«مورچهها» برای من نماد تلاش جمعی بود؛ جایی که طراحی، نویسندگی و کارگردانی در کنار مدیریت و برنامهریزی، به یک زبان واحد تبدیل شدند. در طول اجرا، حس میکردم که هر حرکت روی صحنه، هر نور و هر سکوت، بخشی از گفتوگوی بزرگتری است میان انسان و جامعهاش. تماشاگران با دقت و هیجان، این گفتوگو را دنبال کردند و واکنشهایشان نشان داد که اثر توانسته است مرز میان تئاتر و واقعیت را کمرنگ کند. و همینطور دیالوگ هایی که همیشه به یاد می ماند.
ماریکا: وقتی ترس جزئی از وجودت بشه... کم کم معناشو برات از دست میده... مثل درد میمونه هر چقد عمق دردهات بیشتر باشه کمتر اذیت میشی.
پدر روحانی: وقتی خودت رو به نیروی قدرتمند تر از خودت بسپاری... نه تنها آرامش بلکه امیدت به زندگی بیشتر میشه.
پدر روحانی: هیچکس به تو کاری نداره دخترم... خدا همیشه حامی بنده هاشه
ریموند: نه نه نه پدر... خدا همیشه حامی طرف قوی تره.
گابریل: من فقط میخوام زندگی رو آسون تر بگیرم.
لوگان: و چطور ممکنه زندگی با وجود اثبات خدا آسون به نظر برسه؟
گابریل: وقتی که مسئولیت تمام کارهامون رو گردنش بندازیم.
لورا: فقط شما نیستید... این وضعیت همه مرد هاست که زن ها رو توی قالب خواسته های مورد نظر خودشون میخوان.