هفتهشت سال قبل، شایدم بیشتر، یه بار، تو مسیر فرودگاه مهرآباد واسه رسوندن بابا به پروازش بودم و چون نمیدونستم باید سمت کدوم ترمینال بپیچم، نرسیده به دوراهی، شماره اطلاعاتِ پرواز رو، همون پشت فرمون و در حال رانندگی گرفتم و تماس هنوز وصل نشده بود که یه پلیس درجهدار، انگار که در عالم خلقت، فقط و فقط با رسالتِ شکار این لحظه، نازل شده باشه، صاف سر راهمون سبز شد.
فیالفور، گوشی رو که تو دست چپم بود، به گمانِ اینکه از چشم اون مأمور راهنمایی دور بمونه پایین آوردم و زهی خیال باطل که افسر کارکشته، آماده به جریمه و از همون کنار خیابون، با دست به من اشاره کرد؛ گفت بیا.
بابام اونقدی وقت نداشت و منم، فقط زدم کنار که بدون چک و چونه، برگ جریمه رو بگیرم و برم که آقای پلیس با نیشخندی حق به جانب و در حین ثبت مشخصات به اظهار فضل دراومد که؛ پسر جان، من خودم فلان ساله خبرهی این کارم و تا تو بخوای با دیدن مأمور، کمربندت رو ببندی، من رو هوا زدم و خلاصه که اینجور تیز بازیها پیش ما
... دیدن ادامه ››
معلق بازیه.
من، سر خم کردم و یه نگاه به خلاف مندرج در قبض انداختم و با حالتی مخلوط از خنده و تعجب و عجله گفتم؛ جناب سروان، شما جریمه رو بنویس، ولی نه واسه نبستنِ کمربند! من داشتم با موبایل حرف میزدم و اون گوشیم بود که آوردم پایین، نه کمربند.
جالبه که مبلغ جریمهی صحبت با موبایل بیشتر از نبستن کمربند بود و من واقعاً ترجیح میدادم بهخاطر خلافی که داشتم جریمه بشم تا اون کاری که نکردم.
بماند که حرف من تو کَت ایشون نرفت و من رو با همون بند مربوط به کمربند جریمه کرد. ولی اینو فهمیدم حتی وقتی هم که تو به اشتباهِ خودت معترف باشی، آدمها باز در نهایت، قضاوت خودشون رو دارن. مهم اینه که اینوسط چهکسی راویِ داستان باشه. بقول یه دیالوگی که نمیدونم مال کی و کدوم فیلم بود:
We are all bad, in someone’s story