در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | هلیا حسینی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 17:09:49
 

شخصیت عمومی

 ۲۰ آبان ۱۳۷۵
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمایشی که دیدم، اقتباسی از The Glass Menagerie بود؛ متنی که اساساً بر شکنندگیِ رؤیاها و فشار بی‌رحم واقعیت بنا شده، اما اجرایی که من دیدم، یک ... دیدن ادامه ›› لایه‌ی معاصر و بومی هم به آن اضافه کرده: اضطرابِ زیستن در سایه‌ی جنگ.

در هسته‌ی این اثر، خانه نه یک پناهگاه، بلکه یک فضای بسته و فرساینده است؛ جایی که هر شخصیت در آن به‌نوعی گیر افتاده. مادر، آماندا، نماینده‌ی نسلی از زن‌هاست که ارزش و امنیتشان را در ازدواج تعریف می‌کردند. دغدغه‌
ی او برای شوهر دادن دخترش، صرفاً یک نگرانی سنتی نیست؛ بلکه واکنشی است به یک ساختار اقتصادی-اجتماعی نابرابر که زن را بدون «حامی» عملاً بی‌دفاع رها می‌کند. اینجاست که آن درد تاریخی که بهش فکر می‌کنم، خودش را نشان می‌دهد: زن‌ها نه از سر انتخاب، بلکه از سر ضرورت به ازدواج تن می‌دادند.

لورا، با پای آسیب‌دیده و دنیای درونی شکننده‌اش، به‌نوعی تجسم همین آسیب‌پذیری است. کلکسیون حیوانات شیشه‌ای او—به‌ویژه یونیکورن—فقط یک سرگرمی نیست، بلکه یک استعاره‌ی کامل است: موجودی نادر، زیبا، اما جداافتاده از جهان واقعی. شکستن شاخ یونیکورن توسط جیم، لحظه‌ای بسیار کلیدی است؛ این
اتفاق نمادین، لورا را برای لحظه‌ای به دنیای واقعی نزدیک می‌کند—جایی که «متفاوت بودن» کمتر اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. اما همین امید کوتاه، با افشای نامزد داشتن جیم فرو می‌ریزد. اینجا نمایش بی‌رحمانه یادآوری می‌کند که واقعیت، حتی وقتی مهربان به نظر می‌رسد، موقتی است.

تام، در این میان، گرفتار دوگانه‌ای کلاسیک است: مسئولیت یا رؤیا. او نماینده‌ی انسان مدرنِ طبقه‌ی کارگر است که در یک سیستم اقتصادی محدودکننده گیر افتاده؛ سیستمی که اجازه نمی‌دهد فرد همزمان هم نان‌آور باشد و هم دنبال آرزوهایش برود. تصمیم نهایی‌اش—ترک خانه—گرچه از بیرون شبیه خودخواهی است، اما در واقع نوعی فرار ناگزیر از خفگی است. با این حال، نمایش به‌وضوح نشان می‌دهد که این فرار هم رهایی کامل نیست؛ بلکه نوعی عذاب وجدانِ دائمی را با خود حمل می‌کند، چون او دقیقاً همان کاری را می‌کند که پدرش کرده بود.

اما چیزی که برای من این اجرا را خاص‌تر کرد، افزودن عناصر طنز و ارجاعات معاصر بود—به‌ویژه اشاره به ترس جنگ. این انتخاب، اگر درست مدیریت شده باشد، نه‌تنها به اثر آسیب نمی‌زند، بلکه آن را به‌شدت زنده و قابل لمس می‌کند. جمله‌ی «زدن؟» یا دویدن با آفتابه، در نگاه اول ممکن است صرفاً کمدی به نظر برسد، اما در عمق، بازنمایی یک اضطراب جمعی است: ترسی که آن‌قدر در زندگی روزمره نفوذ کرده که حتی به شوخی هم راه پیدا کرده. این همان جایی است که تئاتر از یک روایت شخصی، به یک تجربه‌ی مشترک تبدیل می‌شود.

در نهایت، برای من این نمایش درباره‌ی «محدودیت» است—محدودیت‌های جنسیتی، اقتصادی، روانی و حتی تاریخی. هیچ‌کدام از شخصیت‌ها واقعاً آزاد نیستند؛ هرکدام به شکلی در قفس خودشان زندگی می‌کنند. و شاید دردناک‌ترین نکته همین باشد: اینکه حتی عشق، امید یا زیبایی (مثل همان یونیکورن شیشه‌
ای) هم در برابر فشار واقعیت، دوام چندانی ندارند.

اجرایی که دیدم، با اضافه کردن لایه‌ی ترس جنگ، این مفهوم را عمیق‌تر کرده: اینکه انسان، فارغ از زمان و مکان، همیشه در حال دست‌وپنجه نرم کردن با ناامنی است—چه ناامنیِ عاطفی، چه اقتصادی، و چه فیزیکی. و این، چیزی است که این نمایش را از یک داستان خانوادگی ساده،به یک‌ تراژدی انسانی تبدیل میکند



من در این بازه ی زمانی سخت و پرفشار ترجیح میدم چندان فوکوسی بر بازی بازیگران نداشته باشم و صرفا مفهوم یک اجرا رو با تمام کاستی هاش درک کنم
سلام خانم حسینی

نقد و تحلیلتون رو با دقت خوندم و واقعاً کیف کردم از این‌همه دقت و ریزبینی. ما توی گروهمون همیشه دوست داریم کمدی رو به‌عنوان یه زبان نمادین استفاده کنیم و این تحلیل لایه‌ به لایه شما از متن، خیلی برامون ارزشمند بود.

واقعاً ممنونم که وقت گذاشتید و اجرای ما رو دیدید.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اسماعیل جان
صدای ما را می‌شنوی؟
از جایی که هزاران نام،
در یک چشم‌برهم‌زدن،
از دفترِ نفس‌ها پاک شدند؟
از جایی که راه رفتن بر زمینش کفاره دارد،
چون آغشته به خونِ فرشته‌های بی‌بالی‌ست
که زمینی‌شدنشان، نه انتخاب، که اجبار بود؟

اسماعیل جان…
قامت پهلوانان نامدارمان را دیدی؟
دیدی چه قامت هایی در غم شان درهم خمیده شد؟

اسماعیل ... دیدن ادامه ›› جان…
در هر سپیده‌دم و هر غروبِ سرخ‌گون،
قلب‌هایمان در سینه فشرده می‌شود،
از بوی خونی
که با نسیم، لابه‌لای موهایمان گره می‌
خورد،
میان برگ‌های سپیدارِ بلندِ حیاطمان…

من به چَشم دیدم
شکوفه‌های بهاری را
که روییدند
از خونی
که بی‌صدا،
مثل رودی بی‌شتاب،
در خاک فرو رفت…


به تاریخ نهم اردیبهشت
روژان امیری
اسماعیل جان… تو رفتی امّا هنوز صدایت در گوش زمان مانده‌ست، ردّ نگاهی که از عدالت سخن می‌گفت. ای قربانیِ بی‌گناهِ نسل‌ها، زمین هنوز از خونت جوانه می‌زند و نامت مثل روشنایی، از ...
💔💔💔💔
۱۰ اردیبهشت
هلیا حسینی
💔💔💔💔
❤️🌹🌹
۱۰ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روزها از کنارم رد می‌شن
مثل آدم‌هایی که اسمم رو یادشون نمیاد
من شب‌ها رو نگه می‌دارم
که فراموش نکنم چه‌قدر چیز از دست دادیم

دی‌ماه هنوز تموم نشده
فقط تقویم عوض شده
اسم‌ها اما
روی دیوارِ ذهنم می‌مونن
با صدایی که دیگه برنمی‌گرده

ما توی شهری زندگی می‌کنیم
که صداهاش
یا خفه می‌شن
یا تبدیل می‌شن ... دیدن ادامه ›› به سکوتی که از فریاد بلندتره

من نشستم
با چراغی که هی کم‌نورتر میشه
و فکری که هی واضح‌تر
که اینجا
هیچ چیز عادی نیست
حتی نفس کشیدن
شب یه دفتره
که هرشب اسم هارو از نو مینویسه
با جوهری که پاک نمیشه
ما فقط میخوابیم
تا فردا یادمون نره
چه چیز هایی از ما کم شد
اگر قرار بود این تئاتر مجدد اجرا بره واقعا لزومی نذاشت دو روز پیش برای اجرای امروز بزنید روز پایانی
تاریخ باز شدن دوروز پایانی چه زمانی است؟
امیر مسعود و بهاره مکرم این را خواندند
خرید بلیت دو روز پایانی این نمایش، دوشنبه ۱۳ و سه‌شنبه ۱۴ اسفند، امروز (چهارشنبه) ساعت ۱۳ آغاز خواهد شد.
۰۸ اسفند ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
معمولا عادت ندارم که بدون دیدن اجرایی کسی رو به دیدن اون اجرا دعوت کنم اما برای اولین بار بعد از خوندن کامنت هایی که تگ خریدار داشت به همراه دوست عزیزی به تماشای این اجرا رفتیم
و چقدر احساس پشیمانی داشتم و دارم
بازیگران مرد تمام مدت کاری جز ور رفتن به کراوات و جلیقه شون جلوی اینه نداشتن
توپوق های بسیار زیاد
عدم کشش داستان و مشخص بودن روند ماجرا
متوجهم که در این شرایط سخت چقدر تهیه کردن لوازم دکور و لباس سخته اما قطعا میتونستید برای اون پایه مبل که مدام لق میزنه یه کاری کنید مثل گذاشتن یه تیکه مقوا تا اون عدم هماهنگی بالانس بشه و چندین و چندمورد مشابه دیگه....
دیدن اینکه در جواب کامنت های انتقادی یک سری دوستان گارد دارند خیلی موضوع جالبیه
حقیقتا فارغ از تمام زحماتی که برای رشد کارتون انجام میدید این نظرات انتقادی که باعث به تکامل رسیدنتون میشه
امیدوارم درکار های بعدی بهتر عمل کنید
درود برشما
مچکرم از نگاهتون ✨
بی‌تردید،تمام قد ایستادیم و کل گروه خواستیم که نظر و نقد هاتون رو شنوا باشیم و تا به حالا، تمامی نقد ها رو با دل‌ و بی مقاومت گوش دادیم
سپاسگزارم از نظرتون بانو 🙏🏽
۱۷ بهمن ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاش مارو به یه تمدید چند روزه یا سانس ویژه دعوت کنید
“تئاتر شهربازی، درهم‌شکستن عادت‌ها؛
تئاتری برای انسان‌هایی که نمی‌خواهند ساده‌انگارانه به دنیا نگاه کنند.
شروعی مسحورکننده، گشودن دری به دنیای ... دیدن ادامه ›› جادو؛
دنیایی که در آن، زمان و مکان بی‌درنگ رنگ باختند.
برای نوشتن این نظر، مجبور بودم اجازه بدم مدت زمانی از تماشای اجرا بگذرد تا به درک بیشتری از آن برسم و بتوانم حق این اثر را ادا کنم.
این تئاتر، به‌معنای واقعی، جریانی تازه برای ذهن من بود؛ چیزی فراتر از کلمات.”
شاید به‌معنای واقعی یک هنجارشکنی و شکستن سنت‌ها.
اتفاقی که در پایان اجرا رخ داد، علارغم شیوه ی شروع اجرا در نگاه اول برایم زننده و حتی ناامیدکننده بود. اما پس از مدتی تفکر، متوجه شدم که نباید به این اجرا با همان قالب‌ها و تعاریفی که برای دیگر تئاترها در ذهن داریم نگاه کنم.
برای من، همه چیز در این اثر نماد یک تابوشکنی بود، فارغ از مفاهیمی که قرار بود در نهایت درک شوند.”



“یکی از لحظات برجسته اجرا، زمانی بود که جلوه‌های بصری صحنه را شکل دادند. از اطراف، شش دست وارد صحنه می‌شوند، در زمینه‌ای شطرنجی می‌چرخند و سپس محو می‌شوند. در این میان، یک دست از انتهای صحنه به سمت مخاطب می‌آید. به نظر من، این دست‌ها استعاره ای از نیروهای خارجی یا همان سرنوشت و تقدیر است که قصد مداخله یا کنترل انسان‌ها را دارند.
دستی که از انتها به سمت مخاطب می‌آید، گویی تلاش دارد حقیقتی دردناک را آشکار کند. و شاید حتی میخواهد بگوید شما در دستان من هستید
در لحظه‌ای که موسیقی به اوج می‌رسد و تمامی شخصیت‌ها، به‌جز ماری،سقوط می‌کنند، برای من این صحنه نماد فروپاشی دنیا و آرامش ماری بود.معصومیتی که تا پیش از این اتفاق دیدیم حالا دچار تغییراتی جبران ناپذیر خواهد شد

“در این لحظه، شاهد یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات زندگی ماری و هر انسان دیگری هستیم: حضور و مداخله طبیعت. طبیعتی که بی‌رحمانه مسیر ما را شکل می‌دهد و ما را برای زیستن در دنیای واقعی آماده می‌کند. طبیعت بی‌رحمی که وقتی با معصومیت و بی رنگی ماری رو به رو میشه تلخ میشه از سرنوشتی که در انتظار این موجوده پاکه


“و گروهی از انسان‌ها که باور دارند نمی‌توان با سرنوشت، تقدیر، یا طبیعت جنگید و بدون هیچ مقاومتی، تسلیم و گوش به فرمان آن می‌شوند. اما کافی است که نخواهی آن چیزی باشی که طبیعت برایت تعیین کرده است؛ آنگاه سرنوشتت تغییر می‌کند. مانند جورج جورجی که نور آبی انتخابی‌اش از تنهایی و انزوای پیش رویش حکایت داشت. جورجی‌ که رانده شد، طرد شد، و به حاشیه رانده شد؛ تنها به این دلیل که نتوانست پا به پای بی رحمی ای که باید یاد میگرفت حرکت کند



**“جورج رانده شد، و حصار و پوششی که صورت و بدنش را پوشانده بود، نماد از دست دادن جایگاه و آزادی‌اش بود. او که نتوانست با جمعیتی که چندان برای او خوشایند به نظر نمی‌رسیدند همرنگ شود، در سادگی ابلهانه خودش باقی ماند اما آیا واقعاً کار جورج ابلهانه بود؟یا صرفا تصمیم گرفت به ارزش ها و حقیقت وجودیش پایبند بمونه؟

به هر صورت، اکنون جورج در مقابل قدرت جمعی ای ایستاده است؛ که ذره‌ای برای فردگرایی او ارزش قائل نیستند او در گوشه‌ای مچاله و درهم‌تنیده ایستاده، و نوری به شکل در بر او تابیده است. آیا این نور، این در، می‌تواند نشانی از تغییر مسیر باشد؟ یا تنها امیدی است که در بی‌کرانگی یأس محو خواهد شد؟

**“و ماری، نماد انسان‌ها است؛ انسان‌هایی که تحت سلطه قدرت‌هایی بزرگ‌تر قرار دارند. قدرت‌هایی که هرگز اجازه فرار به ما نمی‌دهند. این حقیقت که زمان به‌طور دایره‌وار در حرکت است و پایان هر چیز، آغاز چیز دیگری است، بیانگر این است که ماجرای ما هرگز به پایان نمی‌رسد. ما در چرخه‌ای بی‌پایان گرفتاریم، جایی که گذشته و آینده در هم آمیخته‌اند و چیزی به نام حقیقت ثابت وجود ندارد.

بنابراین، زمان به مفهومی مبهم و بی‌معنی بدل می‌شود. در این چرخه، با واقعیتی عظیم روبرو هستیم: زندانی که انسان، آگاهانه یا تحت تأثیر اجتماع، با باورها و اعتقادات خودساخته‌اش ایجاد کرده و هرگز از آن رهایی نمی‌یابد. آینده و حال، به‌طور جدایی‌ناپذیری به هم گره خورده‌اند و بدون یکدیگر معنایی ندارند. این حلقه، تکرارِ بی‌پایانِ ماجراهای انسانی است.”**


این متن، سفری فلسفی به درون ترس‌ها، تناقض‌ها و چالش‌های انسانی است. نمایشنامه به‌خوبی توانسته با استفاده از نمادها و استعاره‌های قدرتمند، تصویری از انسان معاصر را به نمایش بگذارد که در برابر زمان و سرنوشت، ناتوان و محصور است. انسان‌هایی که در چرخه‌ای از ترس، تقدیر و امید، به دنبال معنا می‌گردند، اما در نهایت در دایره‌ای بی‌پایان گرفتار می‌شوند




ششصد سال بعد از اکنون،شمایان
اکنون ما ششصد سال بعد از اکنون شمایان
اکنون شمایان
ششصد سال قبل از اکنون،ما
نمایش “زندگی در تئاتر” از ابتدا تا انتها سفری بود به قلب روابط انسانی، هنر و هنرمند و پیچیدگی‌های دنیای تئاتر.
هرچند نمایش تلاش می‌کرد این مفاهیم عمیق را به تصویر بکشد، اما روند اجرا همیشه درگیرکننده نبود. شروع کار کمی کشدار و بی‌رمق به نظر می‌رسید؛ انگار که نمایش هنوز خودش رو پیدا نکرده بود. این مسئله باعث شد که در ابتدا احساس کلافگی کنم.

با این حال، با جلوتر رفتن نمایش،اجرا به‌یک‌باره به سطح تازه‌ای از جذابیت رسید. نقطه‌ای که اختلاف سنی میان رابرت و جان برجسته‌تر شد، روح نمایش جان تازه‌ای گرفت. این تضاد میان نسل‌ها، نه فقط درباره تفاوت‌های سنی، بلکه درباره غرور، ترس و شکنندگی زندگی هنری بود.

رابرت، پیر و خسته، با ترسی عمیق از فراموش شدن دست و پنجه نرم میکرد و این اتفاق با کم شدن لباس ها از روی رگال به حقیقت پیوستن این ترس رو به خوبی نشون میداد در حالی که جان، مغرور و سرشار از انرژی جوانی، خود را در اوج می‌دید. این تقابل، نه‌تنها نقطه اوج درام بود، بلکه به‌وضوح تم اصلی داستان را نیز بیان می‌کرد: تناقض‌های درونی و بیرونی دنیای تئاتر.

اما دیر رسیدن نمایش به این نقطه اوج، یکی از نقاط ضعفش بود. مخاطب مجبور بود زمان زیادی ... دیدن ادامه ›› را در سکوت نسبی و گاهی خسته‌کننده سپری کند تا به این لحظه‌های جذاب برسد. با این حال، وقتی بالاخره به این نقطه رسید، احساسات انسانی، پیچیدگی‌های عاطفی و فلسفه‌های درونی تئاتر به‌گونه‌ای مطرح شد که تجربه کلی نمایش را معنادار می‌کرد و لحظات قبلی ای که گاهی به سختی گذشتند رو از یاد میبرد.

برای من هربار حضور رابرت و اجرایش، نقطه‌های اوج این نمایش بودند.
هرچند اجرای بی‌نقصی نداشت و چند جا تپق زد، اما بنظرم خودش این موضوع رو به‌شکل هوشمندانه‌ای وارد بحث کرد. جمله‌ای که درباره منتقدها گفت،برای من بسیار تأثیرگذار بود: “منتقدها هیچ‌وقت بخش‌های خوب اجرا رو نمی‌بینند؛ کافیه یک اشتباه کنی تا با همون بهت حمله کنند.”

این جمله نشون داد که حتی در دل یک اجرای نمایشی، دغدغه‌های واقعی هنرمندان درباره قضاوت شدن وجود دارد. این نگاه به اجرای بازیگر، یک لایه انسانی به نمایش اضافه می‌کرد؛ که یعنی بازیگر فقط یک شخصیت روی صحنه نیست،بلکه هنرمندی ست که برای دیده شدن و درک شدن می‌جنگد.

نقد این اجرا را نمی‌توان تنها به ضعف‌هایش محدود کرد.
وقتی یک بازیگر، با وجود نقص‌ها(چه روی صحنه چه پشت صحنه)بتواند مخاطب را درگیر کند و حس واقعی ایجاد کند، کار بزرگی انجام داده است. ضعف‌ها بخشی از نمایش هستند، اما نباید باعث بشه که خوبی‌های یک اجرا رو نادیده بگیریم


خوش درخشیدید خداقوت🌻
دیر رسیدن نمایش به نقطه اوج به نظر من اسانس این نمایش‌نامه است.
۲۱ آذر ۱۴۰۳
هلیا حسینی
برای من کمی سخت بود بخصوص که صندلیم کنار جایی بود که عوامل پشت صحنه نشسته بودند و متوجه حرکاتشون میشدم و این باعث میشد بیشتر بفهمم که هنوز نمایش منو جذب خودش نکرده تا حواسم رو از هر عامل خارجی ...
من هم همونجا نشسته بودم ولی تجربه خوبی از این نمایش داشتم و البته می‌دونید که مخاطب آسان‌گیری محسوب نمیشم.
این کلا باگ خانه هنر دیوار هست که در دو نمایش قبلی هم که دیدم وجود داشته است.
۲۱ آذر ۱۴۰۳
هلیا حسینی
برای من کمی سخت بود بخصوص که صندلیم کنار جایی بود که عوامل پشت صحنه نشسته بودند و متوجه حرکاتشون میشدم و این باعث میشد بیشتر بفهمم که هنوز نمایش منو جذب خودش نکرده تا حواسم رو از هر عامل خارجی ...
اتفاقا دوست عزیز، این دیده شدن تحرکات پشت صحنه عمدی هست بهر حال اگر به اسم نمایش رجوع کنید
یعنی زندگی در تئاتر، متوجه عمدی بودن این موارد میشید بهر حال کل لحظات این نمایش در تئاتر میگذره
۲۳ آذر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تئاتر «ساکورای کاغذی» قصه‌ی از دست دادن و تلاش برای فراموش کردن گذشته بود، اما به‌جای اینکه بتونه بیننده رو عمیقاً درگیر کنه، بیشتر شبیه یه پکیج از شعارهای آماده بود که انگار هدفش فقط انتقال پیام بوده، نه ایجاد حس.

یکی از مشکلات بزرگ نمایش این بود که نمی‌تونست اون حس واقعی و زنده رو به تماشاگر منتقل کنه. تو خیلی از صحنه‌ها، به‌جای اینکه بازیگرا با اجراشون حس رو زنده کنن، از موسیقی استفاده کرده بودن تا تأثیر بیشتری بذارن. موسیقی خوب بود، ولی انگار که داشت جای خالی یه بازی قوی رو پر میکرد. این در حالیه که تأثیرگذاری باید از خود بازی و نگاه و حرکات بازیگرا بیاد، نه اینکه موسیقی بار اصلی رو به دوش بکشه.

عنوان نمایش، «ساکورای کاغذی»، شاید بهترین نماد برای فضای کلی داستان باشه. درخت ساکورا تو فرهنگ ژاپنی نماد زیبایی گذرا و کوتاه مدته، و وقتی بهش صفت «کاغذی» اضافه می‌شه، انگار این حس شکنندگی و موقتی بودن بیشتر هم می‌شه. درست مثل خاطرات شخصیت اصلی که با وجود زیباییشون، نه موندگار هستن و نه واقعی.

صحنه‌های رویاپردازی و مواجهه با خاطرات گذشته هم پتانسیل زیادی داشتن که مخاطب رو توی حس فرو ببرن، اما انگار یه چیزی کم بود. شاید مشکل این ... دیدن ادامه ›› بود که نمایش زیادی روی مفهوم تمرکز کرده بود و کمتر به جزییات و عمق داستان پرداخته بود.

در نهایت، «ساکورای کاغذی» حرف‌های ارزشمندی برای گفتن داشت، اما نتونست اون‌ها رو طوری بیان کنه که تأثیر عمیق و ماندگاری بذاره. با این حال، اگر به موضوعاتی مثل کنار اومدن با گذشته یا شروع دوباره علاقه داشته باشید، دیدنش می‌تونه جالب باشه؛ حتی اگر فقط باعث بشه برای چند لحظه به این مسائل فکر کنید


خداقوت خسته نباشید
ضمن تایید نکاتی که مرقوم فرمودید، زمان نمایش هم به نظرم طولانی بود و چند جا وقتی صحنه تمام می شد فکر می کردی که نمایش تموم شده ، حتی در شبی که من نمایش را دیدم، تقریبا در اواسط نمایش وقتی صحنه تاریک شد یکی دو نفر به هوای اینکه نمایش تموم شده، دست زدند.
۲۰ آذر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
*در لحظه لحظه ی زندگی ات مفتون چشم هایی بودی که برای تو نبود اما این روزها هرشب تمام چشم ها برای توست*

الف غین میم
اسمی که از همون اول مرموز ... دیدن ادامه ›› بود، مثل یه دعوت به دنیایی تاریک و ناشناخته. وقتی نمایش شروع شد، اولین چیزی که چشم‌ها رو به خودش می‌کشید، لباس‌ها بود. پارچه‌هایی که با فنس‌های فلزی ترکیب شده بودن، انگار یه قفس نامرئی رو نشون می‌دادن؛ قفسی که هم برای مردم اون دوره ساخته شده بود و هم شاید برای خودشون. اما آقا محمد خان، با اون لباس سفید ساده، از همه جدا بود؛ نه زندانی، نه قربانی. خودش سازنده‌ی این قفس‌ها بود، یه فرمانده‌ی بی‌رحم که فقط به قدرت فکر می‌کرد.

اما فراتر از قدرت، جنایت‌های او از جای عمیق‌تری شروع شده بود؛ عشقی نافرجام و عقیم شدن به دست عمه‌ای که مثل مادر برایش بود. عمه‌ای که به جای مهر، به او داغی همیشگی بخشید. این عشق بی‌ثمر برای خورشید، که نمادی از آرزوهای دست‌نیافتنی او بود، شعله‌ی خشمی شد که در نهایت به جنایت‌های خونین او دامن زد.

بازیگر نقش آقا محمد خان به‌قدری حضور قوی‌ای داشت که هر صحنه با نگاه و حرکت‌های او تسخیر می‌شد. تمام اجرا پر از انرژی و حرکت بود؛ انگار نمایش هیچ‌وقت نمی‌خواست متوقف بشه، مثل تپش‌های تند قلبی که می‌دونه لحظه‌ی آخر نزدیکه.

دیالوگ‌ها با خشونت، سرعت و تلخی بیان می‌شدن. هر کلمه مثل ضربه‌ای بود که تو رو مجبور می‌کرد بیشتر به عظمت و تنهایی شخصیت فکر کنی. پایان نمایش، جایی بود که انگار یه سکوت درونی از میان همه‌ی شلوغی‌ها شنیده می‌شد؛ آقا محمد خان در اوج قدرت بود، اما تهی. قدرتش همه چیز رو نابود کرده بود، حتی خودش رو.

اسم الف غین میم انگار یه رمز بود؛ شاید نشونه‌ای از عظمت، شاید هم اشاره‌ای به تاریکی. مردی که چشم دشمن‌هاش رو می‌گرفت، اما خودش هیچ‌وقت چیزی جز سایه‌های قدرت ندید. نمایش با طراحی لباس و صحنه‌هایی که پر از نماد بود، سعی کرد این دوگانگی رو به مخاطب نشون بده. هرچند گاهی پیچیدگی نمادها کار رو برای درک راحت‌تر سخت می‌کرد، اما همین رازآلود بودن، قدرت اصلی اثر بود.

این اجرا یه روایت متفاوت از یه شخصیت تاریخی بود. نه فقط درباره‌ی خشونت و قدرت، بلکه درباره‌ی شکنندگی پشت این عظمت؛ مردی که به ظاهر همه چیز داشت، اما زخم‌های عمیق گذشته، عشقی نافرجام، و تلخی تنهایی در نهایت چیزی جز پوچی برایش باقی نگذاشت
نقد نمایش اکتینگ

نمایش اکتینگ سفری عاطفی و در عین حال تاریک به دنیای هنر و روان انسان است. داستان بازیگری که در زندان، هم‌زمان با تحمل مجازات ... دیدن ادامه ›› و جستجوی معنا، تلاش می‌کند هنر را به نقطه‌ای از امید و هدف در زندگی تبدیل کند، به‌خوبی دغدغه‌های درونی هنرمندان را به تصویر می‌کشد. این اثر، علاوه بر جنبه روایی، درامی روان‌شناسانه است که به پیچیدگی‌های روحی انسان و نقش هنر در گذر از دشواری‌های زندگی می‌پردازد.

تنش‌های روحی بازیگر اصلی و مواجهه او با اضطراب‌های هنری به‌خوبی ملموس بود: از تلاش برای ماندن در دنیای بازیگری تا نگرانی از دیده نشدن و کم‌رنگ شدن اصول اصلی تئاتر. این دغدغه‌ها، برای هر هنرمندی به‌ویژه بازیگران، کاملاً آشناست و همین ویژگی نمایش را عمیقاً تأثیرگذار می‌کند.

با این حال، ریتم نمایش گاهی دچار ایستایی بود و نمی‌توانست مخاطب را در تمام لحظات درگیر نگه دارد. صحنه‌هایی مثل روشن کردن سیگار یا استفاده زیاد از عود، به جای افزودن به جو احساسی، باعث خستگی و حتی آزار برخی تماشاگران شد. همچنین، سکوت طولانی شخصیت سوم تا پایان نمایش، اگرچه جذاب بود، اما کمی ناپخته به نظر می‌رسید و می‌توانست با پرداخت بیشتری تأثیر بیشتری داشته باشد.

پایان تلخ نمایش، با اجرای یک مونولوگ تأثیرگذار و سپس خودکشی شخصیت اصلی، اوج نمایش بود؛ لحظه‌ای که قدرت و شکنندگی هنر را به‌طور هم‌زمان نشان می‌داد و تأکیدی دوباره بر نقش هنر به‌عنوان نقطه‌ای از امید و هدف در زندگی داشت.

در مجموع، اکتینگ نمایشی است که هنرمندان و بازیگران را عمیقاً درگیر می‌کند و با درامی روان‌شناسانه، پیام خود را منتقل می‌سازد، اما ریتم کند و برخی جزئیات اجرایی از تأثیرگذاری آن کاسته بود
ولی این اجرایی ست در خور توجه و تامل
خداقوت خسته نباشید
دو عدد بلیط برای فردا جمعه ردیف یک موجوده درصورت نیاز به آیدی زیر پیام بدید

@Women_life_freedom_01
فارغ از هرچیزی وقتی دیدم سحر ولدبیگی و سوسن پرور که با فیلم هاشون بزرگ شدم و فلورا سام که قلمش رو دوست دارم اجرا دارند بی نهایت خوشحال شدم
اما ... دیدن ادامه ›› میتونم بگم متن چیزی نیست که وقتی از در سالن خارج میشید ذهنتون رو درگیر کنه
خلاصه ی از فیلم های فارسی قدیم
دوتا دختر مجرد که رویای بازیگری داشتند
صیغه کسی شدن و زندگی یواشکی
آشنایی با کسی که ادعا میکنه با بزرگان سینما ارتباط داره و میتونه کمک کنه مشهور بشه و غیره و غیره

اما بازی های خانم سحر ولدبیگی و خانم پرور رو دوست داشتم
تنها نقطه ی قوت این اجرا که باعث میشه خوشحال باشم بخاطر خرید بلیط این اجرا ،حرف پایانی خانم سام بود


پ.ن:شبی که این اجرا رو دیدم خیلی بهم سخت گذشت
آدمهایی مخاطب این اجرا بودند که بی نهایت مشکل فقر فرهنگی داشتند
اون همه حرف زدن اون همه ری اکشن های اغراق آمیز
ی وقتایی دلم میخاست تو باکس رو ب رویی بودم
اون تیم انگار آروم تر بودند🫠
موقعی که بلیط این اجرا رو گرفتم اصلا به اسم انگلیسی اون دقت نکردم
تنها لحظه ای که روی صندلی نشستم و جمله ی ای وای ببخشید سوتفاهم شد رو شنیدم ... دیدن ادامه ›› متوجه شدم شاهد چه اجراییم
بر گرفته از سریالی با چندین جایزه و بازی فوق العاده ی فیبی والر

حکایت دختری افسرده درمانده بی پول در استانه ی ورشکستگی محتاج به محبت و نیازمند سکس

اما اما اما این اجرا با روان من چه کرد؟
که تا امروز وسط هیچ اجرایی از سالن خارج نشده بودم
اما باعث شد پشت در قلق دار سالن گیر کنم و به خودم لعنت بفرستم

اولین چیزی که تو ذوقم زد نوع لباسی بود که برای کاراکتر خانم انتخاب شده بود
اگر کسی این سریال رو دیده باشه قطعا متوجه میشه که کاراکتر اصلی فیلم اصلا همچین سبک استایلی نداره
دومین مورد دکور بود😟😕
فقط یه صندلی؟
حتی فضای یه کافه نه؟
شاید تو سریال یا حتی نمایشنامه،این اجرا بیشتر مونولوگ محور باشه اما حقیقت اینکه شما نمیتونید این اثر رو تنها با یک کاراکتر اجرا برید و با نازک و کلفت کردن صدا خودتون رو جای شخصیت دیگه ای بذارید و احساس اون رو منتقل کنید
و از همه مهمتر درسته شخصیت فلیبگ در واقع زنیست درگیر با تمایلات جنسی شاید،شاید خارج از عرف برای افرادی که دارای عقاید مذهبی ان اما بخشی از این فیلم برمیگرده به درگیری هایی که با خانواده و کارش داره
اما تو این اجرا شما بیشتر جنبه سکشوالیتی این فیلم رو میبینید که به طور عجیب و غریبی بدون هیچ بالانسی بیان میشه
درصورتی که بنظرم میتونست با بیانی روان تر و لطیف تر به این جنبه توجه بشه
و ده ها مورد دیگه که خارج از حوصله ست برای گفتن

این نمایشنامه چیزی نبود که بشه طی یک ساعت و فقط با اجرای یک نفر تمام زوایاش رو نشون داد
من‌ این نمایش رو ندیدم ولی تو اجرای نمایش فلیبگ هم که خود فیبی والربریج اجرا می‌کنه فقط و فقط یک صندلی وجود داره و دکوری اصلا نیست

مشکل اصلی اینه که متن این نمایشنامه قابل اجرا شدن تو ایرلن نیست و به نظرم قابل ایرانیزه کردن هم نیست
۱۹ مهر ۱۴۰۳
هلیا حسینی
دارید راجب سریالش صحبت میکنید؟
خیر
بعد از ساخت سریال یه نمایش هم خود والر بریج ساخت که خودش تنها بازیگر و کارگردانش بود

سرچ کنید نمایشش رو پیدا می‌کنید
۱۹ مهر ۱۴۰۳
https://www.tiwall.com/p/fleabag

تو خانه هنرمندان هم فیلم تاترش چند وقت پیش اکران شد
۱۹ مهر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب وقتی نشستم رو صندلی و شروع کار رو دیدم جا خوردم
فکر کردم قراره با یه کار فلسفی یا نهایت درام رو به رو شم
اما هشتاد دقیقه ای رو گذروندم که متوجه نشدم زمان چطور گذشت
نمیگم قراره به تماشای یک کار فاخر بشینید اما قطعا قراره شاهد یک اجرای تمیز و جذاب باشید و از لحظه لحظه ی کار لذت ببرید

خداقوت
بدرخشید🌱❤️

پ.ن:اولین بار در اجرای سقراط با این پدیده رو به رو شدم
که در احساسی ترین و مهم ترین لحظه ی اجرا که بار روانی و احساسی بشدت بالایی داره ... دیدن ادامه ›› ادمهایی وجود دارند که با صدای بلند قهقهه میزنن و درکی از مفهوم اون سکانس ندارند
امیدوارم این آدمها در آینده به درکی هرچند کوچیک درمورد حقیقت هایی که ممکنه چه علنی چه در قالب طنز پنهان شده باشه برسند
دربارهٔ پی‌نوشتتون: من خودم متأسفانه یا خوشبختانه از همین آدم‌هایی هستم که می‌خندم، خوب هم می‌خندم، گاهی بلند هم می‌خندم. جلوی خنده و گریهٔ مخاطب رو نمیشه گرفت به نظرم. گهگاه برای خودم هم مایهٔ تعجب و عصبانیته که یه جاهایی از نمایش چرا یک یا چند تماشاگر دارند می‌خندند؟! ولی تلاش می‌کنم یه جوری هضمش کنم یا باهاش کنار بیام... چون واقعاً به نظرم این موضوع مثل بی‌صدا کردن گوشی و حرف نزدن و این چیزها نیست که خیلی بدیهی باشه و حد و مرز مشخصی داشته باشه!
۱۵ مهر ۱۴۰۳
امیرمسعود فدائی
دربارهٔ پی‌نوشتتون: من خودم متأسفانه یا خوشبختانه از همین آدم‌هایی هستم که می‌خندم، خوب هم می‌خندم، گاهی بلند هم می‌خندم. جلوی خنده و گریهٔ مخاطب رو نمیشه گرفت به نظرم. گهگاه برای خودم هم مایهٔ ...
نه اصلا مسئله خودِ امر خندیدن نیست اصلا
مسئله درک ما نسبت به یک اتفاقه
دیشب کنار من نشسته بودید ری اکشن هاتون رو میدیدم
من خودم درکل آدمیم که خیلی خنده رو نیستم و یه اجرا خیلی باید جالب باشه تا از من خنده بگیره
و البته که این اجرا رو دوست داشتم
به طور مثال تو سکانسی که پدر داره از پسرش جدا میشه و پسر دست پدرشو گرفته و با بغض درخواست میکنه ... دیدن ادامه ›› که نره نفهمیدم چرا برای بقیه خنده دار بود
یعنی سوالم این بود فهمشون از اون سکانس(حداقل برای من تلخ) انقدر سطحی بود؟
درکل حق هر آدمیِ که لذتش از اجرا رو اونطوری که میخواد نشون بده
پی نوشتم درمورد یک سری لحظه های بخصوص بود
۱۵ مهر ۱۴۰۳
هلیا حسینی
نه اصلا مسئله خودِ امر خندیدن نیست اصلا مسئله درک ما نسبت به یک اتفاقه دیشب کنار من نشسته بودید ری اکشن هاتون رو میدیدم من خودم درکل آدمیم که خیلی خنده رو نیستم و یه اجرا خیلی باید جالب باشه ...
کلا هر واکنش اغراق امیز و اگزحره در یک جمع عمومی و بطور ویژه درمورد بحث حاضر، سالن نمایش، کار پسندیده‌ای نیست.
من هم اتفاقا دقیقا یادمه سر سقراط یه آقایی ردیفهای جلو نشسته بودن در سکوت سالن میخندیدند، یعنی حتی در مواردی که همه میخندیدند هم ایشون بعد از اتمام خنده بقیه با صدای بلند میخندیدند
سر نمایش فرانکشتاین یه آقایی از بس تو سکوت و بی‌مورد میخندید که حراست اومد اصلا بیرونش کرد، داد میزد شما مخالف زیبایی هستین 🙃
فارغ از اینگونه رفتار بیمارگونه و ازار دگران که استثنا و احتمالا مشکل دارند، حتی در موارد طبیعی هم به عقیده من بهتره ابراز احساساتمون رو کنترل شده کنیم. بدیهیه لازم نیست جلو خنده یا گریه‌مونو بگیریم، ولی ته ذهنمون به اینم فکر کنیم که ممکنه کناریمون برداشت متفاوتی نسبت به اتفاقی که روی صحنه داره رخ میده داشته باشه، پس میتونیم خنده یا گریه یا هر نوع واکنش دیگه رو ارامتر و کنترل شده تر و با رعایت دیگران انجام بدیم.
۱۵ مهر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وضعیت سایت تیوال چک شده در چهار سیستم
😒😒😒😒
چقدر عجیبه که این اجرا هیچ کامنتی نداره
زخمی تعطیلات هفته قبلند
۱۴ مهر ۱۴۰۳
ضمن عرض سلام، ادب و احترام به عرض می رسانم این جانب دکتر مهدی نظامی استاد زبان و ادبیات انگلیسی همواره در دروس ادبیات نمایشی، نمایشنامه باغ وحش شیشه ای را از تنسی ویلیامز در برنامه تدریس دارم. دیدن نمایش پرنده شیرین جوانی به کارگردانی و بازیگری نقش اول هنرمند توانا جناب آقای حسن عسگری این جانب را چنان به وجد آورده که از این پس نمایش پرنده شیرین جوانی را در برنامه تدریس و نقد ادبی قرار دهم. با توجه به وضعیت تاسف باری که برای مقوله هنر در جامعه حال حاضر ما پیش آمده و عدم استقبال از هنر نمایش، واقعا اجرای این نمایش با امکانات موجود، کار بی نظیری است. به هنردوستان و هنرشناسان توصیه می نمایم که این فرصت استثنایی را برای دیدن این نمایش از دست ندهند. با در نظر گرفتن همه کاستی ها، کم لطفی ها و مشکلاتی که برای هنر در جامعه ما به وجود آمده ارزیابی این کار فاخر ادبی و هنری بسیار عالی است. تندرستی، شادکامی و پیروزی روزافزون همه عوامل این نمایش و همه هنردوستان را آرزومندم.
۰۲ آبان ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاش فیلم تئاترهایی که تو سالن مولوی اجرا میشه رو تو سایت تیوال بارگذاری میکردند و انقدر ساده از کنار این موضوع گذر نمیکردند
آخه ضبط فیلم تئاتر با یه دوربین از یه زاویه واقعا لطفی نداره
۰۷ مهر ۱۴۰۳
عرفان ضرغامی
آخه ضبط فیلم تئاتر با یه دوربین از یه زاویه واقعا لطفی نداره
برای ادمایی که مولوی نمیرن این تنها راهه
۰۷ مهر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
صدسال دیگه تمام دختران سرزمینم اسم من را میشناسد

درسال 1403 از تو تنها سنگ قبری بی نام و نشان در این خاک به یادگار مانده


اجرای ادبیات
اجرایی درخور توجه که حتی بعد از پایان باعث به فکر فرو رفتن مخاطب میشه
اجرایی که در لحظه با تشویق تماشاگر به پایان نمیرسه و برای بعد هم جا برای حرف زدن داره چیزی بهت اضافه میکنه و ممکنه در طی اجرا مدام در ... دیدن ادامه ›› ذهنت به چالش کشیده بشی
قدم زدن در تاریخ به مدت یکساعت و ۲۵ دقیقه اما انگار تایمی که رو صندلی نشستی کمتر از این هاست
خلاصه ای از مجموعه اتفاقات مهم تاریخی فراموش شده،فراموش شدنی از سر ناسپاسی یا ….
بشدت از لحظه لحظه ی این اجرا لذت بردم
خداقوت
همینطور به درخشیدن ادامه بدید🌻
اگه درست یادم باشه
بعد این اپیزود که صدسال دیگه تمام زنان ایران اسم مرا می‌شناسند
از چند نفر سوال کردند که قبر این خانم کجاست. کنایه آمیز جایی بود که بین اونها خانم تقریبا مسنی جواب دادند حالا مثلا صدیقه دولت‌آبادی چه گ..ی هستش.
۰۶ مهر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت