در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال عمومی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 16:01:35
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
من بودم و کنجی و کتابی و سرودی

غم را که نشان داد و بلا را که خبر کرد؟


امیر حسن دهلوی
ویگن اوانسیان این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و عرض ادب خدمت هنرمند عزیز.
باعث افتخار هستش که بتونم برای عکاسی نمایش خدمتتان برسم و بتونم عکس های خوبی براتون بگیرم در صورت اینکه بتونم بیام بهم در اینجا پیام بدین خوشحال میشم.
با تشکر از وقتی که برای خواندن پیامم گذاشتین.
ایران ، کشور شیران ، مهد دلیران ، از برای همه هست ، نه فقط برای چادر سیاه پوشان،.
اسلام اصیل ناب محمدی را که خیمه امام حسین علیه السلام است را بر پا کنید ،
از ارزشهای قیام حسین بن علی علیه السلام پاسدارب کنبد،
حسین سرور و سالار جوانان اهل بهشت برین وجود خویش است، همانند ابوالفضل العباس ، پسر شیر خدا ، حیدر کرار، پشت و پناه برادرباشید و با زبان منطق که زبان رسای زینبی است از دین مبین اسلام ناب محمدی دفاع کنید ، نه اینکه حسین زمان خویش را هر سال خود به دست جهالت زمان کشته و بر او عزاداری کنید، حسین کجا محتاج عزاداری و گریه بود، حسین آزاد مرد بود.والسلام
اسلام اصیل محمدی را تبیین کنید،
برادران باسواد و اصیل حوزوی

۳ ساعت پیش
ویگن اوانسیان
پناه برخدا!
این چی بود اونوقت؟؟؟!!!! متوجه شدید شما؟؟ واقعا پناه بر خدا
۱ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کارگردانی دو فیلم کوتاه که در جشنواره های بین‌المللی منتخب شدند و بر پرده به نمایش درآمدند. کارگردانی فیلم کوتاه زبان کوهستانی، این پروژه تا به حال منتخب جشنواره سینمایی lift-off برلین و برگزیده جشنواره فیلم کوتاه Kalakari هندوستان بوده است. همچنین نویسندگی و کارگردانی فیلم کوتاه "آب دریاها" با اقتباس از داستان کوتاه "مری" عباس معروفی.
ویگن اوانسیان این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
სცენარი: არასასურველი ელემენტი (ნამდვილ ამბავზე დაფუძნებული)სცენარისტი: დოქტორი ჰოჯატ ბაღაეი _ 2026 წელი

#სცენარი
#არასასურველი_ელემენტი
#დოქტორი_ჰოჯატ_ბაღაეი
#ჰოჯატ_ბაღაეი
دکتر جان، اینجا اینستاگرام نیست.
۶ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
각본: 바람직하지 않은 요소(실화를 바탕으로 함)시나리오 작가: 호자트 바가에이 박사2026년

عنصر نامطلوب(kr)

#바람직하지_않은_요소
#각본
#호자트_바가에이_박사
#바가에이_박사
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام وقتتون بخیر بلیط ۹ تیر غروب مامان رو هنوز دارین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نیلا علیزاده
۱۳۹۳/۱۱/۱۵
قد۱۵۰وزن۴۵
تهران۰۹۱۰۹۲۵۶۳۰۵
پیج اینستا@nilaalizadeh1393
اتمام دوره فوق پیشرفته بازیگری آموزشگاه بارانا
رزومه :
🎞️فیلم سینمایی «بابازار»
(ژانر وحشت)کارگردان: محمد امین محمدی

🎬فیلم کوتاه «در آغوش عشق »
کارگردان:مجتبی اسدی پور

🎬فیلم کوتاه «فال ... دیدن ادامه ›› حافظ»
کارگردان:امیر علی محبوب جهانیان ( برنده جایزه ایندو دبی)(نامزد جشنواره آکسفورد از انگلیس)

🎬فیلم کوتاه «دختر مامان» کارگردان: حامد عزیزی

🎬فیلم کوتاه «قندیل» کارگردان : هومن نجفی( منتخب جشنواره فیلم کوتاه سن دیگو کالیفرنیا/ آمریکا)( برنده بهترین بازیگر نوجوان در جشنواره سندیگو کالیفرنیا/آمریکا)

🎬فیلم کوتاه «نفس» کارگردان: حسام سپانلو
🎬 فیلم کوتاه «بازی» کارگردان: بهار داورزنی
🎬فیلم کو تاه «شر مطلق» کارگردان: آرش محمدیان
🎭تئاتر« سوگواری یک خداحافظی» کارگردان: امیر حسین قلی پور
تئاتر «سوگواری یک خدا حافظی »کارگردان: ریحانه سرلک
🎭تئاتر  «گربه روی شیروانی داغ» کارگردان: ریحانه سرلک
🎭تئاتر «ویرگول »( اجرای عموم)  کارگردان : نرگس بیگدلی
🎭تئاتر «ماجرای خیلی خیلی سیاه» (اجرای عموم) کارگردان : ریحانه سرلک
🎭 نمایش نامه خوانی «حقوق» کارگردان : امین کشاورز
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
.
مرگی نه برای مرگ

از زبان مالخازار

"فقط گرسنه ام."

ناگهان از جا می پرم.
به خواب رفته بودم. تکیه زده بر دیواره ی معبد. مقابل تن سنگی یک قدیس. آن زمزمه چه بود؟ صدایش شبیه به او بود. گادفری.
به خود می لرزم. مدتیست ... دیدن ادامه ›› خون ننوشیده ام. اما انگار آنچه اکنون نیازش دارم، رفع عطش نیست. نمی توانم بنوشم. نه قبل از اینکه اندکی آرام بگیرم.

جسدی پوسیده. آنکه رستگار می کند. مرگ می دهد، اما نه برای مرگ. برای حیات. پر کردن آن حفره های خون آلود که کرم های انگلی در آن لولیده اند و از پوست و گوشت خورده اند و به استخوان رسیده اند.

آه، آن کلمات. نوشته شده با خطوطی لرزان در دفتر شومی که آن خون آشام، آدرین با خود حمل می کند. او که حالا پای قربانی شده اش را ناخواسته به دست آورده، اما در جنون، در ایمان بیشتر فرو رفته. با قاطعیت و عظمی راسخ تر.
او حالا در راهروهای یک دیوانه خانه در نوکتیرا قدم برمی دارد. خودم به گابریل پیشنهاد دادم از آمالثورا به اینجا منتقلش کند. می خواستم از گابریل دور باشد.
چرا؟

چون گابریل را به یاد لرد سابیس می اندازد؟
و من نمی خواهم این طور باشد، مهم نیست چه قدر خود را بی تفاوت نشان می دهم، وقتی گابریل از وحشت خورنده اش از لرد سابیس با من سخن می گوید.

و حالا گادفری.
دیشب مجنون تر از همیشه پشت درب های تالار آمده بود و فریادزنان خواسته بود مرا ببیند. از آتلور خواستم برود و آرامش کند.
چه بیهوده. گادفری به او نفرت می ورزد، در حالی که از او متنفر نیست. هر آنچه که به من نزدیک باشد، یا برایش قدیس می شود، مثل گابریل، یا پیام آور عقلانیتی که او نمی خواهدش.

نگهبان ها کشان کشان بردندش به معبد.
دور شده بود از اینجا، اما هنوز صدای فریادهایش را در گوش هایم می شنیدم.
نمی خواستم او را ببینم. نمی خواستم نزدیکش شوم.
مدتی به او نرم شده بودم، اما حالا دوباره خشمم به او شعله ور شده بود. نمی توانستم تحمل کنم که به مرز می رود. نزد آن راهبه ی ملعون، دختر گابریل، رزالی. نزد دخترش، نوه ی انگلی ملعون من و گابریل، لوسیندا. و نزد پطروس، پسر گابریل، راهب ملعونی که او را زمانی شکنجه داده بود تا انسانیت را به او برگرداند.
از هر سه شان نفرت دارم.
اما از گابریل نه‌.
او مثل یک سد مانع از این می شود که آن ها را به جهنم بفرستم.
و به همین سبب از گابریل هم خشمگینم.

آتلور می گوید گادفری نباید این گونه بین نوکتیرا و مرز در رفت و آمد باشد، اما نباید با زور او را مهار کرد.
از آتلور هم خشمگینم.
فراموش نکرده ام که آن شب چه طور داشت به گادفری می گفت که یا باید در نوکتیرا بماند یا در مرز.
چه طور جرات کرد؟

خشمگین. بله. اما بیشتر از آن، خسته. انگار توانی برای روحم نمانده تا با آتشش بر بقیه بتازم. پس به این معبد پناه آورده ام. جایی که آتلور در آن مردمان نوکتیرا را هدایت می کند. به فرمانبرداری از من و نپرستیدنم.
پورخند می زنم.
چه تناقض مضحکی!

فریاد. زمزمه ی گرسنگی در مغزم.
من آن شب به دیدن گادفری رفتم. صدایش دست از سرم برنمی داشت. آن شب چیزی در جنونش متفاوت از قبل بود. و این دلهره به جانم انداخته بود. مثل کرمی انگلی که دارد روی پوست می خزد و دندان های ریزش را اندک اندک در گوشت فرو می کند.

من آمدم اینجا. داخل همین معبد. همین جا که گادفری اکنون در تالار کناری اش در تابوتش آرمیده. با جسمی اشباع شده از داروهای آرام بخش. همین جا که تکیه داده بر دیوارش، صدای نفس های آهسته ی او را می شنوم.

من به دیدار گادفری رفتم. او که داخل تابوت با طناب بسته شده بود، مثل حیوانی آشفته و از نوشیدن داروهایی که راهب ها می خواستند به او بخورانند، سر باز می زد.
با دست به راهب ها اشاره کردم که بروند و به گادفری نزدیک شدم. موهای بلند سیاه و مجعدش به هم ریخته بود. پوستش رنگ پریده تر از همیشه بود. جای دندان هایش رو لب هایش مانده بود. کهربایی چشمانش کدر شده بود. پلک هایش کبود بود‌.

من کنارش نشستم. نگاهش کردم. با ترکیبی از خشم، انزجار و دلسوزی‌. گادفری که حالا دیگر تقلا نمی کرد و آرام گرفته بود، لحظاتی به من خیره شد. بعد چهره اش در هم رفت و اشک چشمانش را پر کرد.
گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده. یک خون آشام بی مغز بی گناه را آهسته و زجرآلود تا دم مرگ برده و نمی داند او هنوز زنده هست یا نه.
همه چیز را با جزئیات برایم تعریف کرد. اینکه چگونه یک شاخه را در مغز نرم او فرو کرده و اینکه چگونه آن موجود با چشمان گنگ پرسشگرش به او خیره شده‌، انگار که بخواهد بفهمد چه معنایی پشت تمام این ها نهفته است. این انزجار و وحشتی که با خشونتی عریان هم آغوش شده.

من لحظاتی فقط به او نگاه کردم. بعد با صدایی آرام گفتم خون آشام های بی مغز گوشت لهیده ی نرم ندارند. جسم آن ها مثل هر خون آشام دیگریست. مثل هر خون آشام دیگر، برای کشتنشان باید سرشان را قطع کرد و جسدشان را به آتش کشاند. و آن ها آرام و معصوم نیستند. به هر موجود زنده ای که نزدیکشان شوند، حمله ور می شوند و او را از هم می درند.

گادفری اصرار کرد که این موجود با بقیه ی همنوعانش فرق داشت. من به او گفتم مجنون شده و باید دارو بخورد. او گفت می خواهد لرد سابیس را ببیند و درباره ی این موجود با او حرف بزند. گفتم ممکن نیست. لرد سابیس الان در وضعیت مساعدی نیست. او مجنون شده. و تو نیز. ملاقات دو مجنون با یکدیگر؟

و بعد رویم را برگرداندم و از او دور شدم، در حالی که صدایم می کرد و می خواست که بمانم و به او گوش دهم.

جسدی نرم و رستگار کننده.
او، آدرین می گفت. زمانی که به دیوانه خانه رفته بودم، برای ملاقاتش. از روی آن دفتر شومش می خواند. همان که می گوید متعلق به لرد سابیس است و حاوی رهنمون های رستگاری. دفتر، باز شده بر یک دستش. دست دیگر بالا رفته، با انگشتی که به آسمان اشاره می کند.
نرم و رستگار کننده. نیش هایی که فرو می روند و گوشت را می کنند. دردی که انتهای آن آرامش است. اما نه آرامش مرگ.
حفره های خون آلود به جای مانده از انگل ها پر می شوند.
مگس ها اطرافشان پرواز نمی کنند.
تعفن می رود.

لعنت به همه ی آن ها.
دستم را روی پیشانی ام می گذارم و آه می کشم.
آن ها می خواهند دنیا را به دیوانه خانه بدل کنند. اما کور خوانده اند.
جلویشان را خواهم گرفت.
شاید بعد از اینکه کمی دارو خوردم، اندکی خون نوشیدم و اندکی در تابوتم آرمیدم.
مرگی نه برای مرگ، بلکه برای حیات.

به خودم لعنت می فرستم.
چرا دارم این عبارات را تکرار می کنم؟
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به تماشای نمایشی در تئاتر شهر که از «پژوهش» به «اجرا» رسید

کارگردان نمایش «سِرّ سرخ» که این روزها در کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر روی صحنه در گفتگو با خبرگزاری ایلنا از تجربه کارگردانی نمایش متفاوتی سخن که از پژوهش به مرحله اجرا رسیده است.

گزیده ای از صحبت های حسین عبداللهی کارگردان نمایش «سرسرخ»:
نمایش «سِر سُرخ» یک اثر اجرایی پژوهشی است. نمایش من پیش از آنکه به اجرا برسد، پژوهشی است درباره اینکه «سوگ سیاوش» و «تعزیه» چه تشابهات و تفاوت‌هایی باهم دارند و تشیع چگونه از میراث غنی سوگ سیاوش برای مراسم تعزیه بهره برده است.

نمایش ما چهار بازه زمانی دارد. در این میان، سه بازه زمانی نزدیک به واقعه است. اگر بخش‌ها را اپیزودگونه در نظر بگیریم. بازه زمانی ما در ... دیدن ادامه ›› اپیزود چهارم دور از واقعه و مربوط به امروز است. دو کاراکتر «دبیر» و «طبیب» را داریم که گویا در زمان سفر کرده‌اند و به امروز رسیده اند.

به جز مقوله محتوا، آنچه در «سِر سُرخ» خیلی برای ما اهمیت داشت، فرم و ایده اجرایی بوده است. از دل همین ایده اجرایی، فرم‌هایی که در هر دو مناسک یعنی «سوگ سیاوش» و «تعزیه» وجود دارند، مورد توجه قرار گرفته اند

قصه نمایش ما همانطور که درباره محرم است، درباره ایران نیز، هست.

به نظرم اگر اتفاقات و قهرها و حواشی‌ها تمام شود و کارگردان‌های درجه یک بازگردند و شروع به کار کنند (کما اینکه بعضا این اتفاق افتاده)، اتفاقات بهتری رخ خواهد داد.

مطالعه متن کامل گفتگو اینجا
https://www.ilna.ir/fa/tiny/news-1803886
حراج بزرگ قرن برگرفته از نوشته ی آرنولد وسکر

کارگردان و بازیگر مریم هادیان
علی خطیبی عزیز
☑️دورهٔ شش‌ماههٔ «بازیگری تا اجرا» در دو مرحله طراحی شده است:

☑️مرحلهٔ اول (۱۵ جلسه): هنرجویان با مبانی نظری و عملی تئاتر آشنا می‌شوند.
مرحلهٔ دوم (۳۵ جلسه): تمرینات فشرده برای تولید یک نمایش صحنه‌ای آغاز می‌شود.

☑️در پایان این دوره، نمایش تولیدشده به مدت یک ماه در یکی از تماشاخانه‌های رسمی تهران به اجرای عموم درمی‌آید. همچنین به تمامی هنرجویان، گواهینامهٔ معتبر پایان دوره اعطا ... دیدن ادامه ›› خواهد شد.

☑️برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام با شماره زیر تماس بگیرید. ۰۹۹۲۶۲۲۲۷۳۰
پاسخگویی از ساعت ۱۲ الی ۲۱

☑️برای آشنایی بیشتر با سوابق اجرایی و آموزشی مهرداد کورش‌نیا به سایت ذیل مراجعه فرمایید.
Www.mehrdadkuroshnia.ir
لیلی شجاعی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مستند بازسازی جنگ ایران عراق
((.آسمان خاکی .))
در قالب ۱۵ قسمت از شبکه افق بوده.
به تهیه کنندگی و کارگردانی :مجتبی قاسمی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هیولای معصوم و مرگ زجرآلود

از زبان گادفری

در منطقه ی مرزی ام. در حیاط پناهگاه خون آشامان. معبد سابق.
به اینجا می آیم. نه برای جبران عشقی که از معشوقم رزالی و از دخترم لوسیندا دریغ کردم. بلکه چون حس می کنم چیزی ناتمام بین من و پطروس وجود دارد. و بین من و ایتاچی.
آن شکنجه ها. زخم هایی که ردشان نه بر جسمم که بر قلبم مانده. نیاز دارم ... دیدن ادامه ›› پاکشان کنم.

ایتاچی هنوز نمی تواند با من حرف بزند. برایش سنگین است. اما پطروس مرا به حضور می پذیرد. در تالاری برای اعتراف.
از کرده های ناپسندش نمی گوید. از تلاشش برای صلح در مرز می گوید. از اینکه چه طور سعی دارد خون آشام ها را به نور برگرداند، بدون آنکه زخم هایی عمیق به تن و روحشان بزند. از اینکه چه طور وقتی به هدفش نزدیک می شود، حس می کند سعادت برایش ممکن است و چه طور وقتی دستانش با خون می آمیزد، حس می کند به سمت گودالی تاریک کشانده شده.
به من می گوید که می ترسد سرانجام داخل آن گودال بیفتد. اینکه اگر چنین شود، دیگر نتواند به بالا برگردد.

و من گوش می کنم. به صدای آرام، اندوه آلود و شکسته اش. و به او نگاه می کنم. به پوست سپید مرمرینش، به چشمان آبی مثل اقیانوسش، موهای بلند مجعد و طلایی اش. به این چهره ای که همچون فرشته ای سقوط کرده است.

می گذارم بگوید و وقتی اعترافاتش را تمام می کند، به سمتش خم می شوم، دستانش را می گیرم و می فشارم.
مدتی در سکوت می مانیم و بعد من آغاز می کنم.
اعتراف می کنم. به او می گویم که چه طور می خواهم معشوق رزالی باشم، پدر لوسیندا، اما نمی توانم. اینکه به چشمان آبی و معصوم دخترم نگاه می کنم و می خواهم در آغوشش بگیرم. اما بعد به خاطر می آورم او چیزی نیست که به نظر می آید. می ترسم که بدنش در هم بپیچد و به همان کرم انگلی ای بدل شود که قبلا بود. که هنوز هم هست. جایی در درونش.
و رزالی. می خواهم به آبی آرام چشمانش نگاه کنم و حس کنم در آن ها غوطه ورم. که دردهایم آهسته از روزنه های پوستم بیرون می ریزد و در پاکی نگاهش محو می شود.
اما در عوض می بینم که چه طور در شبی شوم نزدیکی ام به او یک انگل را از دل انگل بیرون آورد.

من می گویم و تمام می کنم و او به سمتم خم می شود و دستانم را می گیرد و می فشارد.
لحظاتی در همان حال، و بعد من بلند می شوم و می روم. به سمت نوکتیرا. به قصر. به سوی سرورم، مالخازار که این شب ها با من حرف نمی زند.
او خود اجازه داده به مرز بیایم. اما با این وجود با من تنگ خلقی می کند. از من دلخور است و خشمگین.
شاید باید خوشحال باشم که چنین می کند‌. که با وجود ترس های گذشته ام او در حال سپردنم به فراموشی نیست.
اما من نیاز دارم با او حرف بزنم.
باید به او بگویم چه حسی دارم.
که شاید فقط او بتواند آرامم کند.

در حال عبور از جنگلم که صدایی می شنوم. نگاهم را به سمتش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز. با پشتی خمیده. دهانی نیمه باز. چشمانی فرو رفته در کاسه. خس خسی که از اعماق گلویش می آید. و نگاهی گنگ.

وحشت مثل آوار بر من می افتد. به سمت یک درخت می روم و شاخه ای از آن می کنم و به سمت آن موجود یورش می برم. به سینه اش ضربه ی محکمی می زنم و او به پشت بر زمین می افتد. با همان چشمان بی خبر از دنیا به من نگاه می کند.
و من با شاخه بر سرش می کوبم.
کله اش سفت نیست. انگار که نیمه جامد است. به داخل فرو می رود. شکاف هایی برمی دارد و تکه های گوشت و خون از آن بیرون می زند.
حالم به هم می خورد. اما شاخه را دوباره بر سرش می کوبم. دوباره و دوباره، در حالی که نگاه گنگ و شاید حالا پرسشگر خون آشام بی مغز به من دوخته شده.
او که حتی نمی خواست به من آسیب برساند و من این گونه با بی رحمی به او حمله کردم و حتی یک مرگ سریع و کم درد نصیبش نکردم.
او که حالا دارد به خود می پیچد و من نمی توانم بکشمش، مهم نیست چه قدر با شاخه بر سرش می کوبم.

به هق هق می افتم.
"چرا فقط نمی میری؟
خواهش می کنم تمامش کن."

شاخه را داخل کله ی شکافته شده اش، لای مغز لزجش فرو می کنم و فشار می دهم. چشمانش گشاد می شود و بیرون می زند. دهانش طوری به حرکت درمی آید که انگار می خواهد چیزی بگوید.
اما فقط خس خس می کند. دستش را به سمتم بالا می آورد.

شاخه را پایین می اندازم و رویم را از او برمی گردانم. دستم را به سمت گلویم می برم. غده ای که در آن شکفته را حس می کنم. تلوتلو خوران به سمت نوکتیرا می روم. به سوی قصر. در حالی که اشک می ریزم.

خودم را به تالار اصلی می رسانم. می خواهم وارد شوم که نگهبانان جلویم را می گیرند. هق‌هق کنان می گویم:
"بگذارید داخل شوم. باید همین حالا با سرورم، مالخازار حرف بزنم."

یکی از آن ها:
"لطفا از اینجا بروید، سرورم. پادشاه نمی خواهند شما را ببینند."

من:
"نشنیدی چه گفتم؟ من باید با او حرف بزنم.
نمی بینی چه حالی دارم؟ من دارم می میرم."

و با شدت بیشتری هق هق می کنم و سعی می کنم در را باز کنم و داخل شوم، اما نگهبان ها بازوهایم را می گیرند و مرا عقب می کشند.

من:
"رهایم کنید. بگذارید سرورم را ببینم."

در این لحظه در تالار باز می شود و کسی از آن بیرون می آید.
شاه مالخازار نیست. راهب اعظم آتلور است. با آن موهای بلند صاف و سیاه و ردای سیاه نقره دوزی شده اش.
او با همان لحن آرامی که از آن نفرت دارم، رو به من می گوید:
"بیا به معبد برویم، گادفری. با همدیگر حرف می زنیم و من به تو دارو می دهم تا حالت خوب شود."

من با لحنی تند و خشم آلود:
"داروهای ملعونت را برای خودت نگه دار. و ضمنا من هیچ حرفی با تو ندارم. می خواهم سرورم مالخازار را ببینم."

آتلور با قدم هایی آهسته به سمتم می آید و چشمان سبز روشنش را به من می دوزد.
"گادفری، شاه مالخازار نمی تواند تو را ببیند. اما او نگران توست."

من:
"این مزخرفات را به من تحویل نده. فقط بگذار او را ببینم."

آتلور رو به نگهبانان:
"او را به معبد ببرید و به راهبان بسپارید. بگویید او را داخل تابوت ببندند و به او دارو بخورانند."

نگهبان ها مرا به عقب می کشند و من فریاد می زنم:
"لعنت به تو، آتلور. تو یک موجود متعفنی. تو سرورم مالخازار را از من گرفته ای."

و آتلور فقط نگاه محزونش را به من می دوزد، در حالی که نگهبان ها مرا کشان کشان به سمت معبد می برند.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود همیاری محترم
کافه ریگولتو دیگر در مجموعه تماشاخانه ایرانشهر فعالیتی ندارند لطفا اطلاعات مربوطه را اصلاح بفرمایید
با تشکر
صبا صالحیان
یعنی دیگه برنمی‌گردن؟ 🙁
سلام خانم صالحیان گرامی
اینطور بنظر میرسه که دیگه در ایرانشهر قرار نیست فعالیت کنند.
۲ روز پیش، دوشنبه
امیر مسعود
سلام خانم صالحیان گرامی اینطور بنظر میرسه که دیگه در ایرانشهر قرار نیست فعالیت کنند.
چقدر حیف... تازه داشتن قلقِ چایی خوردنِ من رو یاد می‌گرفتن 🥲
۲ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوباره خون آشامی در مزرعه ام.

از آپارتمان شهری برگشتیم به ویلای روستایی‌.

اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره.
انگار وقتی میام اینجا، از ماده کنده میشم و میرم به فراماده.

این خونه و مزرعه ی چسبیده بهش نقش مهمی تو رمانم داشت. روح آتلور فرشته و تئودور شبه قورباغه به طبیعت اینجا گره خورده.

شاید بتونم این ... دیدن ادامه ›› طور بگم که شهر گوتیکیه که خوی وحشیشو تو لباس سنگ و آهن مخفی کرده تا تو یه مراسم درباری شرکت کنه.
و روستا گوتیک وحشی و عظیم و افسار گسیختست. زیبایی، عشق و ظرافتی که با خطر و تهدید ترکیب شده.

وسعت و طبیعت اینجا به خصوص تو شب منو یاد لرد سابیس میندازه.
وقتی به منظره ی بی انتهای مزرعه تو نور کمرنگ شب نگاه می کنم، انگار دارم خود لرد سابیسو می بینم.
غم، زیبایی، تاریکی و گناه.
محمد لهاک این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش فرانکل در دوزخ سارتر
کارگردان دانیال ضیابخش
نویسنده :ژان پل سارتر
تهیه کننده: مازیار دیلمی
محمد ارشیا احمدزاده و پریا سلگی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تا رستگار شوند

از زبان گادفری

در قصرم. در راهرویی کنار یک پنجره. به گورستان نگاه می کنم. و انگار حس می کنم تکه استخوان هایی که لرد سابیس نتوانست به حیات بازگرداندشان. در ذهنم می بینم کرم هایی را که لا به لای گوشتشان می خزند و از آن ها تکه تکه می کنند و می خورند. و این بار آن کرم های انگلی نیستند که تاریکی جاودان می بخشیدند. این ها می بلعند و تنها یک تکه استخوان باقی می گذارند.
و این پایان آن به فنا رفتگانیست که گور بدل به لانه ی ابدی شان شده؟
آیا چیزی از آن ها باقی نمانده؟
شبحی که بر فراز قبرهایشان بچرخد یا روحی که به بالا عروج کرده باشد؟

چیزی از این قبرستان در گوش من زمزمه ... دیدن ادامه ›› می کند. و آن لحظه را در ذهن من زنده می کند. آن هنگام که هم خود بودم و هم لرد سابیس. لحظه ی اعتراف. ردای سپید. صف های مخلوقات در برابرم. در صورت هایشان چه بود؟
خشم از لرد سابیس به خاطر گناهانش؟
یا یک میل شعله ور برای بلعیدن او؟

می دانم که هر دو. و دومی از اولی پدید آمده بود. و این همان بود که سرورم، مالخازار از آن می ترسید.
آیا در کابوس هایش آن را می دید؟
مخلوقات را که به سمتم هجوم می آورند، دندان در من فرو می کنند، از گوشتم می کنند و می خورند.
و این گونه رستگار می شوند.

چه افکار شومی‌. زشت و وقیح. این نبود آنچه می خواستم به آن فکر کنم. تاریکی سنگین و تعفن آلودی که از روزنه های بینی ام ورود می کند و به سینه ام، قلبم، روحم می رود و آنجا سکنی می گزیند.
من می خواستم به نور فکر کنم. به آن حس پرستیده شدن. به پرستیدن.

سرورم، مالخازار. نمی توانم به او بگویم. که وقتی در برابرش زانو می زنم و بر دامانش بوسه می زنم، او را چیزی بیش از پادشاهم می بینم. بیش از بدل کننده ام. من او را خدای خود می بینم. و حالا دیگر در نوکتیرا این کفر است.

اما او می داند. از نگاه فروزانش می فهمم. از پوست رنگ پریده ی در هم رفته اش. و لب های به هم فشرده اش. دست های مشت کرده اش.
می دانم که از یک سوی می خواهد مرا تنبیه کند و از سوی دیگر میل دارد به من بی توجه بماند. او فکر می کند بعد از حلول لرد سابیس در وجودم دیگر هیچ گاه مثل سابق نشدم. او مجنون می انگاردم.

اما من فقط گرسنه ام.
و خون سیرابم نمی کند.
دیگر نه فقط خون انسان.

روحم خون شاه مالخازار را می خواهد.
و شاه گابریل.
و لرد سابیس.
و قلب سیاه مرده را.

از پنجره کنار می روم و به سمت پله ها روان می شوم. می خواهم به گورستان بروم. و از نزدیک رایحه ی حضور آن ها را بچشم. کرم هایی که می کنند، می جوند و می بلعند تا رستگار شوند.
امیر مسعود و مجتبی حیدری این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید