائیلی می گیره، شب زفاف باهاش روی تشک نمی ره. انصراف می ده
(شروع می کند به خندیدن از ته دل و قهقه لیا کمی ناراحت می شود. اما خود را به آن را می زند)
لیا:
از سمت تو
آرین:
به‌به! عشق بین‌المللی!فقط لطفاً نگو ویزا گرفتی، من که هنوز تو صف سفارتم!
لیا: از قاب دوربینم... ولی اون فرار کرد.
آرین: پس تو همون دختری هستی که از عکس من دویدی بیرون؟ ای نامرد... گیرت آوردم...(به تماشاگر) دیدین؟ حتی پیکسل‌هام وفادار نیستن!
لیا: شاید... تو اما هنوز تو همون قاب موندی.
آرین: من بگیرم... بگیر... این بروبچ نسل زد می دونن چی می گم. مگه نه؟
من همیشه فریم‌گیر بودم، نه فریم‌گریز!
(دفترش را باز می‌کند)
آرین: بذار جمله‌ی آخرم رو بنویسم...«در میانه‌ی جنگ، عشق آخرین تیر از ترکش، آخرین گلوله‌ایه که درد نمی‌کشه، که پروازش سرخه...»
لیا: زیبا بود... می‌تونم ازت عکس بگیرم؟
آرین: فقط اگه فیلتر نزاری! من همین‌طور خاکستریم خوش‌تیپ‌تره . خاکیِ دوزخی!
(نور سفید. صدای بمب. فنجان روی میز باقی می‌ماند)
اپیلوگ – «سکوت بعد از قهوه»
پیشخدمت وارد می‌شود، آرام و فلسفی. میز را مرتب می‌کند
پیشخدمت: هر شب. هرشبِ هرشب میان...میان می‌نوشن...می‌رن...اما ... اما ...ولی فنجونشون همیشه داغه.
گمونم عشق ... عشق... عشق اِه... یه مدل قهوه‌ست که... که... که دستگاهش هیچ‌وقت خاموش نمی‌شه، فقط آدم‌ها گاهی اوقات می کشن. سوکتش رو... از برق!
(مکث می‌کند، لبخند می‌زند)
و جنگ؟ اون فقط یه باریستای حواس‌پرت بود،که یادش رفت دستگاه قهوه‌ی دنیا رو خاموش کنه!
(نور آرام خاموش می شود. صدای بخارصحنه نیز بخارآلود می شود. خنده‌ی آرین از دور شنیده می شود)
آرین (از بیرون):باریستا! یه اسپرسو بده، دوبل، نه دبل دوبل با طعم آتش‌بس دائمی!
نور خاموش. سکوت. صدای پیانو. پایان
حسام؟ این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آن‌گاه لب‌ها کافی نبودند، پس روح ذوب‌شده‌م در تو قالب گرفت. و من تنها برا‌ی لحظه‌ای بیهودگی برایم بیهوده شد. و فکر نکردم به معنایی که از بین پوست ما سر می‌خورد روی زمین. ببین ببین که چه طور تمامی آینده برای من یک خاطره شد. کجا رفتی؟ چرا؟
حسام؟ این را خواند
امیرمسعود فدائی و رعنا وثوق این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جامعه‌ای که هنرمندانش را وادار به سکوت کند، الزاماً جامعه‌ای بافرهنگ‌تر نیست؛ فقط جامعه‌ای است که صدای کمتری از خودش می‌شنود.
حسام؟ و پدرام عبدی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست من در یک انجمن رول پلی:


نظم و تمدن. گرفتن آن مایع سیال افسارگسیخته ی درون انسان در دست و چپاندنش در ظرف قانون. همان چیزی که آرامش و معنا را برای جامعه به ارمغان می آورد. اما نه همیشه. زمان هایی هست که حصارها فشار می آورند و مغز را به جنون می برند. و در این مواقع است که انسان خود را از قید می رهاند و با شکستن نظم قبلی‌‌، با آفریدن دیوانگی عقلی جدید می زاید.
و شاید این همان چیزیست که در حال رخ دادن در هاگزمید است.

زودتر از موعد از تابوت درآمده ام. هنگامی که اخگرهای سرخ هنوز در آسمان بودند. می خواستم نگاهشان کنم. روحم هنوز در هاله ای از خواب مانده. ... دیدن ادامه ›› قلبم خون طلب می کند. اما هنوز نمی خواهم بنوشم. اینجا در خیابان های هاگزمید قدم برمی دارم، در شبی که تازه شکفته و ترکیبی از اشتیاق و ترس را در درون خود حس می کنم.
این آشفتگی. تبدیل صحنه ی زندگی به سیرک. کار چه کسی می تواند باشد؟

به تمام چیزهایی فکر می کنم که در زندگی ام پشت سر گذاشته ام. آن سال هایی که در معبد و زیر نگاه مراقب اما حامی والدینم بودم. وقتی به مدرسه رفتم. دلتنگی همراه با حس استقلال. و سرانجام طغیان. نفی آنچه مرا در میان حصارها نگه داشته بود و ورود به تاریکی. به خون آشامی.

آیا خالق این سیرک هم چنین مسیری را پشت سر گذاشته؟

در حالی که در افکارم غوطه می خورم، ناگهان صدایی از بالای سرم می شنوم:
"آها. ببین چه کسی اینجاست. همبازی خودم. می دانم که عاشق ظروف چینی هستی. می خواهی بازی کنی؟"

نگاهم را بالا می آورم و صاحب صدا را بر پشت بام یک ساختمان می بینم. یک پیرمرد با ریش های چرک در هم گوریده و ردایی که رنگ آن زیر لایه های چربی و دوده از نظر پنهان مانده. لبخندی به پهنای صورت بر لبانش نقش بسته و جنون در چشمانش می رقصد.
با دیدنش لبخند می زنم. او هرپو است.
"سلام دوست عزیزم.
بله، تو سلایق این خون آشام را خوب می شناسی. اما به گمانم الان ترجیح بدهم فعلا در نقش تماشاچی بمانم."

دیوانگی کم کم از نگاهش محو می شود و جای خود را به حالتی متفکر و مرموز می دهد. او با حرکتی چالاک و نرم از پشت بام پایین می پرد و کنارم قرار می گیرد و با صدایی متفاوت از قبل، طوری که انگار شخص دیگریست، با من سخن می گوید:
"پس فعلا تصمیم نداری به جمع دلقک ها بپیوندی، دوست خون‌نوش من."

دستش را دور بازویم حلقه می کند.
"پس بیا برویم و ببینیم این نمایش چه برایمان در چنته دارد.
می دانم الان چه حسی داری. چون من هم حسش می کنم. اینجا."

و دست آزادش را به سمت قلبش می برد.
"جنون چیزی را می شوید و با خود می برد.
گاه درد وجدان را.
و گاه فقط حصاری که گمان می بردیم آن را شکسته ایم."
امیر مسعود، سارا داوودی و نشاط خسروی این را خواندند
حسام؟ این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نابخشوده

کارگردانی آهنگ فیلمنامه بازیگران تدوین فیلمبرداری خوب بود.
فیلم خوبی بود.
حسام؟ این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نصف پادکست رختکن بازنده ها رو بخاطر شما گوش میدم و امیدوارم تو دنیای بازیگری هم همون قدر خاکی و باحال باشید
حسام؟ این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در مالاتا، همیشه چیزی در تاریکی تکان می‌خورد، گاهی یک سایه، گاهی یک حقیقت. اما این‌بار، آنچه از دل مه بیرون می‌آید صدای حمیدرضا فیروزآبادی است، صدایی که قرار نیست فقط روایت کند، بلکه می‌خواهد زخمی پنهان را از زیر بال‌های «کلاغ» بیرون بکشد. در طبقه اول، واحد دوم ساختمان نبض، جایی که شهر هر لحظه شکل دیگری به خود می‌گیرد، او ایستاده است، مردی که قرار است کلاغ را نه اجرا، بلکه احضار کند. نمایشی که در آن گم‌شدن، شک، و جست‌وجوی حقیقت، مثل پرنده‌ای سیاه، روی شانه‌ انسان می‌نشیند و دوباره می‌گریزد. حمیدرضا فیروزآبادی، با کارگردانی محمد تات، جهان کلاغ را در اتاقی کوچک اما پر از سایه زنده می‌کند، جهانی که در آن هر سکوت، یک هشدار است و هر نگاه، یک سقوط احتمالی. اگر روزی گذرتان به مالاتا افتاد، کافی‌ست به نبض شهر نزدیک شوید. در طبقه اول، واحد دوم، کلاغی منتظر است، آماده‌ی پرواز، آماده‌ی روایت.
سارا داوودی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جزئیات مصدومیت مهران مدیری و توقف موقت سریال «ریمنی»
تولید سریال «ریمنی» که این روزها از آثار شبکه نمایش خانگی به شمار می‌رود، با وقفه‌ای موقت روبه‌رو شده است. مجید توکلی، کارگردان این مجموعه، با تأیید این خبر، جزئیات بیشتری را درباره علت توقف فیلمبرداری در صفحه شخصی‌اش بیان کرد.
توکلی با اشاره به دلایل توقف سریال گفت: متأسفانه آقای مهران مدیری، بازیگر ارزشمند این سریال، دچار عارضه‌ای از ناحیه کمر شده‌اند و تحت عمل جراحی و مراحل درمانی قرار گرفته‌اند به محض پایان دوران نقاهت و تأیید پزشک معالج، فیلمبرداری از سر گرفته خواهد شد.
حسام؟ و سعید رهنما این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
.
:)) آقا زنده باد
شما حقیقتن درجه یک و همه چی تمومید :)

سیدمهدی
خوب بود😅👏👏 آفرین
درود جناب محمودی گرامی.
مرحمت فرمودید.
خوشحالم مقبول افتاد –
سامان حسنی
درودها. جناب دکتر فراهانی، قدما راست گفته‌اند که پیشه‌ی جاهل، فراموشیست و بنده نیز فراموش کردم اول شهریور، روز پزشک است وگرنه به فرمایش جنابعالی عمل میکردم. پیشاپیش روز پزشک را خدمت شما تبریک ...
قربان وجودت
امسال شما اولین کسی هستید که به من تبریک گفتید
من قابل نیستم و بسیار از لطف شما سپاسگزارم
۲۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

از من، به او

از زبان بنجامین

یک تکه ناخن.
قلبم را می لرزاند.
بی گناه است در میان کوهی از دست ها و پاهای قطع شده.
اما هنوز.
حالم را دگرگون می کند.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.

من در این تکه ناخن ... دیدن ادامه ›› چه می بینم؟
سفید کرمی. نیمه شفاف. لکه های خاکستری محو روی آن. یک سمتش به داخل خمیده شده.
یک تکه ناخن به عنوان قربانی.
معصوم.
نه یک انگشت یا دست یا پا. نه یک چشم.
فقط یک تکه ناخن.
و با این حال.

اهداکننده که بوده؟
با خودش چه فکر می کرده؟
آیا او آن قدر به لرد سابیس عشق داشته که نخواسته با صدمه زدن به خودش او را زجز دهد؟
یا نه، فقط یک مخالف بوده که می خواسته رسوم کهن را به سخره بگیرد؟
یا شاید هم تنها یک روح مردد بوده.
معلق بین آیین و عقل.

و لرد سابیس.
او که حالا غرق در سوگ خویش است و به رنج اهداکنندگانش وقعی نمی نهد.
رنج آن ها دیگر در جان او ریخته نمی شود.
آن دهان، آن گلویی که رنجشان را چون شیرین‌خون در وجود او می ریخت، دیگر نیست.
قلب سیاه.
او مرده.

و من؟
اینجا ایستاده ام.
مقابل این میز.
خیره به این تکه ناخن.
و می خواهم بفهمم اهداکننده اش کیست؟

و بر میزی دیگر،
کوهی از دست ها، پاها و چشم ها جمع شده.
در انتظار بازگشت به صاحبانشان.
یا شاید هم نه.
در انتظار چیزی که آن ها را به لرد سابیس وصل کند.

در باز می شود و تئودور داخل می آید. یک ماسک سفید نیمه ی پایینی صورتش را پوشانده. قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته. رنگش پریده. اما نگاهش قاطع است.
او به سمت کوه اعضای قطع شده می آید، یک دست را برمی دارد و روی میز چرخ دارش می گذارد و با خودش می برد.
این روزها او به شدت مشغول است.

سرم را تکان می دهم.
سعی می کنم نگاهم را از ناخن بردارم.
باید بروم و کاری که شاه گابریل به من سپرده را انجام دهم.
از این اتاق خارج می شوم.
به اتاقی دیگر می روم‌.
به سمت یک کمد.
جعبه ای را از داخلش برمی دارم و باز می کنم.
یک حلقه موی طلایی و مجعد. یک تکه پوست. چند قطره خون.
تکه هایی از شاه گابریل.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.
با خودم حرف می زنم.
"نه، این ها فقط برای آزمایش هستند."

اما تصویری در ذهنم پدیدار می شود.
شاه گابریل که در مقابل پیکری سایه وار و تیره زانو زده و با چاقو تکه ای از خود را می برد.
قطرات خون که بر پشتش ظاهر می شوند.
صورتش که از درد در هم می رود.
بال های سپید خون آلودی که از پشتش بیرون می زنند.

می لرزم.
یک فرشته؟
نه، این آرزوی خدا شدن است که در او بیدار شده.
ممکن است او بخواهد قلب لوی را خود تصاحب کند؟
که خدای اعظم جدید نوکترنال کتدرال خود او باشد؟

تکه های شاه گابریل را روی میز می گذارم.
باید در آن ها به دنبال چیزی مشکوک باشم.
شاه گابریل نگران است که چیزی در وجودش ارواح کتدرال را همچون براده های آهن به سمتش می کشد.
او نگران است که مبادا آن ها در حال جذب شدن به خود او نیستند.
اما اگر چیزی ناشناس هم در او باشد، آیا با خود او یکی نشده؟
شاه گابریل از چه می ترسد؟
فکر می کند دارد عشق بیمار را در خود می کِشد؟
او می خواهد خدایی باشد که عشق بی گناه را به او بدهند؟
مگر چنین چیزی ممکن است؟

تکه پوست را بین انگشتانم می گیرم و بالا می آورم.
به خطوط ظریف روی آن نگاه می کنم.
به برجستگی ها و فرورفتگی هایش.
به یاد آن تکه ناخن می افتم.
شکمم پیچ می خورد.
هجوم داغی را حس می کنم که بالا می آید.
از شکمم.
به سینه ام.
به گلویم‌.
و به دهانم.
مایع سرخ داغ بر میز، روی تکه های شاه گابریل می ریزد.
چیزی به او تقدیم شده.
اهدایی.
قربانی.
از من.
به او.
حسین چیانی این را خواند
بامداد و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام آقای صالحی من اغلب فیلمهاتون دیدم شما فوق العاده هستید من اینقدر شمارو دوست دارم که فیلمهاتون دانلود کردم و میبینم و بیش از7000 عکس ازتون دارم خلاصه تو گوشیم فقط شمائید بهتون افتخار میکنم شما مایه ی سربلندی ایران و کرد(کورد)هستید😘🫡🤎
«بزرگترین راز سر به مهرِ جنگ و روح فاجعه نشان آن در همین حقِ یک نفر به فرستادن دیگران در کام مرگ نهفته بود و این حق بر این پایه استوار بود که آدمها باید به نام آرمان عمومی به پیشباز آتش بروند.»

پیکار با سرنوشت
واسیلی گروسمان
مرا نکاوید
واژه بودم
زنجیر کلمات گشتم
سخنی نوشتم که دیگران
با آرامش بخوانند
من اکنون بذری درستکار گشته‌ام
مرا بکارید.

احمدرضا احمدی
درود و مهر جناب لهاک بزرگوار
سپاس که هستید و ما جوانان از شما و کلام و قلمتون می آموزیم
پاینده و سربلند باشید 🙌🌹
حسام؟
درود و مهر جناب لهاک بزرگوار سپاس که هستید و ما جوانان از شما و کلام و قلمتون می آموزیم پاینده و سربلند باشید 🙌🌹
جان و دلید آقا ♥️♥️♥️
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امیدوارم این فراگیری دنبال کننده جمع کردن به هر بهانه که در فضای مجازی مد شده است گریبانگیر نمایشنامه وادبیات ما نشود.
با این که خیلی ها در فضای مجازی در پی دنبال کننده یعنی شخصیت موافق خود هستند اما...بعضی معتقدند:
در تمام طول زندگیم از کسانی که همیشه با من موافق بودند هیچ چیز یاد نگرفتم (آندره مالرو)
این یعنی در مورد عبارت (تماشاگرپسند) در مورد یک نمایشنامه و خواننده پسند درباره رمان وداستان وصد البته موسیقی -شنونده پسند- باید احتیاط کرد.
متاسفانه برخی از ما ژانر کمدی این جدی ترین عرصه عرضهء حقایق به مخاطب را شوخی گرفته ایم !

#ادبیات #آندره_مالرو #رمان #نمایشنامه #موسیقی #خوانندگی
در مالاتا، همیشه یک اتاق هست که کمی بیشتر نفس می‌کشد، امشب آن اتاق طبقه اول، واحد سوم است. حسین میرکریمی آنجاست نه در انتظار کسی، بلکه در انتظار لحظه‌ای که «ترانه عاشقانه» از دل تاریکی بیرون بیاید. در شهری که عشق مثل دود از میان انگشت‌ها می‌گذرد و اعتراف‌ها همیشه دیر گفته می‌شوند، او صدایی‌ست که میان تردید و تمنا گیر کرده. در «آزمایشگاه تئاتر نبض» و با کارگردانی محمد تات، حسین قرار است ترانه‌ای را اجرا کند که عاشقانه است، اما نه برای عاشق‌ها، برای آن‌هایی که هیچ‌وقت جرئت نکردند عشقشان را زندگی کنند. اگر گذرتان به مالاتا افتاد، کافی‌ست گوش بسپارید، گاهی یک ترانه از یک واحد کوچک، تمام شهر را می‌لرزاند.
عالی بود الناز جونممممم درخشیدی دختر زیبا✨
موفقیت های بالاتر ارزو میکنم برات🌱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید